آهو خانوم بالا بلند ماه پیشونی سرو سمند...

 

 

 

گردویی:

طرفدار مدل سنتی و آسانش هستم. مغزهای گردو را خورد می کنید. نه خیلی زیاد . آن قدر که دیده شود و زیر دندان بیاید. چند تا زرده تخم مرغ را خوب هم بزنید  تا تغییررنگ دهد سپس با نسبتی از شکر آن را مخلوط کنید. خمیرش زیاد سفت نیست. مایعیتش شبیه ماست یک ذره چکیده است... ورق روغنی داخل  دیس فر پهن کنید .خمیر شبه ماست چکیده را داخل قیف و ماسوره ریخته و گردویی ها را قالب می زنیم.

خوب و سریع و خوشمزه وهمیشه در دسترس و آسان...مثل اکثر اتفاقات خوشمزه زندگی... از آن شیرینی هایی است که حواسمان نیست و زیاد می خوریم ...یعنی وقتی دل درد گرفتیم و مزاجمان به هم ریخت می فهمیم زیاد خورده ایم... عجیب سنگین است. جوش صورت و تبخال لثه و کلسترول هم می آورد...می گویند کم بخورید تا دچار این عوارض نشوید...اما به دردسر عوارضش می ارزد...چه باک. بهار است و هوا خوب است و روزها بلند است و پارک نزدیک است و زانویمان هم خوب شده است ...امسال بیشتر می دویم. بیشتر ورزش می کنیم. بیشتر در زمان حال می باشیم .بیشتر انرژی می ریزیم.

 

 

حاج بادومی:

چرا پیشوند حاج به این یکی اضاف کرده اند بماند. شیرینی خوبی است.ماندگاری اش بالاست و حتی تا یک سال بعد می ماند...همین چند روز پیش از ته فریزر یک جعبه دست نخورده که مال عید پارسال بود یافتم . در پوست نمی گنجیدم...

 مغز بادام را در آب می خیسانید .پوست قهوه ای رویش را گرفته و بادام های بدون پوست را پودر می کنید و با نسبتی از پودر قند مخلوط می نمایید.سفیده تخم مرغ و روغن دارد . خمیرش آسان و بدون اذیت درست می شود و ورز زیاد نمی خواهد .خود بادام ها روغن پس می دهند... رویش را همیشه با پودر قند تزیین می کنند.رنگش اغلب سفید است ...بوی اهورامزدا می دهد. انگار از عالم الوهیت آمده. مثل شیربرنج مقدس است و دور تک تکش هاله ای ابر پیچیده شده...نترسید.هرچه قدر هم بخورید هیچی تان نمی شود.

سال نود مثل شیرینی بادومی بود...چندتا موج بلند خیز زدند و آمدند...فکر می کردند به صخره می خورند و با تلاطمی شدید تر و تیزتر برمی گردند اما دیگر خبری ازصخره تیز نبود...جایش یک ساحل یک دست آرام و یک آبی بی انتها بود با چندتا سنگ چین مرجانی که صدف ها بهش چسبیده بودند...سال سکوت بود.سال شفا بود. این بار موج ها  باشدت می آمدند اما رام تر و آرام تر می رفتند سوی سرنوشت...خیالشان راحت بود که ساحل همیشه هست اما خیال ساحل راحت نبود که همیشه هست

 

 

 نارگیلی:

آسان آسان است. بدون هیچ مشکل خاصی. تنها مشکلش این است که زود خشک می شود. عین بیسکوئیت است بیشتر. فنش نبودم زیاد...ولی چون می شود رنگ مثلا کاکائو قاطیش کرد و به دیس های شیرینی سنتی عید رنگ و بو و حلاوتی دیگر بخشید محبوب خاص و عام است.

امسال زیاد قدم زدم. از شدت استهلاک یک دست کفش واکینگ رانینگ پارسال معلوم است...امسال باران هم زیاد آمد. باران ریز ریز. از آن هایی که صاف می رود توی روزنه های ریز پوستت و مستقیم به روحت می رسد...امسال پاییز را دیدم.

پاییز و زمستان امسال رنگ نارگیل بود. دورش ضخیم و نفوذناپذیر و داخلش شیره حیات.فکر می کردی نفوذ به داخلش سخت است اما دیدی که نه. قلق دارد و چه آسان دو نیم می شود و دست آدم به آن شیره جاری زندگی می رسد...

آقای ابی یک سری  آهنگ هایی دارد که تم غمناک دارد اما آن ها را با عشوه و شادترین ریتم ملودی اجرا می کند .مثل آن جایی که می گوید " بهار پشت زمستون پس از تو برام قصه ی غم داشت...نبودی که نبودی پس از تو بهارم تو رو کم داشت " انگار زیاد برایش مهم نیست چه شده و دارد می گوید فدای سرم...یا حتی با خاطره هایش می رقصد و قر می دهد.شیرینی نارگیلی هم مثل همان ترانه هاست.

 

 

نخودی:

سخت ترین خمیر دنیا. خمیری که مطیع نیست .این یکی باید بیست و چهار ساعت بعد از خمیر شدن بماند... خمیری است که به هیچ صراطی مستقیم نیست و همیشه خدا پودر است...وقتی موسم قالب زدن فرا رسید باید تکه تکه ازش جدا کنید  و آهسته  همان تکه کوچک را ورزدهید و ورز دهید ...حتی بعد این همه ورز دادن هم در دستان پودر می شود. همان خاصیتی که وقتی پخته اش را داخل دهان می گذاری و پوک وپودر می شود را دارد ....گرمای دستان مثل همیشه به یاری می شتابد و خمیر را در دستان نرم می کند... حال همان تکه کوچک را روی سطح صاف بدون خش شیشه مانند پخش کنید. به قطر یک تا یک و نیم سانت .نهایت ابعاد خمیر می شود اندازه کف دست... با قالب دو پر یا چهارپر قالب بزنید.

دو قاشق مربا خوری کاکائو یا قهوه را با چندقطره آب جوش حل می کنیم. روی هرکدام از نخودی ها یک نقطه مثل خال( هندی مانندی) می گذاریم. تزئین سنتی اش این است.

شیرینی نخودی دقیقا مثال عاشقی است که می خواهد بگوید اما نمی گوید .نمی گوید. نمی گوید......به جایش  فقط معشوق را نگاه می کند و وقتی مطمئن شد که معشوق به خواب شیرین عمیق رفته ˛ جرات میابد و آهسته در گوشش زمزمه می کند ... معشوق این همه را می شنود...معشوق نمی خواهد لو دهد و لب هایش محکم به هم دوخته شده اند... اما لبخندی که زیرپوست گونه اش در حال دویدن است را چه کند...

 

 

 

برنجی:

پلو خوب است. همیشه خوب است . هر مدلی اش خوب است.خوردنش در هر وعده ای از شبانه روز می چسبد.چه کته باشد چه استانبولی و عدس و لوبیا پلو باشد چه سفید ساده باشد.چه طارم چندستاره باشد چه اصل آستانه چه دم سیاه و چه محسن...وچه تبدیل به شیرینی اش کنند.

برنج را طی فرآیندی آرد می کنند و بهش می گویند آرد برنج . سپس با آرد سفید و روغن قنادی و پودر قند و سفیده تخم مرغ خمیری درست می کنند که باید چهل و هشت ساعت بماند. روز اول هرچه ورز دهید امکان ندارد روغن ها بروند توی برنج ها...روغن ها می ماسند .اما وقتی این همه را داخل کیسه نایلونی کنید و جای گرمی ( نه آنقدر که تخم مرغ هایش پخته شوند) ملایمی بگذارید و بگذارید چهل و هشت ساعت کاری بماند می بینید که خمیری لطیف و منعطف در دستانتان است...حال به هرشکلی که می خواهید در می آید. زیباترین و ظریف ترین شیرینی های برنجی دنیا را می توانید بسازید.مدل قدیمی ایش این بود که گردالی های کوچک درست می کردند (اندازه نصف بند انگشت) و بعد با انگشت اندکی نازک می کردند و با قالب چوبی ای که رویش شکل  حک شده است  رویش نقش می زدند...و اندکی پودر بارهنگ برای تزیین رویش...باز هم تکنولوژی به داد نسل ما رسید. وسیله ای اختراع کرده اند بانام عامی بیسکوئیت زن.خمیر را به شکل استوانه ای درآورده و تویش قرار می دهند. و به اشکال متنوع  دلخواه قالب می زنند.

شیرینی برنجی سبک و نازک و باریک و شکننده است.عین لیلا حاتمی می ماند.لیلا حاتمی که چادر سفید پوشیده و دارد توی لیلا نماز می خواند و حواسش به علی پشت سرش هست اما علی اش نمی داند. از آن لیلا ها.

 

مینیاتوری:

عین اسمش است...ظریف ترین وهیجان انگیز ترین شیرینی خانگی دنیا با طعمی خارق العاده...همیشه می شود توی درست کردنش خلاقیت به خرج داد و چیز جدیدی خلق کرد...می شود رنگ های مختلف قاطیش کرد.می شود شکل های مختلف پیچیدش...می شود بعنوان تزئین سایر شیرینی ها ازش بهره برد...

سال جدید درسم تمام می شود و دست تقدیر آماده است زودتر دفاع کنم و ورق بزند و برسد به صفحه بعدی...سخت بود.یک جاهاییش از فرط ناشناخته بودن هراسناک بود اما در کل شیرین و لذت بخش بود...چیزهایی که دانشجو بودن به آدم یاد می دهد فراتر از علم آموزی است...استیو جابز گفت نقطه های زندگی تان را در گذشته به هم وصل کنید ببینید پیوستگی خطش را و به سرنوشت ایمان بیاورید... به اینکه هیچ چیز در این دنیا تصادفی نیست.

تابستان سال نود و یکم را بو می کنم می بینم طعم  شیرینی میناتوری می دهد. دلم می خواهد بروم گرافیک بخوانم شاید هم معماری شاید هم بروم پی عکاسی شاید ادامه تحصیل همین رشته شاید هم دنبال کتابفروشی شاید هم هیچ کدام...حداقل در این چهارسال یاد گرفتم به درس به عنوان زنگ تفریح زندگی نگاه کنم .

 

 

باقلوا:

همه جای نقاط ایران و خاور میانه باقلوا دارند. باقلوا شیرینی سنگینی است وبسیار سخت درست می شود و مقادیر زیاد و غیر قابل باوری روغن نباتی و شکر می بلعد. اغلب چهره جذاب را می بینیم و جذب درخشش و رنگ و عطرش می شویم. اما اگر پزنده اش باشید احساس می کنید که دارید یک قاشق روغن نباتی خالی را می بلعید...اگر هم پزنده نباشید که هیچ. از عطر و طعم و شکل و مزه اش لذت وافرتر می برید.پختش چنیدن و چند مرحله  تخصصی دارد.چندبار داخل و خارج کردن از فر و شربت ریختن لای تک تک درزهایش. کوبیدن مواد تویش...صبر و حوصله ایوب می خواهد چون دو حالت بیشتر ندارد. یا باقلوا می شود یاباقلوا نمی شود...سو سو است.اگر باقلوا نشود و درست عمل نیاید دیگر هیچ چی نیست...حتی برچسب شیرینی هم از رویش برمی دارند.

یک لایه نازک از خمیر را داخل دیس فر پهن می کنید ...رویش با قلم مو روغن بمالید .این لایه زیری نقش ته دیگ دارد.برای این است که نسوزد و اگر هم سوخت به قسمت اصلی داستان آسیبی وارد نیاید.لایه بعدی که اندکی کلفت تر از لایه اول است را پهن کرده و رویش مخلوط پورد پسته یا پودر بادام و پودر قند و هل می ریزیم.بعد با گوشت کوب پودر ها را آن قدر می کوبیم تا به حالت خمیری شکل در آید. روی همه ی این ها یک لایه مجدد خمیر پهن می شود.قبل از پخت باید برش بخورد.چون آنقدر پوک و شکننده است که ممکن است ترک بخورد. روی هرکدام از قطعات برای تزئین خلال پسته پیشنهاد می شود. هر چند دقیقه یکبار از فر خارج شود و داخل شیارهایش با قوری ای که سرنازکی دارد شربت هل ریخته شود و مجدد داخل فر و ...

امسالم چندتا نقطه کوچولوی درخشان داشت...از آشنایی با چندتا آدم عزیز بگیر تا چندتا خبر خوب خوش ذوق آور و دو سه تا غم هجران عزیزسفر کرده ...هرچه هست هرچه که بود فرآیندی است که آغاز شده و دارد می رود.حالا چه باقلوا بشود چه نه.مهم آن " گذشتنه " و جاری بودن در آن "گذشتنه"  است.

 

   + - ٩:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٢۸

در ستایش خانم هاویشام

 

 

 یکی دو تا فید طراحی دکوراسیون داخلی هم هست که عجیب حال آدم را خوب می کند . انگار دیگر عکس غذاها جذاب نیستند و انرژی نمی دهند... احتمالا یا گرسنه نیستم یا غذاها زیادی چرب و چیلی و کلسترولی بودند  یا عکاس بد عکس گرفته بود ازشان یا هرچی...

فید دکوراسیون ها را که ورق می زنی انگار داری سفر می کنی...کشورهای مختلف, معماری های مختلف, چیدمان های مختلف ,الیاف و نسج های مختلف... هنوز نگاه کردن به بی نهایت جزئیات تویشان انرژی بخش است و آدم را سرپا نگه می دارد...دوست داشتنی ترین قسمت عکس ها, عکس های آشپزخانه های دنیاست و توی آن ها گرم ترین و صمیمی ترینشان, آشپزخانه های سبک کانتری یا همان سبک سنتی قدیمی روستایی خودمان است... شاید این سلیقه کانتری پسندی برمی گردد به ریشه های آبادی اجدادیمان یا تصاویر ذهنی مان از کتاب ها و فیلم های محبوبمان یا هرچی...

 

 

 آشپزخانه باید پرنور باشد و نورش طبیعی باشد و از پنجره بتابد . هروقت لازم است  که در تابه را ببندی  تا پیازهای نگینی توی روغن طلایی شوند , بشود که  یک دستت را به کمرت بگیری و  کفگیر چوبی در دست دیگرت را در هوا بچرانی و لبخند بر لب غرق در رویاها خیره و محو  تماشای منظره بیرونش شوی ... کنار پنجره اش بشود چند گلدان کوچک شمعدانی گذاشت . وقتی منتظری آب کتری زودتر جوش بیاید تا چای دم کنی , طراوت قرمزی گل های کوچکش شادمانی ات را تضمین کند .

 

دکورش چوبی باشد. حتی ام دی اف هم نباشد... رنگ وسایلش گرم باشد و صد البت که باید رومیزی اش چهارخانه باشد... تخته چوبی و وردنه و یک ظرف کوچک آرد روی میزش داشته باشد تا بشود هر روز, رویش آرد پاشید و خمیر ورز داد و ورز داد و ورز داد  و حرف ها و دغدغه ها را سر خمیر خالی کرد و باهاش نان تازه گرم خوشمزه درست کرد... دیگ و قابلمه و رنده و وردنه و قاشق چنگال و ادویه ها و لیوان ها دم دست باشند. یعنی توی دید باشند و هرزمان اراده کردی , بخوانی شان و بشتابند  بیایند طرفت... وقتی دارو کاهوها را خرد می کنی و بعد نوبت خرد کردن گوجه فرنگی ها می رسد نخواهی یک ساعت توی کشو بچرخی دنبال چاقوی نازک تر... دست دراز کنی و برداری اش ...

چیدمان شیشه های ترشی و شوری و مربا و آبغوره و بطری های سس و روغن و غیره و رنگی رنگی های تویشان یک جایی باشد که بشود دید... اصلا باید آشپزخانه همیشه شلوغ باشد تا وقتی مهمان ناخوانده ی شمسی خانم مانندی که دوستش نداری می آید و حرف می زند و حرف می زند , بشود راحت یک لبخند بزنی و خودت را سرگرم مرتب کردن شلوغ پلوغی ها و گردگیری و تمیز کردن سطوحش کنی...

 

 همیشه باید عطر دارچین توی هوایش داشته باشد و اندکی فقط اندکی عطر ملس فلفل تازه ساییده شده سیاه ... چه بشود اگر بشود حداقل هفته ای یک بار پای سیب با سیب (نه با مارمالاد یا مربای سیب) و دارچین فراوان طبخ کرد ... قانون ازلی و ابدی هم هست که یک نخ سیر و موسیر و فلفل قرمز درسته (حتی شده بعنوان تزیین)  از  در و دیوارش آویزان باشد...

 

هنوز که هنوزه نتوانسته ام با آشپزخانه های مدرن که چیدمان  و سطوح صاف و صیغلی و مرتبی دارند  و اغلب فلزی اند ارتباط برقرار کنم...آدم سردش می شود.

 

 

پ ن: الان سپید می آید بحث کارشناسانه راه می اندازد می گوید وقتی همه چیز رو باشد موقع سرخ کردن غذا ذرات روغن می پرند و تمام سطوح را چرب و چسبناک می کنند...

 

 

 

   + - ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٢٢

آسمان بالای سرم هر رنگی می خواهد باشد...

 

 

 

 

زمانش برسد با خواهرانم برویم خرید عید.خرید هدیه و عیدی و لباس عید و ضروریات عید و سفره عید... با آسودگی توی خیابان ها پرسه بزنیم...یکی یکی حراجی ها را بالا و پایین کنیم... ساعت ها پشت ویترین ها بایستیم ... با دقت تک تک اجناس دست فروش ها را زیر و رو کنیم... قاه قاه به آدم ها و عابران و مغازه دارها بخندیم... از شور و شعف و شادمانی های مردم انرژی بگیریم... از فروشنده های عنق و بد اخلاق بی ادب خرید نکنیم عوضش اگر فروشنده ای خوش اخلاق بود( حتی اگر چیزی لازم نداریم) خرید کنیم... ازلوازم التحریر محل یه عالمه کاغذ کادوی رنگی رنگی بگیریم... بعد که رسیدیم خانه یکی یکی نایلون ها را باز کنیم و لباس ها را پرو کنیم و ذوق کنیم و جیغ شادمانی بکشیم. ادای آدم ها و مغازه دارها را دربیاوریم ... بعدترش یواشکی هدیه ها را چسب بزنیم و کادو کنیم و جایی امن , تا زمان تحویل سال مخفی نگه داریم ... هدیه خیلی خوب است . خیلی خیلی خوب است. چه برای دهنده. چه برای گیرنده. چه با بهانه .چه بی بهانه. رمز ماندگاری و ارزش مندی اش به این هست که  سبک و کوچک و ارزان و بی شیلیه پیله باشد . اصلا هدیه باید خنزل پنزل باشد...

 

همه ی این ها را توی مغزم نوشتم . در صبح زود یک روز زمستانی سرد بود که درجه دما منهای نه بود و نوک انگشتانم گز گز می کرد. گز گز بخاطر سرما نه.سرما  دستان را بی حس می کند. دست ها وقتی دارند گرم می شوند, وقتی یخشان باز می شود به سوزش می افتند و درد می گیرند. دردی شیرین...بالاخره هرکسی باید یک چیزهایی برای گرم کردن و گرم نگه داشتن خودش داشته باشد.


   + - ۱:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢۳

 

   + - ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢

 

 

از ساعت 6/5 تا 7 صبح و از آن طرف 2/5 تا 3 ظهر مقنعه  روی سرم حق دارد هر طرف خواست آزادانه بچرخد و عقب و جلو برود.  قبل و بعد این ساعت که وجود ندارد... بعد این ساعت هم جایش روی پشتی صندلی اتاق است و وای به حال کسی که روی آن صندلی بنشیند و تکیه دهد.

مقنعه , ابری اش  خوب است.  بالایش همیشه مرتب است و بدون چین و چروک می ایستد. مشاهده شده که صورت را کشیده تر و ظریف تر از آنچه هست نشان می دهد. سایه ای محو روی صورت می اندازد که گونه ها را خوش تراش جلوه می دهد.

حتی به نظرم همان تکه ابر بالای سر, در خوش فرمی شکل بینی و درخشندگی چشمان و انحنای تاج ابروها ,  کشیدگی پیشانی و مواج تر شدن موهای سر موثر است...

مقنعه ابری لطیف است . نباید داخل ماشین لباسشویی اش انداخت. با مقداری آب و شا مپو و نه چنگ زدن بلکه نوازش کردن شست و شویش داد...نباید روی بند انداختش. لبه هایش را روی بند قرار داده و آهسته به دو طرفش گیره می بندیم.

مقنعه ابری مقدس است. ایمان بیاوریم.

 

 

 پ ن 1 : یه استیجی هست تو رابطه که آدم طرفش رو با مقنعه می‌بینه (نقل از گودر خدا بیامرز)

 

پ ن 2: ممنون از رضا بهروز بابت پیدا کردن این نقل قول

   + - ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢٧

چشم بیندازید و دل ببندید

 

به آن انجیلی کوچک آلبالویی ته کمدم  قسم  که اشیا هم جان دارند .

خنزل پنزل هایمان را می گویم. یا تمام خورده ریزه هایی که معمولا جایشان ته کمد است. ته کمدند یا توی صندوق مخفی یا چمدان در بسته قفل زده یا پستوی  زیرزمینی جایی ... چون دلمان نمی خواهد  توی دید باشند. نه توی دید خودمان  نه توی دید بقیه.

 هرچندماه یکبار که می روم کمدهایم را مرتب کنم همه را می ریزم بیرون. کف زمین چهارزانو می نشینم تا با تک تکشان تجدید میثاق کنم. یا مثل دخترک " اینجا بدون من"  با وسواس گردشان را بگیرم .  معیار زمان سپری شده ام هم تعداد بارهایی است که مامان می آید  و می رود .می آید و می رود و می بیند همچنان چهارزانو نشسته لبخند زنان مشغول وارسی هر کدامم.


آن انجیل کوچولوی آلبالویی ته کمدم ماجرا دارد. تک و تنها و غمگین و شکست خورده و خاک گرفته گوشه ی ویترین کتابفروشی نه چندان معروف پشت بقیه کتاب های بزرگ کالینگور افتاده بود. از آن ظاهرهایی داشت که هیچ کس نگاهشان نمی کند...چشمکی زد بهم و بدون ثانیه ای درنگ گرفتمش تا به کسی هدیه بدهمش. اما بعد پشیمان شدم . یعنی آن لحظه ای که می خواستم آن را بعنوان هدیه  روبان ببندم و کادو کنم فریاد می زد ضجه می زد می گفت: من می خوام مال تو باشم... منو کادو نکن...

یا آن شاخه گل های خشک شده که روبانشان هنوز دورشان است. برای مراسم تولد دنبال روبان بودیم ولی دلم نیامد جدا کنمش... یا کارت پستال شاهرودی. بقیه روزنامه های تلاش و مجله ها و عکس ها و پوسترها را در یک چهارشنبه سوری همان سال ها سوزاندم اما این یکی را نه. بازم دلم نیامد. عمرا شاهرودی بداند همچین فن با معرفت و با مرامی دارد...یا تیکه روزنامه عکس جیمز روبین عزیزم. یا شکلات های رنگی رنگی قلبی که احتمالا فاسد شده اند اما دلم نیامده بخورمشان ...یا آن سیب خشک شده چروک شده سیاه شده ...

شاید بعدها مجبور شوم برای سبک تر شدن بارم این ها را هم به کسی هدیه دهم یا بعضی هاشان را بسوزانم یا بیندازم دور... آهان می دانید عکس را وقتی می سوزانید چه شکلی می شود؟ کاغذش یواش یواش آب می شود و سیاه می شود و یک لایه توری رنگ قهوه ای ازش می ماند...بخار بدبویی هم دارد که می گویند مسموم کننده است. پس حتما در هوای آزاد از این کارها بکنید. اصلا همان چهارشنبه سوری خوب است. یا شاید فلسفه چهارشنبه سوری همین باشد.


دل آدم می آید ؟...... بله می آید.

می فرمایند:بگذارید و بگذرید...

باید گذشتن را بلد شد... عبور کردن را می گویم... به نظرم  گذر کردن یاد گرفتنی است.

چند بخش دارد و صد البته که  فقط مرحله و بخش  آسانش " ویران کردن گذشته "  است...

 

   + - ٢:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢٥

 

 

 

پرسه زن را ناظر مناظر شهر ˛ خواننده متون شهری و عاشق جماعت می دانند. مد لباس˛ وسایل تزئینی˛ عمارت ها و ساختمان ها˛ فروشگاه ها˛کتاب ها و هرچیز جدیدی که در شهر پدید می آید˛ از نگاه کنجکاو او دور نمی ماند.

پرسه زن نوعی شهوت نگاه کنجکاوانه برای دیدن مناظر شهری دارد. پرسه زن˛ فردی است که از پاساژ ˛مصرف خاص خود را دارد. پرسه زن˛ضد استراتژی است. آنان خود را به رنگ خریدار استتار می کنند˛ اما به قول حافظ " آن کار دیگر " می کنند.

 

 

 

پرسه زنی و زندگی روزمره ایرانی - عباس کاظمی

 

 

 

   + - ٦:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢٢

 

 

این روزها آرامم. آرامش قبل طوفان شاید. شاید هم نه.

آرام آرام , خورد خورد , ریز ریز  کارهای پایان نامه را انجام می دهم . چون از فکر کردن به آخرش و تحلیل های آماری اش بیم دارم برای همین اصلا به آخرش فکر نمی کنم. همین قدر که هرشب برنامه  فردایم را بچینم کافیست. زندگی روز به روز. لذت بخش است ؟ آری . مخصوصا که همه اش به این فکر می کنم که کاریست که تا به حال نشده و اثری ارزشمند قرار است از ما دراین گنبد دوار بماند و اینکه قرار است کلی حرف ها و عقاید و نظرات شخصی ام را لا به لایش بنویسم ...

 

 

نشسته ام توی لانه . پرده را آرام می کشم و از لابه لای چشمان نیمه بسته نیمه خواب  بیرون را تماشا می کنم .زندگی بیرون تند و پرشتاب می گذرد... یکی از رفقا بچه اش به دنیا آمده و درگیر شب بیداری های نوزادش است. یکی می خواهد فیلم بسازد... یکی دیگرشان سخت غصه  دارد و دارد درد هجران می کشد...  عوضش یکی دیگر خیلی خیلی خوشحال است چون بالاخره به عشقش رسیده و دنبال مدل و رنگ لباس مجلس و جواهراتش است... یکیشان فشرده زبان می خواند که زودتر امتحان بدهد و برود... یکی دیگرشان... جالب تر اینکه همه شان نسخه شان را برای بقیه تجویز می کنند. می گویم لانه ام را دوست دارم.

 

 

می گویم لانه ام را دوست دارم.  آرام و تاریک و گرم است و جان می دهد برای خواب زمستانی. می گوید : بلند شو تنبل خان .ایمان بیاور به آغاز فصل سرد...

   + - ۱:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱٩

 

صبح زود یک روز پاییزی برفی که رنگ هوا گرگ و میش بود و بیرون خیابان ها یخ زده بود و صدای چیریک چیریک شکستن یخ ها توسط لاستیک ماشین ها می آمد چشمانم را باز کردم و از کشف و شهود واقعه ای چشمانم برق زد  و مغزم روشن شد و باعث شد اول صبح آن روز پاییزی برفی لبخند بزنم.

گاهی گستاخ می شود . گاهی بداخلاق و سنگدل و خشن و نخراشیده است. اما هرچه هست رفیق است. رفیقی ناب.رفیقی کیمیا مدل رفاقت های فیلم های کیمیایی وار. از آن دسته آدم هایی است که آدم خودش را در کنارشان دوست دارد.از آن هایی که وقتی پیششانی از تصویر خودت خوشت می آید (نه مثل زن عمو که از دست حرف هایش که صد سال دیگر هم بگذرد و بزرگ شوم در مقابلش همان دخترک مغرور خجالتی می مانم )

یک جور ملایمی یک جور لطیفی یک جوری که خودم شاید حواسم نیست (ولی هست ) و ناآگاهانه (بخوانید با آگاهی کامل) حرف هایی بهش گفته ام که نباید به هیچ کس دیگری بگویم  و درد و دل هایی  کرده ام که نباید با کس دیگری بکنم .و چیزهایی از ته ته حفره ها ی قلب و چین و چروک های مغزم بیرون آمده است ...  حالانه اینکه خیال  کنید سنگ صبور خوبی است یا شنونده عاقل و فهمیده ای که آدم مشتاق به صحبتش باشد. ابدا... حتی گاهی چنان جمله بیرحمانه ای در جوابت می گوید ...گاهی چنان جواب دندانشکنی می دهد... گاهی چنان چیزی را بهت یادآوری می کند که مثل پتک واقعیت تلخ توی صورتت منفجر می شود. بارها از دستش شکستم. یادم نرود و نمی رود زمانی چیزی گفت که تا خود فرداصبحش اشک ریختم و منزجرانه فقط بهش گفتم :ازت متنفرم...ازت متنفرم....

گیرنده های خوبی دارد و زود و چه خوب می گیرد. لازم به توضیح زیادی نیست. سکوت هایش به موقع است . تعریف ها و تحسین هایش از ته دل و بی دلیل و بی غرضانه است.وچه خوش است و لذت دارد و به آدم می چسبد... بس که  صادقانه است.

یک بار امد و گفت:فلانی تو الان تنها دوست و رفیق من هستی ...و بعد شروع کرد به تعریف کردن ماجراهایش...گفت و گفت و گفت و پیش خودم لبخند زدم :آخ جان ... منم بلد شدم ازش حرف بکشم... تا مدت ها بعد شگفت زده بود و می گفت: چرا من اینا رو به تو گفتم!  یا وقت هایی که کار دارم و باید بروم خودش را لوس کند و بگوید: نرو...یه ذره بیشتر بمون.

گاهی مدت ها خبری ازش نیست . دلتنگش می شوم؟ نه زیاد... چون می دانم مواظب خودش است و خوب به خودش می رسد و بلد است خوش بگذراند . تنها کسی است که وقتی آمد جرات می کنم خیلی راحت حرف ته دلم را بهش بگویم : آی آی...فلانی سرت تو کدوم آخوری بند بود؟ و بخندد و مو به مو همه چیز را تعریف کند.   و تنها کسی است که جرات می کند دهن کجی کند که هرازگاهی که عصبانی ام و بی منطق و غرغرو  بی رحمانه بگوید: یه یه یه...برو عروسکتو بغل کن بگیر بخواب .  

 یا وقتی روز تولدش زنگ زدم تبریک بگویم ووقتی  با عجله و تند و سریع در جواب گفت:مرسی ممنون و سریع خداحافظی کرد و قطع کرد نمی رنجم و لبخند می زنم  و ته دل بگویم: این نالوتی  باز با کی کجا داره تولدشو جشن می گیره ؟!

بارها شگفت زده ام کرد و ترساندم .  بس که خوب می فهمد. بس که جلواش بی نقاب و برهنه بودم. بس که تک تک  حباب ها وخلاهای ریز و درشتم را شناخته. از معدود کسانی است که روبروشان نیازی به  نقاب ندارم...نیاز به نقاب دارم . ولی بس که آدم را شناخته نقاب در مقابلش کارساز نیست. باید همین باشم که هستم. خود خود خودم.

 

یک بار که در خود فرو رفته بودم خندید و گفت: من بلدم چه جوری از تو حرف بکشم....

تا مدت ها فکر می کردم چطور بلد شده ازمن حرف بکشد و صبح زود همان روز پاییزی برفی فهمیدم که چه می کند و چگونه حرف می کشد...

 

   + - ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٦

 

 

هوا سرد باشد

باد و بوران باشد و برف بیاید

جفت گوش ها و بینی ات  از سوز سرما قرمز شود

بند بند استخوان هایت تیربکشد و در شرف یخ زدن باشد

نوک انگشتانت از شدت انجماد بی حس و بی حرکت باشد

 

در راه بازگشت به خانه باشی

و فقط و فقط به یک چیز بیندیشی

 

به نهایت  آرزو و خواسته ات از این دنیا

یک رختخواب گرم و نرم

که با آسودگی در آن وا بروی.

و یک آتش مهربان  

که زینت چشمانت شود

مردمک هایش را برقصاند

و تو را به پناه امن رویاهایت ببرد

و گرمای امن و آرامش بخشش

سریع و بی بهانه و سخاوتمندانه

تو را در آغوش گیرد

 

و تو که حتی از فکر صدای هرم آتش

چه گرم می شوی

گرم می شوی

   + - ٦:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٤

 

از آن وقت هایی که

 آدمیزاد یک سویی شرت خوشگل می خرد. بعد وارد ایستگاه مترو می شود و می نشیند و سویی شرت خوشگل روی را روی صندلی کناری اش می گذارد. بعد که مترو آمد وارد آن می شود و خوشحال و شاد و خندان است و به سویی شرت خوشگلش فکر می کند...بعد چند ایستگاه ˛ یادش می افتد که سویی شرت خوشگل را روی صندلی کناری اش در ایستگاه اولی جا گذاشته....

 

 

ازآن وقت هایی که

ساعت پنج بعداظهر است و آدمیزاد می داند پروازش ساعت شیش و نیم است . مطمئن هم است که شیش و نیم است. برای همین با خیال راحت داخل تاکسی نشسته و تاکسی سلانه سلانه در ترافیک می راند .آدمیزاد  با خودش فکر می کند به بلیطش نگاهکی بیندازد و ببیند که بلیطش دقیقا ساعت شیش و نیم است یا شیش و بیست دقیقه؟...بعد زیپ کوله پشتی اش را باز می کند . به  بلیط نگاهی می اندازد  و می بیند رویش نوشته هفده...

آدمیزاد در عجب است و تمام مدت فکر می کند که چرا فکر می کرده هفده مساویست با شیش و نیم!

 

 

از آن وقت هایی که

آدمیزاد فکر می کند بخشی از مغزش را جراحی کرده اند و برداشته اند و قدرت حافظه و تمرکزش به مینیموم مقدار ممکن رسیده است. از آن وقت هایی که  آدمیزاد خیال می کند مغزش پر شده است و دیگر گنجایش هیچ چیز ندارد. و باید یک دور رفرش شود و ریسیت شود و دفرگ شود  شاید موثر افتد.

آها؟

از آن وقت ها

 

 

 

 

   + - ٦:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۳٠

 

آدم صداهایم من . صدای چیک چیک شیرآب. صدای جلز و ولز سرخ شدن خلال های سیب زمینی توی ماهیتابه . صدای تلق و تلوق شستن و آب کشیدن قابلمه ها. صدای قلوپ قلوپ هواگیری ماهی توی تنگ . صدای ریز جیرجیرک تنهای توی باغچه. صدای عطسه بلند مامان. صدای جغجغه بچه نه ماهه همسایه و صدای قربان صدقه های پدرش: عسل بابا... پوووووف (به گمانم سرشان را داخل شکم بچه فرو می کنند و پوف بلندی می نمایند و بچه از خنده ریسه می رود) نفس بابا....پوووووف....

گاهی اسم آدم ها یادم می رود اخلاقشان یادم می رود .حرف هایشان یادم می رود ولی صداهایشان را نه هرگز. حتی اگر پشت تلفن باشد. با صداها فکر می کنم .با صداها نقاشی می کنم داستان می سازم.حتی به تک تک واژه ها و تک تک سیلاب هایی که آدم ها می گویند حساسم. مثلا مدل سلام کردنشان .هر موقعیتی سلام مخصوص می طلبد ولی آدم های زندگی من معمولا سه گونه سلام می کنند:
سلام با یک لام بلند و کشیده: سلاااااااااااااام
سلام با سین فتحه دار کشیده ولام کوتاه: سسسسسسلام
سلام با لام تشدید دار اغراق شده: سللللللللللام

از جایی دور صدای بوق بوق ممتد و آهنگین ماشین ها می آید.بوق بوق بوبوبق بوق. برای به وجد آمدنم کافیست فکر کنم مراسم عروس کشان است. از صمیم قلب برایشان آرزوی خوشبختی می کنم.

   + - ٩:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢٢

 

انسان گاهی باید نگاهی به دفترچه خاطرات قدیمی اش بیندازد
کاغذهای کاهی اش را بوبکشد و ورق بزند
نگاهی سرسری به حرف های قدیمش بیندازد
بعضی هاشان مسخره و بچه گانه و خنده دار و برعکس بعضی هاشان آنچنان جدی
که آدم در عجب بمانداز کودک درونش که چه قدر پخته و باتجربه و بزرگ بوده آن سال ها

و بعد انسان از لابه لای سطرهای دفتر
دخترک رومانتیک و حساس لجباز سرسخت را کشف کند 
وعاشقش بشود 
و عاشق داستان هایش
و عاشق خواسته هایش
و عاشق آرزوها و رویاهایش
وعاشق باورهایش 
و عاشق دنیایش

عاشقش شود و بخواهد عهد ببندد
که تا آخر عمر پیشش باشد
که تا آخر عمرکمکش کند
که تا آخر عمر مراقبش باشد
که تاآخر عمر دوستش داشته باشد

   + - ۸:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢٢

 

عینک من نقاب من است . زره من است . عایق چشم های من است. پس دیگر نپرس که شماره اش چند است .چه جور آستیکمات است و چرا گاهی می زنمش و گاهی نه. نگو که به چهره ام می آید یا نه و این قدر توضیح نده که  باعث می شود چشمانم گود بیفتد و بدریخت شوم و چنین و چنان.  

 

من خیلی دوست دارم یک دختر واقعی باشم و زندگی کنم  و به قول تو لذت  دختر بودن را تجربه کنم.

صبح ها  ساعت ده که نور خورشید اتاقم را کاملا روشن می کند  از خواب بیدار شوم.چند دقیقه ای  نیمه هشیار در کرختی بعد از خواب بیدار بمانم .بدنم را کش و واکش دهم و از زندگی لذت ببرم. اما  از جایم بلند نشوم. با طمانینه بیدار شوم  . پیراهن گلدار بپوشم .  با آرامش  و آسایش خیال  صبحانه ای مفصل  بخورم. . ساعتی بعد  ماسک هلو بگذارم. در وان شیر دراز بکشم.

  بعد فکر کنم که امروز دلم می خواهد  چه کاری انجام دهم. بیرون بروم و خرید کنم ؟ ویولن بزنم ؟ سری به آرشیو فیلم هایم بزنم و فیلم ببینم ؟ کتاب داستان بخوانم ؟ بازار بروم و کل مغازه های شهر را بگردم و خرید کنم ؟ آن وقت خرامان خرامان راه بیفتم و خیابان ها  و مردم  را تماشا کنم.

 اصلا اگر دلم خواست لذت آشپزی و بو و نور و رنگ غذاها را تجربه کنم . غذای گرم بخورم . مهمانی بگیرم  .

 مرتب سفر کنم . مرتب در آرایشگاه  باشم  . بعد از ظهرهایی که دلم می کشد به انجمن های خیریه بروم . به مهمانی های دوستان بروم. مرتب عاشق بشوم و عاشقم بشوند  و به دنیا  لبخند بزنم.

اما من مجبورم زندگی را بدوم . مجبورم  سرد و سخت و سنگی و بی احساس باشم. در یک لحظه  فکر هزار برنامه و تکلیف و مسئولیت را بکنم و هماهنگیهاش را انجام دهم . باید قوی باشم و قوی جلوه دهم.  مبارزه کنم و کوتاه نیایم. خیلی جاها لازم است  سلیطه بازی در بیاروم و حقم را بگیرم. باید چشم های آشفته ی قرمزم از حدقه دربیاید. صورتم از خشم بنفش شود و زشت شود . دعوا کنم و صدایم ازحد مجاز بالاتر برود.  

بایدقوی باشم تا آسیب نبینم . قوی باشم تا ریز ریز نشوم.  تا چینی نازک تنهاییم  دیگربار نشکند. تا دیگر اشکمم دم مشکم نباشد  . حتی اگر نریزد بغض آن هربار سخت  تر از قبل  گلویم را نخراشد . آن قدر قوی باشم که  وقتی احساس خردشدگی و طرد شدگی می کنم  باکم نباشد.

 تعجب نکن وقتی دستت را دور گردنش می اندازی .صورتت را جلو می آوری و به چشمان قهوه ای اش خیره می شوی. رنگ به رنگ می شوی و با نازک ترین صدای عمرت می گویی دوستش داری  فقط چهره سرد بی حس سنگی را می بینی که از دورترین نقطه ممکن وجودش  تو را می نگرد .

   + - ۸:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢٢