همین موقع های پارسال بود.زمانی که می بایست نه عقل می بود و نه دلی (ولی هم عقل بود و هم دل )عهد کردم با خودم که دیگر هیچ گاه هیچ گاه , به کمتر از آنچه می خواهم رضایت ندهم...

از هر چیزی بهترین دلم را بخواهم . از ایده آل هایم کوتاه نیایم... ایده آل هایم آن بالا توی مغزم نشسته اند. تمام ساخت های محیط و جامعه, از فیلم و کتاب و موسیقی و دوستان دور و نزدیک و خانواده و اقوام و خاطرات گذشته و رویاهای پراکنده و  گاهی حتی خود آدم , به آدم یاد می دهند که راضی باش... قناعت کن...  وای بر من اگر روزی برسد که به خودم و ایده آل هایم خیانت کنم...

روزهایی است که دو راهی ها پشت سرهم توی مسیرم سبز می شوند . تردیدهایم دوباره جان گرفته اند و مرتب رژه می روند . کاش بیدار باشم و چشمانم باز باشد و غافل نشوم از عهدم .

دو دستی شانه های دنیا را بگیرم و تکان دهم و توی چشم هایش زل بزنم بگویم:هی ...من اینو می خوام... حالا اگر دنیا خواست می تواند قاه قاه  بلندی سر دهد و نیشخندم کند...یا حتی در جواب یک تو گوشی محکم بزند که خون از دماغ و دهن و گوشم فوران کند...

من به هر سرنوشتی تن نمی دهم.

نباید سرسری بگیری اش. سرسری اش بگیری, سرسری می گیردت...


   + - ٢:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢٤

 

چندبار به جمله هه نگاه می کنم تا معنی اش را بفهمم.از بس ترجمه ی گندی دارد. "  آزمون های معطوف به ترکیب احتمالات به لحاظ تفاوت های آماری و متنوع فرضیه های مورد نظر فراتحلیلگر باید با لگاریتم فیشر و اندازه اثر متغیرهای مستقل که برمبنای همبستگی پیرسون به دست آمده اند قیاس گردند"

 

 

  توی تیتر خبری از قول وزیر محترم نوشته اند:" دلیل هجوم مردم به فروشگاه های موادغذایی نشاط آن هاست... مردم نگران نباشند" ...  لنگ دراز قشنگ و تامل برانگیز نوشته" گذاشته‌م دور که شد بنویسمش. غم می‌باس بره توی پرسپکتیو تا قابل نوشتن شه"... یاهو ودر نوشته که از امروز عصر برف ها به این سمت می آیند...


من دلم عکاسی در برف می خواهد... دلم به طرز عجیبی عکاسی در برف می خواهد...عکاسی در برف با ف و م ح و ب  می خواهد...می دانید گاهی پیش می آید آدمیزاد برای فرار کردن از دست یک نفر به بقیه پناه می برد...

اما متاسفانه زمین گرد است . آدم ها به هم می رسند... زمین باید ذوزنقه می بود. لااقل فاصله رسیدن آدم ها به هم طولانی تر می شد... آدمیزاد سعی میکند لبخند بزند و فراموش کند ولی هرکار می کند بازهم دل و روده اش می آید توی دهانش و هرآن ممکن است شیرکاکائوهای صبحی( هر بسته هفتصد و پنجاه تومن ) را بالا بیاورد.

 

 

زلزله این دفعه مهیج بود. طولانی بود و صدای مبهم ترسناکی هم داشت. عین توی فیلم ها... کاملا غریزی و ناخوداگاهانه رفته بودم توی چارچوب در و مامان را نگاه می کردم که روی تخت آرام دراز کشیده بود... بیدار هم بود... هرچه گفتم: مامان بیاین اینجا... فقط لبخند می زد... در جوابش گفتم: چرا می خندین ...بیاین اینجا... از جایش جم نخورد و خیلی بی قید پتو را بیشتر روی خودش کشید... می دانید مامان هشت ساعت زیر آوار زلزله بوده. آن زمان ده دوازده سالش بیشتر نبوده و توی همان هشت ساعتی که زیر آوار بوده صداهای مبهم مردم نجات دهنده و زیرآوار بوده را می شنیده و توی همان هشت ساعت چندتن از عزیزانش را از دست داده... پس لرزه ها هم که همچنان ادامه دارند...زمین از گرد بودنش لجش گرفته . می خواهد ذوزنقه شود.

 

سرگیجه ها دوباره شروع شده اند...سرگیجه هایم بامزه اند... حتی دوستشان دارم. عین یک ویرگول یا مکث کوچک توی زندگی می مانند... وقتی سررا می چرخانی مثل ساعت شنی (که به جای شن توش اکلیل ریخته باشند ) همه جاسیاه می شود و اکلیل ها از این ور به آن ور می روند. البته اکلیل ها صدا دارند. صدایی شبیه صدای باز و بسته شدن گوشی های تاشو سونی اریکسون قدیم.. اصلا زلزله اینبار که آمد اولش فکر کردم اکلیل ها آمده اند... اما طولانی تر شد و رفتم توی چارچوب در ایستادم و... بعدش هم مامان گفت دفعه دیگه توی چارچوب نایست. بالای درها شیشه دارد و خطرناک است...دفعه دیگه برو توی گوشه های داخلی خانه بایست ...

سرگیجه ها مال کلسترول اند...کلسترول خراست. تازگی ها آمده بود پایین...مگر کلسترول با عکس گرفتن از غذاهای چرب هم بالا می رود؟


"  آزمون های معطوف به ترکیب احتمالات به لحاظ تفاوت های آماری و متنوع فرضیه های مورد نظر فراتحلیلگر باید با لگاریتم فیشر و اندازه اثر متغیرهای مستقل که برمبنای همبستگی پیرسون به دست آمده اند قیاس گردند"


   + - ۱:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱

وقتی من از دست خودم به تو پناه می آورم...

 

به معنی واقعی کلمه بولدوزر شده ام. شاید هم تراکتور. با بالاترین سرعت و با شدیدترین قدرت ممکن تمام چیزهایی که مدت ها صرف کاشتشان کرده ام یا کرده اند درو می کنم و می روم...  دریغ از یک ذره یک جو فهم و آگاهی و آینده نگری پس کله ی این تراکتور... حالا این افراط و تفریطی بودن به کجاها  برمی گردد بماند. به اسفندماهی بودنم یا به آشفته بودن و انیشتن شدگی این روزهایم.

یک عده ای را برداشته ام دیلیت کرده ام از توی کانتکت لیست موبایل و ایمیل . تا حتی چشمم به اسمشان هم نیفتد. اما دقیق که می شوم می بینم بیشتر به این خاطر است که جلوی همین افراط و تفریط هایم را بگیرم.شاید محافظت می کنم از خودم و از خودشان.

در یک جمع خانوادگی نشسته بودیم داشتند درباره یکی از این بلاک شده ها (فامیل دور است )حرف می زندند. لبخند ملیح زدم و در دلم از خودم پرسیدم راستی چه شده بود که مدت هاست ایمیل هایش را نخوانده دیلیت می کنم؟ یادم نیامد.

   + - ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٥

 

 

دکتر اومد تو اتاق و گفت : می خوایم بیوپسی بگیریم. اگه دخترشونی برو بیرون.

گفتم : نازک نارنجی نیستم . و موندم.


 

 

 

 

سرنگ های جورواجور . پنبه های الکلی . سوزن های بزرگ. شیشه های نمونه گیری. پنس ها.گیره ها. دست های دکتر که دستکش دستش می کرد. پرستار چاق تنبل  . تخت فلزی که رنگ کرمش ریخته بود...درجه اکسیژن ...گل هایی که هرچقدرهم زود زود آبشونو عوض کرده باشی  و ریشه هاشونو چیده باشی و قند تو آبش انداخته باشی بازم زود پژمرده شدن ...دردهایی که هیچ مسکنی آرومشون نمی کنه...و چشمان ترسیده درد مندی که توش اشک حلقه زده ولی بخاطر حضور دخترش توان پایین ریخته شدن نداره...لعنت بر من .

 

نمی دانستم چند سال بعد قرار است گاه و بی گاه˛ بادلیل و بی دلیل جز به جز این صحنه ها را ببینم. نمی دانستم چند سال بعد قرار است به خود آن لحظه ام و به غرور بینمان و به تمام بیمارستان های دنیا لعنت بفرستم. نمی دانستم چند سال بعد دلم می خواهد مشت محکم بکوبم در دهان هر کسی که وقتی می خواهد آرزوی خیر کند و دعا کند بگوید:خدا همه مریضا رو شفا بده...

 

 

   + - ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱۱

 

از آن وقت هایی که

دلش سکوت و بی خبری کامل می خواست اما می دید که ناخواسته دارد آخرین اخبار و اطلاعات را کاوش و جستجو می کند.

دلش یک کلبه چوبی جنگلی آرام شبیه کلبه پرین با یک سنجاب کوچولو می خواست اما خودش را توی سروصدا و ازدحام و شلوغی شهر گم می کرد.

دلش حرف زدن و درد دل می خواست اما تمام زمان و صحبت هایش حول خاطرات و یاد ایام و غیبت و شوخی و خنده می چرخید.


