سیگارهایی که باهم کشیده ایم

 

وقت هایی هم هست جوری می شود که یک چیزی که از جنس مهر است می آید می نشیند روی تنت جای عشق... مثل عشاق توی جمع... نه آن هاشان که تنگ هم چسبیده اند و بی قرارند  و منتظرند زودتر جمع تمام شود و یک جوری بشود دوتایی تنها شوند... و نه آن ها که سخت مشتاق همند اما یاد گرفته اند نشانش ندهند...آن هایی که با آرامش خاطری درونی و خیالی راحت هرکدام سویی نشسته اند و مشغول گپ و گفت ...هر از گاهی سر را می چرخانند و طرفشان را نگاه می کنند لبخندش می زنند و جواب لبخندش را می دهند و شکوفا می شوند و باز ادامه صحبتشان...یا وقت هایی که یکیشان مشغول سخنرانی است و دیگری در دورترین نقطه ممکن  دست به سینه نشسته و حمایتگرانه تماشایش می کند ...


یک چیزی از جنس مهر است وقتی که خیالت راحت است به تمامی برای اویت تایید شده ای... باتمام کم و کاستی هایت و عیب هایت پذیرفته شده ای . به تمامی  همه چی تمام و عالی ای... به تمامی برای اویت، شناخته شده و فهم شده و درک شده و مورد پسند شده و  قبولی...


یک چیزی که از جنس مهر است می آید خاموش می کند شعله تمام نگرانی ها و تردیدها و بایدها ونباید ها را... فراغ بالی است که گرمایش را می گستراند روی وسعت تمام خیال های شیرینت و رویاهای درخشانت و مرزهای پذیرندگی ات...

 

از آن وقت ها...

 

   + - ۱:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱٥

چیزهایی هست که می دانی

 

- یک نفر اینجا هست که خیلی خوب بلد است به آدم عذاب وجدان وارد کند...یعنی بلد شده است این نقش را  با ظرافت تمام بازی کند. خیلی آرام و باریک و شکننده می آید درخواستی می کند .از آن درخواست هایی که شما اولش با خودتان می گویید: خب خودش انجام بده کاری نداره که...بعد مغموم ترین چهره دنیا را می گیرد و شما به خودتان فحش می دهید که چه آدم بدجنس پلید رذلی هستید و خود را به زمین و زمان می کوبید و برایش انجام می دهید و تحویلش می دهید.اندکی بعد با گردن کج و قیافه مغموم تر سر می رسد و یک کار کوچولوی دیگر و باز این دور ادامه دارد...یک جایی می رسد که شما هستید که واقعا کم می آورید...الان از آن وقت هاست...هرچه هم از صبح آهنگ قردار گوش کرده ام افاقه نکرده.

 

 

- خب من خیلی جاها خنگ هستم. خنگول به تمام معنا و حافظه ام هم (اکثر اوقات) مثل دورای درجست و جوی نمو است.یعنی کندذهن تر از این حرف ها یم که کینه شتری و حسادت طولانی مدت و بخل و غرض و این چیزها یادم بماند.یک وقت ه ایی حس های بد هجوم می آورند ولی هیچ وقت نشده در ابتدای امر آن حس ها را به آدم ها نسبت دهم. یک نفری هست آن تو که هروقت حس بدی می آید بنده را محکوم می کند که لابد کم کاری و نقصی و کاستی ای از جانب تو بوده دیگر... برای مطلب بالا هم اضاف کنم که تا مدت ها خودسرزنشی وخودخوری و  خودسانسوری داشتم که این من هستم که مقصرم .  برای همین همان قدر که زود گیج می شوم و زود می ترسم و زود عقب می کشم و زود می رنجم و زود خشمگین می شوم و زود کوتاه می آیم و زود می بخشم و  زود یادم می رود  به همان نسبت ( شاید ناخواسته) زود گیج می کنم و زود می ترسانم و  زود می رنجانم و زود عصبانی می کنم و ... . و خب متاسفانه همه آدم ها که دست آدم را نمی شناسند. و عجق تر اینکه آدمیزاد غرض و بخل و جمیع حس های بد بقیه به خویش را ( دست مامان طلا که هرروز اسپند دود می کند) نبیند و نگیرد... جای دوستی خالی که بیاید دم گوشم بگوید:هی فلانی با توئه ها... و من بگویم :هااااااااا!؟

 الان که این ها را می نویسم یک دخترک غمگین لوس با موهای دم اسبی و بلوز زردم که دلش می خواهد برود  گوشه ی سه گوش دنج کنج اتاق پناه ببرد و روی زمینش دو زانو چمباتمه بزند  و آدم ها را از پایین با گیجی و تردید و ترس نگاه کند و منتظر است بیایند آن هایی که باید و نازش را بکشند و منتش را بکشند و ... زمانه یاد داد چطور دختر بزرگ دختر کوچک درونش را ناز بکشد و منت بکشد و بغل بگیرد و آرام کند...گاهی جواب می دهد گاهی هم نه... اه  که این هم  زود یادم می رود ...

غار تنهایی بچه گی هایم کمد رختخواب ها بود. می رفتم آن بالا و در کمد را می بستم . خیلی خوب بود. نرم و امن و دنج و تاریک و سکوت مطلق...چه نعمت بزرگی بود . توی هرخانه ای باید یکی از این ها بسازند.عمران دان ها و معمار دان ها بدانند.

 

 

 

- از آن قرارهایی که همه از توی ضیافت یاد گرفته اند گذاشتیم...از آن هایی که تا حالا ده ها بار توی حلقه های همکلاسی و هم دانشگاهی و فامیلی و دوستی گذاشته ایم و هیچ کدام را عملی نکرده ایم. قرار شد بیست سال بعد همه بیایند ایران ویلای کلاردشت من...آخر همه شان قرار بود (است) خارج باشند...یکی عشق خیابان ها و ساختمان های بلند نیویورک... یکی عشق پیاده روهای شانزلیزه ...یکی عشق عکاسی از سواحل زیبای موزامبیک...

باران سیل آسا تمام شده بود اما سرمایش ادامه داشت. از لباس ها و سویی شرت هامان چیک چیک آب می چکید... پیتزاها را خورده بودیم و من خوشحال بودم که زرنگی کرده ام و وقتی حواسشان پی بحثی پرت بود بیشتر پیتزا یونانی را خورده ام... جمعیت دوان دوان می رفتند به سوی در خروجی و خانه های گرمشان...گفتیم سرما خوردگی و آنتی بیوتیک و آمپول که روی شاخمان است پس بیشتر بمانیم...دور میز چهارگوش چوبی کوچولوی مرطوب سرد نشستیم و گفتیم و گفتیم. از آینده هامان... از چیزهایی که آن بالا توی مغزمان و توی ابر بالای کله هامان می چرخید...از خواب هایی که دیده ایم و قول و قرارهایمان با خودمان.. قول و قراری که خاک برسرمان اگر بیست سال دیگر بشود و  به این چیزهایی که می گوییم  نرسیم....شب سیاه تر شده بود و ستاره ها پر رنگ تر و هوا سرد تر و آتش گرم تر و آدم ها کم تر و کم رنگ تر...

 

 

   + - ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۱٧

باد ما را خواهد برد...

 

 

دستانش را باز کرده بود به شوق پرواز. کلودیا شده بود. برای خودش می رقصید.با شیش و هشت ترین آهنگ هایی که توی عمرش شنیده بود.با جوادترین خواننده های توی دنیا... می گذاشت فراز و فرود نت ها با موج نرمای تنش هماهنگ شود... می گذاشت غرق شود در لحظه و لذت می برد.خیلی چیزها را می دانست. قبل  و بعدترها را بو می کرد و حس می کرد و می فهمید و می دانست. می دانست که چشمانش در خواب هم باز خواهند بود...  با این حال در همه شیشه های دانستگی هایش را بست...  و بعد دید نیرویی فراتر از غریزه و احساس و شعور فرمان می راند... باد ما را خواهد برد... حال را غنیمت است...

   + - ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۱۳

جرس فریاد می دارد که بربندید محمل ها

 

نقطه ای هست در فاصله بالای سینه ها و ابتدای شروع گردن. بالاهای قلب . قبل از آنکه آن استخوان زیبا و فریبنده گردن پدیدار آید... یک برآمدگی کم انحنا و بی ادعای تن است...  یک مثلث آرام...

همیشه فکر می کنم که جان آدم ها آن جاست. از آن جاست که جانشان بیرون می آید. از آن جاست که جانشان سرشار می شود... در فاصله مساوی از قلب و بغض قرار دارد

یک چیزهای ارزشمندی که نمی دانم جنسشان از چیست و اسمشان چیست از آدم های آدم به آدم می رسد آن جا ...و دقیقا در همان نقطه جان است که ته نشین می شود... و برای ابد می ماند و ماندگار می ما ند... یک سری چیزهای بی همتا و بی مانندی که مال آدم های آدمند و آدم ها آن ها را مال خود می کنند.درخشندگی برق نگاهی˛ در دل تاریکی شبی...فشار ملایم دستی برشانه ای˛ هنگام عبور از خیابانی...یکی از ابروها را بالا بردن˛ هنگام دقت و تمرکز روی حرف هایی... طعنه های دلنشین˛ همراه لبخند نازک گوشه لبانی ... شور و جذبه و اشتیاق بوسه های نقطه مانندی... حس دلپذیر خیرگی و ریز شدن مردمک هایی ˛ در ازدحام آدم هایی ... رگ های طپنده و قوی شبه شاخ و برگ مانند دستانی...

آدم ها می آیند. می روند. قانون طبیعت چنین است...آدم ها از جای زیاد به جای کم حرکت می کنند.اگر انیشتن زنده بود اثباتش می کرد...چیزی که ماندگار و (به زعم بنده) واقعی است آن مال خودکردن هاست. آن چیزهایی ست که در فاصله قلب تا بغض قرار می گیرند... جنسشان از خاطره باشد یا احساس یا تخیل یا هرچیز دیگری.جایشان همانجاست. بعد از قرار گیریشان در آن نقطه˛ دیگر مهم نیست چه شده و چه می شود.در عالم واقع چه اتفاقی حادث می شود یا خواهد شد... چون آن چیزارزشمند ˛ مال آدم شده است... هدیه و ثروتی است که یک جای امن و مطمئن برای همیشه جاویدان است...


 

پ.ن: یادم آمد که یکی از چاکراها هم آنجاست.

پ ن 2: همان"دیدمت ای زیبا‌رو و دیگر از آن منی-‌ حال چشم به راه هرکه خواهی گو باش- و چه باک که من هرگز دیگر نبینمت؟ تو از‌آن منی و سرتاسر پاریس از‌آن من است و من از‌آن این دفتر و قلمم" ارنست جان..

 

   + - ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱٧

 

 

از ساعت 6/5 تا 7 صبح و از آن طرف 2/5 تا 3 ظهر مقنعه  روی سرم حق دارد هر طرف خواست آزادانه بچرخد و عقب و جلو برود.  قبل و بعد این ساعت که وجود ندارد... بعد این ساعت هم جایش روی پشتی صندلی اتاق است و وای به حال کسی که روی آن صندلی بنشیند و تکیه دهد.

مقنعه , ابری اش  خوب است.  بالایش همیشه مرتب است و بدون چین و چروک می ایستد. مشاهده شده که صورت را کشیده تر و ظریف تر از آنچه هست نشان می دهد. سایه ای محو روی صورت می اندازد که گونه ها را خوش تراش جلوه می دهد.

حتی به نظرم همان تکه ابر بالای سر, در خوش فرمی شکل بینی و درخشندگی چشمان و انحنای تاج ابروها ,  کشیدگی پیشانی و مواج تر شدن موهای سر موثر است...

مقنعه ابری لطیف است . نباید داخل ماشین لباسشویی اش انداخت. با مقداری آب و شا مپو و نه چنگ زدن بلکه نوازش کردن شست و شویش داد...نباید روی بند انداختش. لبه هایش را روی بند قرار داده و آهسته به دو طرفش گیره می بندیم.

مقنعه ابری مقدس است. ایمان بیاوریم.

 

 

 پ ن 1 : یه استیجی هست تو رابطه که آدم طرفش رو با مقنعه می‌بینه (نقل از گودر خدا بیامرز)

 

پ ن 2: ممنون از رضا بهروز بابت پیدا کردن این نقل قول

   + - ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢٧

 

 

هیچ وقت حرف هایت را باور نکردم .  مدل یواشکی نگاه کردنت و تکان های دست هایت حین صحبت که مختص توست  ,  حرف هایت و جسارت تویشان را دوست داشتم .  می دانی ... حرف هایت بوی تازگی می داد و به دل می نشست. اما آن پیرمرد درونم وسط هایش هی می آمد پیپ می کشید لبخند می زد و می گفت: ساده ای دخترجان...داره خرت می کنه. بعد پیرزن درونم می آمد و می گفت: بذار کارشو بکنه.... بذار گول بخوره ... بذار اینم یه تجربس...بذار بزرگ شه...

ولی باز هم باورم نمی شد. شاید بی انصافی باشد اما فکر می کردم می خواهی قدرتت را امتحان کنی... یا نهایت به گریزی برای زندگی روزمره  متعهدانه ات احتیاج داری و بعد گریز زدن و احتمالا رفع خستگی برمی گردی به همان زندگی روزمره متعهدانه قبلی...


حسرت زندگی این روزهایم این است که ای کاش سلیطه تر بودم. کاش این قدرت پذیرندگی آن موقع اینقدر زیاد درم رسوخ نمی کرد...کاش کمتر درکت می کردم .کمتر می فهمیدمت... کاش به جای آمرانه  صحبت کردن و آرام کردنمان سرت داد می کشیدم... کاش چندتا فحش آبدار ذخیره شده نثارت می کردم... کاش می شد کتکت بزنم ... مشت ...لگد... کاش تمام خشم هایم را سرت خالی می کردم... الان می فهمم شیشه شکستن و بشقاب پرت کردن به سمت طرف چه لذتی دارد.همانا لذتی که در انتقام هست در بخشایش نیست.


دلم می خواهد روزی بنشینم و درباره تک تک آدم هایم بنویسم. آدم هایم ابدی اند انگار و هرچقدر کوتاه بوده باشند همین جا می مانند. آنچه برایم مهم است ازشان اینجا می ماند. اصلا شاید شبیه نه راب مارشال طرحی بنویسم درباره تک تک شان. تکیه کلام های خاصشان. مدل مکث کردن هاشان . رنگ نگاه هاشان..............

 

 حرف هایت قشنگ بود . یادت بخیر.جایت خالی 

   + - ٢:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۱٩

کمی آهسته تر رد شو

 

درست که آدم ویران کردنم

درست که دیلیت می کنم. ایگنور می کنم. کات می کنم. می زنم و همه چیز را میشکنم . یه هو می نشینم و همه نخ ها و کلاف ها را پاره پاره می کنم.

درست که از بین می برم همه نشانه ها را. چه عکس باشد چه هدیه چه یادگاری چه نامه و نوشته چه اس ام اس چه شماره تلفن.

درست که دیوانه و خیلی خیلی لوسم.

اما  تو .......

 .

 .

 .

 

وقتی می گوییم بروید یعنی بمانید

وقتی می گوییم تمام شود یعنی تمام نشود

وقتی می گوییم نه. یعنی آری آری آری

 

 

پ ن: البته نه همیشه

 

 

 

 

   + - ٩:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۱٧