آسان نمود اول

 

 

- اسم بازی اش را گذاشته ام " کوربازی". مسیر بیست متری روبرویت را خوب نگاه می کنی که چاله ای سنگی چیزی نداشته باشد. بعد که مطمئن شدی راه امن است، چشمان را می بندی و می روی جلو... بعد بیست یا سی قدم (بستگی به طول متراژ قدم زدنت دارد) دوباره چشمان را باز می کنی و برآورد ده بیست متری مسیر روبروی بعدی وادامه...

دقیقا توی همان بیست سی متر، دقیقا توی همان لحظات شبه کوری، دقیقا توی همان ثانیه های هیجان انگیز و توی همان چندثانیه  سرگیجه ،واقعیت شبیه یک جور خودآگاهی غلیظ می آید سراغ آدم...دریچه ای گشوده می شود...جاییست که نور هست اما رنگ نیست.رنگ هم اگر هست بیرنگ است و کیفیت رنگش بی اهمیت است.

عین عکس های سیاه و سفید که واقعی تر از رنگی هایند...واقعی تر و اصیل تر و باوقارتر .و  البته ماندگارتر.

 

 

- دقیقا انگار که یک وردنه برداشته باشند و روی سطح مغز کشیده باشند و صافش کرده باشند.احساس می کنم که دیگر هیچ چین و چروکی ، هیچ پیچیدگی ای، هیچ لایه ای روی قشر مغز باقی نمانده است...نشانه آلزایمر یا زوال عقل است را نمی دانم اما نشانه هایش نشان می دهد که بدجور ثقیل و تنبل شده. زود یادش می رود. زود حوصله اش سرمی رود. زود خسته می شود. حوصله بحث کردن دیگر ندارد. انگیزه کسب معرفت دیگر ندارد. تفکر انتقادی دیگر ندارد. حوصله خبر خواندن دیگر ندارد.حوصله برنامه ریزی و هماهنگی برنامه ها را دیگر ندارد .حوصله راهبری دیگر ندارد.و این اصلا اصلا اصلا خوب نیست...نشانه های بدی اند این ها و گاهی نیاز به دوتا دست نامرئی است که از پشت سربیاید سررا بگیرد و محکم نگهش دارد...یک برنامه  برای خودش ریخته است که روزانه مجبورش می کند به مدت یک ساعت بنشیند اخبار را دنبال کند و بیرون جهان را بکاود.قیمت ارز و سکه. آخرین پدافندهای ارتش. برنامه استیضاح ها.جام ملت های اروپا(سلام دلبوسکه).سرانجام ایرج قادری و رضا داوود نژآد و... . روزی یک ربع هم باید لغت زبان یاد بگیرد و یک ربع دیگر دونالد ترامپ گوش دهد تا موفق و خوشبخت شود. و  البته پولدار.

 

- کار پایان نامه تمام شد اما استاد فرمود که عالی است و حیف است اینطور تمام شود(تعریف از خود نباشد).بیا و کامل ترش کن و برای هرکدام از متغیرها خودت تزی بساز و تبیینشان کن. یعنی کار بنده این است که روی کاغذ چندتا متغیر را بنویسم و بنشینم و رویشان فکر کنم. مثلا چرا در ایران بزرگترین متغیراثرگذار بر مصرف کالای فرهنگی تحصیلات است و مثلا سرمایه اقتصادی و سرمایه فرهنگی نیست اما در خارج نه. یا چرا در بین ایرانیان دینداری از جمله عوامل کاهنده مصرف کالای فرهنگی است اما در خارج نه... آقای بوردیو تا یک جاهایی به داد آدم می رسد اما نظراتش در پست مدرنیته خیلی جاها کم می آورد.من پیترسون و فیسک و دوسرتو را ترجیح می دهم اما استاد فرمود: نه. دور همه شان خط بکش.تز توست و باید همه اش نظرات خودت باشد (تعریف از خود نباشد).تعریف از خود نباشد بناست که تز بدهیم و مثلا بگوییم دودوتا می شود پنج تا. بازهمین جناب استاد فرمودند که خاصیت علم انباشتگی آن است و حتی اگر نظرت اشتباه باشد مهم نیست.مهم این است که راهی رفته ای و دیگری می بیند و این راه را نمی رود...حالا ما مانده ایم و مغز وردنه کشیده مان و این ورقه در دستانمان.


   + - ٢:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱٢

شمال و جنوب جهان را با شما یاد می گیرم

 

من شما را کجا دیده ام؟


شما را کجا دیده ام که وقتی می بینمتان بی هیچ دلیل و منطقی به سویتان می شتابم. یک قدم از شما و صد قدم از سوی من دویدن... یک جوری خودم را بهتان می رسانم .سلام می کنم .دست میدهم .اسم واقعیم را می گویم و هرطور شده یک ورق به دستتان می رسانم می گویم" این شماره تلفن منه این ایمیل منه این وبلاگ منه اینم فتوبلاگه منه"  و در حین دادن برگه˛ دلم ذوق کرده و لبخند پت و پهن روی لبم افتاده و با چشمان هیجان زده و مشتاق خجولم می ایستم و منتظر نگاهتان می کنم.

من شما را خیلی خیلی دوست دارم.

 

   + - ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٩

غزل بگو به سادگی بگو...

 

دلم به طرز ساده لوحانه ای خوشحال است . انگار یک رسالت گنده بشری به آدمی سپرده باشند و مدام بگویند رسالتت در حال حاضر دیدن است و لبخندزدن است و خندیدن است و امید بستن است و بس ...یا یک دلخوشی و بی قراری کودکانه که قرار است و منتظر است و قند توی دلش آب است و غنج می زند که قرار است خوش بگذرد...حتی اگر بعد هر گریه ای خنده باشد و بعد هر خنده ای گریه ای و گاد هم جلس باشد  تا زمانی که طلسمش نشکسته و جادویش تمام نشده باید این لحظات را  (شاید برای روز مبادا )ذخیره کرد...

دلم بیشتر این چند روز عید خانه بوده و خوشی کرده و خوب خوش گذرانیده است. یا مشغول مهمان بازی بوده و به بزرگ های فامیل خیره شده و دیده که عه .چقدر این ها دارند هرسال پیر و پیرتر می شوند و چقدر هرسال دارد فاصله نسل ها از بین می رود و چقدر داریم مثل هم می شویم و انگار دیگر اثری از آن آدم های خیلی خیلی بزرگ و خیلی خیلی قوی نیست ... یا حسابی شیرینی خورده و دقتش روی طعم شیرینی های مشابه خانه های مختلف بیشتر شده عوضش آجیل اصلا نخورده ... یا سرش توی مشقش بوده  و داشته حساب کتاب می کرده و جدول می کشیده یا برنامه ها ومجلات سینمایی خاله زنکی  دیده و خوانده و قاه قاه خندیده و کلی فکر کرده رابطه های افلاطونی آدم ها و بازیگرها را ...یا نشسته فیلم دیده یا بهتر بگویم کلی فیلم رد کرده...ناگفته نماند که بیشتر ترجیح داده راس ببیند و منتظر تغییرات میمیک صورت راس بوده تا ناخواسته ته دل آخی ای بگوید(بلی بنده طرفدار راس هستم نه چندلر و جویی)

 

عزیزی نوشت پذیرندگی خوب است .سخت و غمناک است و درد دوست داشتنی ای دارد.همان دل سرخوشانه ام برایش جواب داد: حق نداریم زود پذیرنده باشیم.موقعی که رفتیم وجنگیدیم و اون قدر زخم خوردیم که نای بلند شدن نداشتیم اون وقته که اجازه پذیرندگی داریم.کاش سال جدید آن قدر شهامت داشته باشم که هی جلو بروم و از زخم و زخمی شدن نهراسم...پارسال فهمیدم که چقدر زیاد کمم . و چه جاهایی بیشتر کم است و باید زیاد شود و چه جاهایی بسش است زیادی هم رشد کرده و تکثیر کرده و زیاد شده .

فردا برویم بیرون ببینیم در شهر چه خبر است

 

   + - ۱:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٦

به سختی کندن پوست یک پرتغال رسیده...

 

 - رامک بعد مدت ها آن شده بود و باهم صحبت می کردیم .بعد دیدم که ناخوداگاه دارم تایپ می کنم و می گویم و می گویم و دلم می خواهد باز هم بگویم و خدا بهش رحم کرد که لحظه ای قطع شدم و حرف هایم نصفه ماند و توی همان توقف کوتاه برهه قطع و وصلی یادم افتاد از درد شانه هایم.

رامک  به نژاد جان های سخت و قوی تعلق دارد....ذهن نایاب سالم و متعادلی دارد. دوراندیش است و زاویه نگاهش به مسائل از بالاست  و وقتی باهاش حرف می زنی با منطق دوست داشتنی ویژه خودش مسائل و حرف ها را می گیرد و می فهمد و کلنجار می رود باهاشان و به خودت پس می دهد... (به قول ال رامک خیلی خفن است ) و آدم ها این را از مواجهه و دیدار اول باهاش بو می برند و حس می کنند ... سنگ صبور است و با اینکه خاله نیست اما دوز خاله بودگی اش هزار برابر من است.

 

 روزهایی بود که حسابی خاله بودم ...آدم های عزیزم می آمدند می گفتند و می گفتند . نقل حرف و درد دل و نوشته ودغدغه و...

کم کمک دیدم که درد می کنم . شانه هایم سنگین شده بود. خم شده بودم .آنقدر ظرفیت کوچکم پر شده بود که حالت تهوع داشتم...آدم های عزیزم حواسشان نبود که شانه های آدم کوچک است . حواسشان نه به آدم بود و نه به شانه های آدم.  می آمدند غولی خفته را بیدار می کردند... کبریتی آتش می زدند... نمکی روی زخمی می پاشیدند...و می رفتند.

 گاهی آرام کردن آدم های عزیز بدجور آدم را آرام می کند .حتی خیلی وقت ها آرام نمی گیری تا آرام نکنی...اما...

 کاش بشود یک جوری که همه بشود خاله هم باشند. گیرم همه اینکاره نباشند. شانه ها مدام خالی و پر شود توی راهی که رفتنش به تنهایی دشوار است.گرچه گوش بودن تخصص می خواهد. حرف کشیدن از آدم ها تخصص می خواهد. همانطور که حدیث گفتن تخصص می خواهد. حرف زدن و سبک شدن و خود را خالی کردن تخصص می خواهد...اما میشود برایمان مهم باشد که فرابگیریمش.

 

- یادمان می رود گاهی انگار.وقتی کسی اعتماد می کند و چیزهایی می نویسد و آن را با دیگران شریک می شود خلاف قوانین نانوشته دنیای مجازی است که آن ها را به رویش بیاوریم یا درموردش ازش بپرسیم یا راه حل ارائه دهیم یا به چالش بکشیمش یا ...به قول دوستی مثل این می ماند که یواشکی داشته باشیم توی کمد وسایل شخصی کسی را نگاه کنیم.

   + - ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٢٤

چیزهایی هست که می دانی

 

- یک نفر اینجا هست که خیلی خوب بلد است به آدم عذاب وجدان وارد کند...یعنی بلد شده است این نقش را  با ظرافت تمام بازی کند. خیلی آرام و باریک و شکننده می آید درخواستی می کند .از آن درخواست هایی که شما اولش با خودتان می گویید: خب خودش انجام بده کاری نداره که...بعد مغموم ترین چهره دنیا را می گیرد و شما به خودتان فحش می دهید که چه آدم بدجنس پلید رذلی هستید و خود را به زمین و زمان می کوبید و برایش انجام می دهید و تحویلش می دهید.اندکی بعد با گردن کج و قیافه مغموم تر سر می رسد و یک کار کوچولوی دیگر و باز این دور ادامه دارد...یک جایی می رسد که شما هستید که واقعا کم می آورید...الان از آن وقت هاست...هرچه هم از صبح آهنگ قردار گوش کرده ام افاقه نکرده.

 

 

- خب من خیلی جاها خنگ هستم. خنگول به تمام معنا و حافظه ام هم (اکثر اوقات) مثل دورای درجست و جوی نمو است.یعنی کندذهن تر از این حرف ها یم که کینه شتری و حسادت طولانی مدت و بخل و غرض و این چیزها یادم بماند.یک وقت ه ایی حس های بد هجوم می آورند ولی هیچ وقت نشده در ابتدای امر آن حس ها را به آدم ها نسبت دهم. یک نفری هست آن تو که هروقت حس بدی می آید بنده را محکوم می کند که لابد کم کاری و نقصی و کاستی ای از جانب تو بوده دیگر... برای مطلب بالا هم اضاف کنم که تا مدت ها خودسرزنشی وخودخوری و  خودسانسوری داشتم که این من هستم که مقصرم .  برای همین همان قدر که زود گیج می شوم و زود می ترسم و زود عقب می کشم و زود می رنجم و زود خشمگین می شوم و زود کوتاه می آیم و زود می بخشم و  زود یادم می رود  به همان نسبت ( شاید ناخواسته) زود گیج می کنم و زود می ترسانم و  زود می رنجانم و زود عصبانی می کنم و ... . و خب متاسفانه همه آدم ها که دست آدم را نمی شناسند. و عجق تر اینکه آدمیزاد غرض و بخل و جمیع حس های بد بقیه به خویش را ( دست مامان طلا که هرروز اسپند دود می کند) نبیند و نگیرد... جای دوستی خالی که بیاید دم گوشم بگوید:هی فلانی با توئه ها... و من بگویم :هااااااااا!؟

 الان که این ها را می نویسم یک دخترک غمگین لوس با موهای دم اسبی و بلوز زردم که دلش می خواهد برود  گوشه ی سه گوش دنج کنج اتاق پناه ببرد و روی زمینش دو زانو چمباتمه بزند  و آدم ها را از پایین با گیجی و تردید و ترس نگاه کند و منتظر است بیایند آن هایی که باید و نازش را بکشند و منتش را بکشند و ... زمانه یاد داد چطور دختر بزرگ دختر کوچک درونش را ناز بکشد و منت بکشد و بغل بگیرد و آرام کند...گاهی جواب می دهد گاهی هم نه... اه  که این هم  زود یادم می رود ...

غار تنهایی بچه گی هایم کمد رختخواب ها بود. می رفتم آن بالا و در کمد را می بستم . خیلی خوب بود. نرم و امن و دنج و تاریک و سکوت مطلق...چه نعمت بزرگی بود . توی هرخانه ای باید یکی از این ها بسازند.عمران دان ها و معمار دان ها بدانند.

 

 

 

- از آن قرارهایی که همه از توی ضیافت یاد گرفته اند گذاشتیم...از آن هایی که تا حالا ده ها بار توی حلقه های همکلاسی و هم دانشگاهی و فامیلی و دوستی گذاشته ایم و هیچ کدام را عملی نکرده ایم. قرار شد بیست سال بعد همه بیایند ایران ویلای کلاردشت من...آخر همه شان قرار بود (است) خارج باشند...یکی عشق خیابان ها و ساختمان های بلند نیویورک... یکی عشق پیاده روهای شانزلیزه ...یکی عشق عکاسی از سواحل زیبای موزامبیک...

باران سیل آسا تمام شده بود اما سرمایش ادامه داشت. از لباس ها و سویی شرت هامان چیک چیک آب می چکید... پیتزاها را خورده بودیم و من خوشحال بودم که زرنگی کرده ام و وقتی حواسشان پی بحثی پرت بود بیشتر پیتزا یونانی را خورده ام... جمعیت دوان دوان می رفتند به سوی در خروجی و خانه های گرمشان...گفتیم سرما خوردگی و آنتی بیوتیک و آمپول که روی شاخمان است پس بیشتر بمانیم...دور میز چهارگوش چوبی کوچولوی مرطوب سرد نشستیم و گفتیم و گفتیم. از آینده هامان... از چیزهایی که آن بالا توی مغزمان و توی ابر بالای کله هامان می چرخید...از خواب هایی که دیده ایم و قول و قرارهایمان با خودمان.. قول و قراری که خاک برسرمان اگر بیست سال دیگر بشود و  به این چیزهایی که می گوییم  نرسیم....شب سیاه تر شده بود و ستاره ها پر رنگ تر و هوا سرد تر و آتش گرم تر و آدم ها کم تر و کم رنگ تر...

 

 

   + - ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۱٧

باد ما را خواهد برد...

 

 

دستانش را باز کرده بود به شوق پرواز. کلودیا شده بود. برای خودش می رقصید.با شیش و هشت ترین آهنگ هایی که توی عمرش شنیده بود.با جوادترین خواننده های توی دنیا... می گذاشت فراز و فرود نت ها با موج نرمای تنش هماهنگ شود... می گذاشت غرق شود در لحظه و لذت می برد.خیلی چیزها را می دانست. قبل  و بعدترها را بو می کرد و حس می کرد و می فهمید و می دانست. می دانست که چشمانش در خواب هم باز خواهند بود...  با این حال در همه شیشه های دانستگی هایش را بست...  و بعد دید نیرویی فراتر از غریزه و احساس و شعور فرمان می راند... باد ما را خواهد برد... حال را غنیمت است...

   + - ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۱۳

بذار باور کنم یه تکیه گاهم

 

نوروز 80 یا 81 عادل فردوسی پور را آورده بودند شبکه سه در ویژه برنامه تحویل سال...آن زمان ها عادل را خیلی خیلی بیشتر دوست می داشتیم. بی غل و غش تر از الان ها بود... دم سال تحویل, مجری برنامه ازش احساسش را بابت ورود به سال جدید پرسید. عادل توی فکر فرو رفت و صادقانه گفت دهه هفتاد , دهه تحصیل و کار و بدست آوردن آن کسی که دوستش داشتم بود... (نقل به غیر مضمون)        

آن سال یا سال بعدش کنکور داشتم و وقتی عادل این را گفت به فکر فرو رفتم بابت دهه جدید( هشتاد) خودم...  فکر می کردم به این دهه هشتادی که قرار است بیاید و بشود دهه شروع به تحصیل و کار و بدست آوردن کسی که دوستش خواهم داشت است.

 

حال و هوای عجیبی دارد این روزها... از اشباع و کیفیت عجیب رنگ  آبی آسمان بگیر تا درخشش هوا و  نسیم ملایمی که صورت و گونه های آدم ها  را می نوازد... در پس تمام لحظات شاد و تبریک و تهنیت های عزیزانم و شکر خدا و خوشحالی بابت وجود تک تکشان , طوفانی آن توها جریان دارد...هوایی هستم.اشکم دم مشکم است و خیلی زود قطره های خیسش می نشینند ته ته چشمانم... تیریج قبایم نازک شده (سلام سپیدار)...دلم می خواهد لحظه ها کشدار شوند. کشدار بمانند.نروند... می توانم ساعت ها وساعت ها یک جا بنشینم و در سودا فرو روم و کرخت و مست باشم... بی هیچ دلیلی حواسم پرت می شود ... در کنار تمام این لحظات خوشی و سرمستی می دانم که باید بنشینم و جمع ببندم. یک سرجمع کردن ساده شاید...یا یک مرور برای مطمئن شدن بابت تمام شدن مرحله ای از زندگی...کارهای شده و ناشده... اندیشه های گذشته و نگذشته...حرف های بیان کرده و بیان نکرده...احساسات بروز داده و فروخورده شده... جاهای رفته و نرفته...بغض ها یا لبخندهای زده و نزده...

بزرگ شدن عجیب است...بالغ شدن عجیب است...استخوان های آدم به معنای کامل کلمه , تیر می کشند و کش می آیند.

امسال خیلی خیلی بزرگ شدم...خیلی چیزها یاد گرفتم.منظورم از خیلی مقایسه فاصله سال قبل ترش با پارسال و پارسال تا امسال است...

 

   + - ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٢

وقتی پایِ انتخابِ بینِ علایقِ شخصیم و منافعِ کشورم در میونه...

   + - ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱٢

شکل کدوم حقیقته؟

 

برای اولین بار ایستاده بودم توی حاشیه جاده... و چون داشت شب می شد باز هم برای اولین بار سوار آن پژوی مشکی رنگ ناشناس شدم تا هم از هیاهوی جاده و کامیون ها فرار کنم و هم زودتر به مقصدم که شهری دیگر بود برسم...  چه شد که آن غروب به  آن جاده رسیدم بماند . آن موقع آن  اعتماد و خیال آسوده از کجا آمده بود که حالا که اینجا دارم این ها را تایپ می کنم دست و پایم از لحظه لحظه اش می لرزد...

 چهره راننده که شبیه خفاش شب بود.کچل . نسبتا لاغر. قد متوسط. انگشتان ظریف. چشمان مرموز. داشت زیرلبی با کناری اش حرف می زد . یک جور رمزمانندی. شاید هم لهجه شهرشان بود... توی ذهنم محاسبه می کردم اگر یک در میلیارد ( که در آن غروب احتمالش خیلی بیشتر می بود) اتفاقی می افتاد چه می کردم...  ترس برم داشت و قلبم شروع کرد کم کم کوبیدن...خیلی سریع حساب کردم داخل کوله ام چه ها دارم... چقدر پول و چقدر چیز به درد به خور... نه آن قدرها به دردشان نمی خورد...

آقای بغل دستی سی دی داخل ضبط گذاشت. شجریان بود... های و هایش که شروع شد اندکی دلم آسوده شد...دزد و خلافکار جماعت که شجریان گوش نمی دهند ... می دهند؟

به بعدترش هم فکر کردم...مثلا بعد ماوقع بروم پیش پلیس یا نه.. . اصلا زنده می مانم که بروم پیش پلیس و پلیسه نمی گوید نوش جانت.آن موقع کنار جاده چه می کردی تو... یا چه بگویم یا چه جوری بگویم... یا حتی بدتر مثلا  اگر حامله شدم چه؟  یک عده ای هستند دنبال کلیه و اینجور چیزهایند... یک عده را هم هفته پیش توی روزنامه خواندم که جسد را تکه تکه می کنند  و آتش می زنند و می اندازند توی بیابان... یا حتی اینکه اگر روی سنگ قبرم نوشتند:  " جوان ناکام " روحم را به خواب کی بفرستم که آن عبارت کذایی را پاک کند...من ناکام نیستم... نمی خواهم ناکام باشم.

بعد فکر اینکه اگر زنده ماندم به کجا وپیش کی ها می توانم پناه ببرم .  پیش کی ها  می توانم  بروم و یک دل سیر گریه کنم.

بعد در عالم واقع حواسم بود که تابلوهای سبز مسیر را ببینم یا اگر خدای نکرده به مسیر انحرافی پیچید متوجه بشوم و بعدا آن را در جریان پلیس قرار دهم. یک ذره هم خودم را نفرین کردم که چرا قبل سوار شدن یک جوری شماره پلاک ماشین را نخواندم یا حفظ کنم  که لااقل برای کسی اس ام اسش کنم...

موبایل راننده زنگ خورد... جوادیثاری بود... دوباره تبدیل شد به خفاش شب... در همین اثنا فکرمی کردم که چه شکلی می خواهند شروع کنند... می تواند ناگهان برگردد ویک چاقو جلوی آدم بگیرد... می تواند ناگهان برگردد و یک دستمال آغشته به ماده بیهوشی  جلوی بینی ام بگیرد.. کیفم را با دو دست محکم روی زانوام گرفته بودم و با هر تکان و حرکت کوچکی که  همراه راننده می خورد (مثلا فندکش را از توی جیب در می آورد) آماده عکس العمل می شدم...

چاقوی مسافرتی داشتم . از این تاشو ها. ولی کوچکتر از آن بود که بتواند زخمی کاری ایجاد کند... هیچ چیز سنگین دیگری هم نبود که باهاش بتوانم بزنم توی سرشان... آهان کفش هایم خوب بود. کیکرزهایی که لژ محکم سنگین طبقه طبقه دارند... اما می دانید برطبق قوانین کشورمان اگر بخواهید از خودتان دفاع کنید چه می شود؟ در بهترین حالتش می افتید زندان... دیه هم که خداتومن شده...یعنی باید گر اتفاقی افتاد دستتان را جلوی خلافکار بگیرید  بالا و بگویید :آ... بفرما.

 

اتفاقی نیفتاد و به سلامت به مقصد رسیدم.

 مسافرت زیاد آدم را کولی می کند. کولی وش و کولی ذهن و کولی گر و کولی نگر. شاید بی خیالی است شاید هم نه . بیخیالی اینجور وقت ها پناهگاهی امن است برای در امان بودن از هراس ها و ناشناخته ها... یا یک جور آمادگی می دهد برای مواجه شدن با شرایط عجیب و غریب... یا یک جور آمادگی برای تصمیم گیری سریع و انعطاف پذیری بالا هنگام ری اکشن در برابر همان شرایط عجیب و غریب... دومی و سومی یکی اند.عیب ندارد اگر منظورم را متوجه نشدید .

  با کله دارم می روم. کجا را نمی دانم. یا بهتر بگویم می دانم اما آن بی خیالی گری و کولی گری به ندانستن تشویقم می کند. یقین کلمه زیبایی است. دوستش دارم. می روم تا به یقین برسم. 

این روزها مچ خودم را زیاد می گیرم…

 


   + - ۸:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٩

 

 

یک وقت هایی هم هست که آخر شب است و مهمان ها رفته اند . ظرف ها را می شورید و می شورید و نیم ساعتی می شود که دارید همینطور می شورید و برای اینکه خستگی را حس نکنید موسیقی توی گوشتان است... تازه بعدش نوبت خشک کردن ظرف هاست. برای اینکه لک نیفتد یکی یکی از توی جاظرفی برشان می دارید و با دستمال لطیفی که نخی باشد و آبگیری اش هم خوب باشد خشکشان می کنید... در حالی که  دارید خمیازه می کشید ظروف خشک شده را به ترتیب توی کابینت می چینید... بشقاب های هم اندازه روی هم... بشقاب های برنج خوری این طرف...سوپ خوری ها این طرف... پیاله های بزرگ  ترشی و سالاد شور ته کابینت سمت چپی..پیاله های کوچک ماست خوری جلوی آن های دیگر... چیدن دیس ها سخت تر از همه است...چون قطعشان بزرگ است معمولا جایشان یا ته کابینت ایستاده است یا زیر ظروف دیگر قرار می گیرند و باید کلی ظرف دیگر بیرون بیاورید تا این ها آن ته قرار بگیرند...بعد نوبت قاشق هاست...قاشق ها و چنگال های دسته بندی شده کنار هم... قاشق و چنگال های مخصوص مهمان دسته بندی شده ته کشو... قاشق و چنگال های خودمانی توی ردیف جلویی... بقیه قاشق های کوچک هم نمی خواهد...کمباین می شود با بقیه اش.

 بعد نگاهی به روی میز و کابینت ها می اندازید و می بینید پر از خرده غذاست .دستمال برمی دارید وروی تمام سطوح موجود در آشپزخانه را می کشید تا برق بزند... شدت و مدت خمیازه ها عمیق تر شده است... می بینید که هی...ته زمین هم پر از نرمه غذاست... بد نیست این یک کار هم تمام شود دیگر...تی برمی دارید و کف آشپزخانه را هم چندبار می کشید.چندبار می کشید چون انگار روغن و چربی غذاها به سرامیک ها هم سرایت کرده ... اما شما ازته دل خوشحال و شاد و خندانید که حداقل این یک کار امشب را به پایان رسانده اید...آخیش ...بالاخره تمام شد...دارید از آشپزخانه بیرون می روید و دستتان می رود سمت کلید ترن آف چراغ برق که به ناگاه چشمتان به چند تا قابلمه و ماهیتابه شسته نشده غذا چسبیده شده غذا ماسیده شده  روی اجاق گاز( که دارند بدجور دهن کجی می کنند) می افتد...

از آن وقت هاست.


   + - ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢٩

 

 

تا اینجایش را فکر کرده بودم که چه شکلی می شود ولی بعدترش را نه.یعنی تا اینجا هم قرار بود یک شکل دیگری بشود.احتمالا وسط های راه یادم رفته مقصد را و جاده خاکی زده ام یک جاهایی را... عمیق تر که فکر کردم دیدم همه اش آخر آخرش را دیده بودم و مسیر را نه. یا شاید مسیر را بلد نبوده ام و  باز چشم بسته آمده ام داخل گود...

بعد الان همش فکرم درگیر است که بعدش چه می شود.بله می دانم که باید در لحظه زیست و کیفش را برد اما ته ذهنم آینده نامعلوم نامحتوم قلقلکم می دهد.باید فکر کنم بنشینم روی کاغذ تمام احتمالات را بنویسم.روی یک طیف از بهترین حالت تا بدترین حالت .بعد که همه چیز را دیدم و همه چیز شفاف شد خیالم راحت شود و ادامه را بروم...اصلا تمام مسائل جهان با قلم و کاغذ حل می شود.

 

یکی  محکم بزنه پس سر من هفته آینده که این همه تعطیلی داره تمرکز داشته باشم مطلقا به هیچ چیز فکر نکنم بنشینم مشق هایم را بنویسم.خب؟



 

   + - ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢٩

اون ململ مه که رو عطر علفا هاج و واج مونده مردد

 

دارند زمین را تی می کشند و بوی خاک بلند شده است. بویی شبیه بوی خاک باران خورده بهاری. یا شبیه بوی سیب زمینی شسته نشده پوست نگرفته. سیب زمینی بوی زمین می دهد و عوضش  به  شسته نشده پوست نگرفته بوی بهشت.

رامک بود که اولین بار گفت باید به ریشه ها برگردیم. بعد مدت ها دوباره شروع کردم از روی نت زدن. دو سه سالی هست که سراغ کتاب ها و نت ها نرفته ام و فی البداهه (فله ای) می زنم. مدت هاست ویولن توی زیرزمین خاک  می خورد. گرد و خاک گرفته اش را تمیزش می کنم. تا می آیم پیچ آرشه را سفت کنم یه عالمه از موهایش کنده می شود. باید کولیفوم بزنمش. کولیفوم مثلا آن زمان آلمانی اصل بوده از جایش جدا می شود و پودر می شود می ریزد روی زمین. با بدبختی بالاخره آرشه را نوچ می کنم ...

خوش صدا نیست. مدت هاست کسی کوکش نکرده. استاد یک دفعه یادم داد با بوق ممتد تلفن کوکش کنم که یادم رفته...حوصله تیونر هم ندارم.استاد دستم را فشرد و گفت:همینجور پیش بری مطمئنم یه نوازنده بزرگ می شی. که البته همانجور پیش نرفتم. یعنی اصلا نوازنده بزرگ بودن را نمی دانستم چیست و نمی خواستم بشوم . هیچ جای رویاهایم نبود. فقط دلم می خواست زودتر آهنگ هایی که دوستشان دارم بتوانم بزنم. الان ترجیح می دهم کنار مترو بشینم و بنوازم .

استاد که مدت هاست نیست... بعد یک مدتی دیدم نت ها و فاصله ها دارد یادم می رود گفتم به چندنفر (ترجیحا بچه که سر در نیاورند از اشتباهات و سوتی های آدم) درس بدهم. فراخوان دادیم در فامیل و نهایت سه تا بچه (دوتا زیر دبستان و یکی اول دبستان) آمادگی حضور یافتند .که از سه تا بچه طفلی هم دوتاشان آمدند.قرار شد از اول الفبا و نت خوانی شروع کنیم. تا سل را به زور بهشان یاد دادم روی کاغذ بتوانند بخوانند. با ارف هم کار می کردیم البته. یکی از بچه پسربچه شیطانی بود که یک دقیقه بند نمی شد سرجایش و باید هردقیقه ای یک بار بلند می شد دور اتاق دور بزند و بعد دوباره می نشست .وقت هایی هم که نشسته بود مدام از دختربچه کناری ویشگون می گرفت. زمانی که نوبت دیدسرایی می رسید وبرایشان نت های ساده را می زدم پسرک می ایستاد و مسخ می شد. یعنی اصلا اولین شنونده جدی کارهایم همان پسرک بود.

 غار تنهایی من زیرزمین خانه مان است. و جان می دهد برای وقت هایی که مثلا مهمان های ناخوشایندی آمده اند .به هوای آوردن چیزی به زیرزمین پناه ببرم و یکی دو قطعه سریع بزنم و جان تازه بگیرم و بعد با روی خوش و لبخند پهن برگردم پیششان. هر خانه ای باید یک غار تنهایی داشته باشد. ساکت باشد. دنج باشد. تاریک باشد. دیوارهایش عایق باشد. غار تنهایی کودکی هایم کمد رختخواب ها بود .

 آهان از وقتی آمده ام اینجا ( در راستای تغییرات بنیادین) گفته بودم میزهای مطالعه خواهران و برادران تفکیک نباشد. به نظرم تفکیک کردنشان نوعی توهین به آنها ست.  خود بچه ها رفته اند اعتراض کرده اند و خواسته اند از هم تفکیک باشند... مملکتی داریم


   + - ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢۱

 

 

شانه هایم درد می کنند از صبح. درد از نقطه ای میان پشتم آغاز می شود و در امتداد شانه و بعد تا نوک انگشتان تیر می کشد.خواهرم می گوید نشانه سکته قلبی است. مامان می گوید گرم و سرد شدی...گفتم خودتو بپوشون. بابا برایم مسکن می آورد.

اما من که می دانم از چیست.همه اش مال نشستن پای این ماسماسک است. همه اش مال غلط نشستن پای این ماسماسک است. معمولا جایش روی شکمم است.گردن بیچاره ام.

هرچه به بخش تحلیلی ماجرا نزدیک می شوم مدت و شدت حضورم پای ماسماسک و وب گردی هایم بیشتر می شود. نمونه اش همین جا. می بینید چه بیش فعال شده ام.

 در عرض بیست و چهارساعت هرکدام از وبلاگ ها را دو سه بار آپ کرده ام. بعد تازه کلی نکته جدید و خلاقیت و ایده به ذهنم می رسد. مثلا یکی اش ساختن وبلاگی که همه اش عکس پینتینگ های دخترها باشد. اما می ترسم به سرنوشت آن پاریس مای خدابیامرز دچار شود...نه گناه دارد. ایده اش باشد مال یه نفر دیگه. بعدشم من که غیر از این پرشین بلاگ بدریخت و قواره  جاهای دیگر را بلد نیستم. نه کدهای جاوا. نه پی اچ پی. نه جوملا....افسوس و دریغ  و هیهات.

 

 

من نقاشی می کنم. یعنی می کردم. در حد آماتوری البته. هیچ چی از نقاشی  و تاریخ نقاشی نمی دانستم و نمی دانم. دنیای بزرگی است و نزدیک شدن به آن شهامت و جسارت فراوانی می خواهد. با رنگ روغن کار می کردم. اول ها (شرمنده ام شرمنده ام ) در حد باب راس. اغلبشان هم بعنوان هدیه تولد یا عروسی یا خانه نویی به این و آن دادم. یا اصلا برای ست کردن با دکور فلانی می کشیدم. اسنادش در خانه اقوام و دوستان موجود است...توی همه نقاشی های منظره ام یک خانه است. معمولا هم در مرکز بوم یا سمت راست بالاست. ...این را بعدها خودم کشف کردم و دیدم که خانه چقدر برایم مهم است. بله .خانه خیلی خیلی مهم است. خانه یعنی آرامش. یعنی گرما. یعنی پناهگاه. یعنی ثبات.یعنی امنیت .

این راهم بگویم که پرتره هم کشیده ام. اولین پرتره ای را که کشیدم از بچه خواهرم بود. یکی از عکس هایش را کشیده بودم. بعد که با شوق و ذوق نشانش دادم نگاهی از سر تعجب انداخت و گفت : خاله... این دیگه کیه؟

 

 

ماسماسک = لپ تاپ ...البته نام یکی از بچه های کوچک فامیل هم هست.

ماجرا = پایان نامه

پاریس ما =  نام یک وبلاگ خدابیامرز

 

 

 

 

   + - ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۱٦