آها؟

از آن وقت ها

   + - ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱

 

استاد راهنما امروز به من بی محلی کرد و من دلم گرفت و چون دلیل خوبی برای سردرگمی این روزها نداشتم همه چیز را به او نسبت دادم. پریروز هم خواب پایان نامه و استاد راهنما دیدم . توی خواب یه جایی از کار گیر کرده بودم و سردرد گرفتم.همان لحظه از خواب بیدار شدم و سردردی با چند ریشتر شدید تر بعلاوه اشانتیون حالت تهوع تا روز بعد همراهم بود.

این ضمیر ناخوداگاه پدرسوخته بدچیزیست. چیزهایی می داند. چیزهایی می فهمد . چیزهایی یک وقت هایی به آدم می گوید...
اصلا آدم جوشی ای نیستم. آن هم برای چی . پایان نامه؟ اصلا و ابدا و عمرا... استرس ارائه کردنش را هم ندارم. خوب که نشستم فکر کردم و پرسیدم از خودم که چرا مثل بچه آدم مثل یک انسان بالغ عاقل نمی نشینم کارم را تمام کنم و همه چیز و روال معمول زندگی ام را هی به تاخیر می اندازم و چرا مرتب از این شاخه به آن شاخه می پرم و چرا هرفکری می کنم و هرکاری می کنم غیر از نشستن و انجام پروژه(از ترشی درست کردن بگیرید تا مرتب کردن مجله های توی انباری که ده سالی است خاک می خورد) دیدم که استرس بعدش را دارم.اینکه بعدش چه می شود ؟ اینکه وقتی دفاع کردم و تمام شد چه اتفاقی می افتد؟ از نامعلومی و گمنامی بعدش سخت هراس دارم... از اسیر روزمرگی شدن بعدش می ترسم...
موقع انتخاب موضوع کار بزرگ و سختی انتخاب کردم. نوش جانم. کار جدیدی است توی ایران و خود استاد راهنما و مشاور محترم هم هیچ چیز نمی دانند. خودم باید نمونه های مشابه خارجی اش را ترجمه کنم برم نشانشان دهم و بگویم ببین اینجا باید این کارو کرد... هی ببینین اینجا اینطوریه....
نوش جانم. آدم نمی داند با انتخاب های خودش چه کند. به کی غر بزند. کله کی را بکند.
استاد راهنما آدم اکتیو و فعالیست و کاملا حدس می زنم با این تاخیرها ومس مس کردن ها و امروزفردا کردن های من چه تصویری توی ذهنش شکل گرفته. استرس سیاهی آن تصویر را دارم؟

   + - ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢٢

 

از آن وقت هایی که

در کسری از ثانیه یک چیزی که نمی دانم چیست ولی جنسش شبیه شیشه است در درون آدمی شکست و در همان کسر ثانیه با بالاترین سرعت و بیشترین نفوذ و قدرت , میلیون ها خورده شیشه همراه با جریان خون به تمام سلول های بدن کشیده شد.بعد در همان کسر ثانیه جهان ایستد .همه چیز متوقف شد و فقط قلوپ قلوپ ضربان قلب شنیده شد...
در همان کسر ثانیه آن میلیون تا خورد شیشه روی سطح تک تک سلول های بدن آدمی نشستند.نه اینکه فقط بنشینند. جذبش شدند. با تک تک سلول هایش یکی شدند.

آها؟
از آن وقت ها

   + - ٩:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢٢

 

 

از آن وقت هایی که دل آدم فقط سکوت می خواهد

از آن وقت هایی که مغز خسته است و نمی خواهد به هیچ چیز مطلقا هیچ چیز فکر کند
از آن وقت هایی که حالت خوب است و غم و غصه نداری فقط خلا می خواهی
از آن وقت هایی که نهایت تمنایت از دنیا جایی ‌آرام است برای نشستن
نشستن و باخود خلوت کردن 
خیره شدن و به هیچ چیز فکر نکردن
جایی که هیچ موجود زنده ای کارت نداشته باشد
از آن وقت هایی که حالت بهم می خورد از هرچه موسیقی و کتاب و شعر و جاده و سفر و مهمانی و ... است
از آن وقت هایی که فقط باید زمان بگذرد
و حواست ( هست یا نیست ) زود می گذرد


پ ن : یک جایی توی گریز آناتومی هست روز نامزدی ایزی, نامزد ایزی می میره . بعد ایزی با همون لباس عروسی شوک زده دراز می کشه روی زمین و خیره می شه به روبرو.... چندین و چند ساعت می گذره و هیچ حرکتی نمی کنه. دوستاش یکی یکی میان پیشش دراز می کشن باهاش حرف می زنن دلداریش می دن...ولی ایزی فقط به روبرو نگاه می کنه ....
آهان؟
از اون وقتا

   + - ۸:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢٢