خواب ِتو، بیدار تواَم

 

-          روژه باید باهم حرف بزنیم.

روژه خندید و گفت:

-          حرف بزنیم! گمان می کنم که ما جز به این کاری نمی کنیم.

-          نه, منظورم سخن های مهربانی و خوش آمد نیست.جدی حرف بزنیم.می خواهم از خودم با شما حرف بزنم.

-          از خودتان؟ در این صورت جز چیزهای دلچسب نمی تواند باشد.

-          صبر کنید! صبر کنید! پس از آنکه گوش کردید شاید دیگر همچون چیزی نگویید.

-          شما دیگر حالا چه می توانید به من بگویید که مایه تعجبم بشود؟ این همه روزها که باهم هستیم , همه چیز را آیا به هم نگفته ایم؟

-          من به سهم خودم جز این که سرجنبانده ام کاری نکرده ام. همیشه شما بودید که حرف می زدید.

-          می خواهید بگویید که من این همه پرگو هستم؟ آیا همه حرف هایم درباره شما نیست؟

-          نه نه روژه جان, حرف زدنتان را من دوست دارم.ولی وقتی که درباره من حرف می زنید , می مانم و گوش می دهم. و بس که قشنگ و زیباست می گویم: خدا کند....ولی کار از این قرار نیست.

-          شما اولین زنی هستید که از زیبا بودن تصویر خودش گله دارد.

-          بهتر می دانم که تصویر من خودم باشد. شما که نمی خواهید یک تصویر زیبا را به دیوار خانه تان آویزان کنید.من زنی هستم زنده, و این زن برای خودش اراده ای, اندیشه ای و سودایی دارد.آیا مطمئن هستید که او بتواند با همه بار و بندیلش وارد خانه شما شود؟

-          من با چشم بسته می گیرمش.

-          من از شما می خواهم که چشمانتان را باز کنید.

-          من روح زلالتان را می بینم که بر چهره تان نقش می بندد.

-          روژه بی نوا...روژه مهربان...شما نمی خواهید نگاه کنید.

-          دوستتان دارم...برای من همین کافی است

-          من هم دوستتان دارم و این برایم کافی نیست.

-          برایتان این کافی نیست؟

-          نه .من احتیاج به دیدن دارم.

-          چه می خواهید ببینید؟

-          دلم می خواهد ببینم چه جور دوستم دارید.

-          شما را بیش از همه چیز دوست دارم.

-          من از شما نمی پرسم چقدر دوستم دارید.می پرسم چه جور دوستم دارید...می دانم که شما مرا می خواهید ولی از من به درستی چه چیزی میخواهید بسازید؟

-          نیمه وجودم

-          ها! همین... ولی می دانید.من یک نیمه نیستم. من یک آنت درسته هستم.

-          چه چیزی نگرانتان می کند آنت؟ این فکرها چیست؟ شما دوستم دارید و عمده همین است. نگران باقی چیزها نباشید. باقی به من مربوط است. خواهید دید. من و خانواده ام چنان خوب زندگیتان را مرتب می کنیم که دیگر کاری جز این نخواهید داشت که بگذارید روی دست ببرندتان.

آنت چشم بر زمین دوخته با نوک پا چیزهایی بر خاک ترسیم می کرد.

-          نگاهم کنید روژه...آیا پاهای خوبی ندارم؟

-          هم خوب و هم زیبا.

-          حرف سر این نیست.آیا من استعداد خوبی برای راه پیمایی ندارم؟

-          البته که دارید  . و من برای همین دوستتان دارم.

-          خب آیا گمان می کنید من می گذارم دیگران مرا روی دست ببرند؟ شما بسیار بسیار مهربانید و من ازتان تشکر می کنم.ولی بگذارید خودم راه بروم.از خستگی های راه پیمایی می ترسم اما اگر بخواهند این خستگی ها را از من دریغ بدارند شور و اشتهای زنده بودن را از من دریغ داشته اند...

 

                                                                 جان شیفته- رومن رولان(م .ا. به آذین)

   + - ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۱

وقتی پایِ انتخابِ بینِ علایقِ شخصیم و منافعِ کشورم در میونه...

   + - ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱٢

 

 

   + - ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۳٠

 

   + - ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢٠

 

 

Godward John

   + - ٦:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۱٦

 

 

 

leonid afremov

   + - ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۱٢

 

 

 

 Andre Kohn

   + - ٧:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۱۱

 

   + - ۱:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢۳