شراب خانگی ترس محتسب خورده

 

 

 

سه بار نوشتمت. هربار هم دقیقا با همین عنوان. بار اول چندروز پیش موقع آپ کردن اینترنت ترکید و پابلیش نشد. بار دوم دیروز...که موقع بسته شدن ورد نمی دانم چرا ناخوداگاه دستم خورد به دکمه سیو نشود و پنجره ورد بسته شد...  بار سوم هم امروز. که هرچه می گردم و می گردم توی تمام فولدرها و فایل ها نمی یابمت...حالا نشانه است یا نه را نمی دانم فقط می دانم که خسته شدم... اگر خواستی پیدا شو.اگر هم نه نه.

   + - ۳:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۸

یا به رازداری دامان تو اعتمادی اگر بتوان داشت

 

لابد لازم بوده  تیک آفی رخ دهد و به حرکت بیفتد تا تلاطم درونش جاری شود ... انبوه اشک هایش چنان بود که بلافاصله یاد گریه های خط مانند بارباپاپا افتاد و در شگفت ماند که مگر آن غده ی کوچک زیرچشم چقدر فضا دارد  برای این همه...

 اندکی بعدتر نگاه های زیرچشمی و سکوت سایرین بود. چه خیالی... شده بود ترکیب غریبی از بهت زدگی و اطمینان . غرور و تمنا . وحشی و مطیع...

 

هق هق ها خوب بلندند خودشان را گم کنند... چه توی خشونت صدای هود آشپزخانه باشد  چه زیر ضربه های چک چک آب دوش حمام باشد چه توی قهقهه ها و خنده ها و ذوق زدن ها باشد چه توی دلتنگی دم غروب پنج شنبه شبی باشد چه توی حجم تن یک نفر باشد . یک عینک دودی کافیست.


 

   + - ۱:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۳

من دولت تعیین می کنم...

 

عکستان را از توی فیسبوک پیدا کردم و سیو کردم .گذاشتم کنار برای روز مبادا. این روزها که دارم جدی تر می نویسم گذاشتمش توی بک گراند. شما ایستاده اید توی یک خیابانی .دارید به روبرو نگاه می کنید و دارید می خندید.آفتاب روی شانه چپتان افتاده و معلوم است واقعا شاد هستید. لبخندتان عمیق و از ته دل است.نه از آن لبخندهای الکی که برای فیگور و خوش تیپ افتادن در عکس می اندازند.

گه گداری که خسته می شوم و مغزم دیگر نمی کشم صفحه ورد را پایین می آورم و تماشاتان می کنم.توی عکس شما سردتان است. دست هاتان را مشت کرده اید.یک خانمی هم از پنجره بالای یکی از ساختمان های توی عکس پرده را کشیده و  دارد نگاه می کند.نگاهم با نگاه آن خانم تلاقی می کند. بهش لبخند می زنم . دلم می خواهد برایش دست تکان دهم.

 جاهایی هست  که دنده سنگین و عرق ریزان پیش می روم . مغز مغشوش و گیج می شود. خط خطی می شود. اعصاب به هم می ریزد. کارها پیش نمی روند .امورات روی قلتک نیست...اماعکس شما آن جاست. می گویم: هی ببین فلانی هم این راهو رفته.این سختیا رو کشیده...تو هم می تونی... انگار تا بوده همین بوده. آدمیزاد به عکس روی دسک تاپ نیاز دارد.

 

یک سطح فکری هم کشف کرده ام که در آن سطح همه چیز به صفر می رسد و اهمیتش را از دست می دهد. هر زمان لازم است درجه فکر را می چرخانم و می برمش روی آن سطح. مثل آب سرد روی آتش است....دریا آرام می شود...امیدم به آن قشنگ ترین لحظه بعدش است. آن وقتی که تمام می شود و بار به مقصد می رسد...می دانم که بعدش هم چیزی قرار نیست بشود و همان قدر طبیعی می شود که الان غیر طبیعی است اما آدمیزاد است دیگر... نیاز به بازی دارد. خودش ورق ها را می چیند .خودش تاس اول را می اندازد.خودش می رود دنبال رویاهایش. همش که نمی تواند زیر سایه درخت چنار لم بدهد و قلیان بکشد...

 

یک سطح فکری دیگر هم کشف کرده ام.آن نهایت بعد از خوشگذرانی است...انگار آدم همه فراغت ها و خوشی ها و لذائذ را برده باشد و همه چیز در حد بهشت کسل کننده باشد ... آدم آنقدر اشباع باشد که بگوید: بس است...می خواهم کارکنم... کار سخت...کار مرد افکن...

 

پ ن: کشف یک استعاره است.

 


   + - ٥:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱٠

غزل بگو به سادگی بگو...

 

دلم به طرز ساده لوحانه ای خوشحال است . انگار یک رسالت گنده بشری به آدمی سپرده باشند و مدام بگویند رسالتت در حال حاضر دیدن است و لبخندزدن است و خندیدن است و امید بستن است و بس ...یا یک دلخوشی و بی قراری کودکانه که قرار است و منتظر است و قند توی دلش آب است و غنج می زند که قرار است خوش بگذرد...حتی اگر بعد هر گریه ای خنده باشد و بعد هر خنده ای گریه ای و گاد هم جلس باشد  تا زمانی که طلسمش نشکسته و جادویش تمام نشده باید این لحظات را  (شاید برای روز مبادا )ذخیره کرد...

دلم بیشتر این چند روز عید خانه بوده و خوشی کرده و خوب خوش گذرانیده است. یا مشغول مهمان بازی بوده و به بزرگ های فامیل خیره شده و دیده که عه .چقدر این ها دارند هرسال پیر و پیرتر می شوند و چقدر هرسال دارد فاصله نسل ها از بین می رود و چقدر داریم مثل هم می شویم و انگار دیگر اثری از آن آدم های خیلی خیلی بزرگ و خیلی خیلی قوی نیست ... یا حسابی شیرینی خورده و دقتش روی طعم شیرینی های مشابه خانه های مختلف بیشتر شده عوضش آجیل اصلا نخورده ... یا سرش توی مشقش بوده  و داشته حساب کتاب می کرده و جدول می کشیده یا برنامه ها ومجلات سینمایی خاله زنکی  دیده و خوانده و قاه قاه خندیده و کلی فکر کرده رابطه های افلاطونی آدم ها و بازیگرها را ...یا نشسته فیلم دیده یا بهتر بگویم کلی فیلم رد کرده...ناگفته نماند که بیشتر ترجیح داده راس ببیند و منتظر تغییرات میمیک صورت راس بوده تا ناخواسته ته دل آخی ای بگوید(بلی بنده طرفدار راس هستم نه چندلر و جویی)

 

عزیزی نوشت پذیرندگی خوب است .سخت و غمناک است و درد دوست داشتنی ای دارد.همان دل سرخوشانه ام برایش جواب داد: حق نداریم زود پذیرنده باشیم.موقعی که رفتیم وجنگیدیم و اون قدر زخم خوردیم که نای بلند شدن نداشتیم اون وقته که اجازه پذیرندگی داریم.کاش سال جدید آن قدر شهامت داشته باشم که هی جلو بروم و از زخم و زخمی شدن نهراسم...پارسال فهمیدم که چقدر زیاد کمم . و چه جاهایی بیشتر کم است و باید زیاد شود و چه جاهایی بسش است زیادی هم رشد کرده و تکثیر کرده و زیاد شده .

فردا برویم بیرون ببینیم در شهر چه خبر است

 

   + - ۱:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٦

داستانهای نهانی .... راز های زندگانی

باید یک نفر باشد حداقل یک ساعت مرتب دور و بر آدم  بچرخد و بگردد و چیلیک چیلیک عکس بگیرد .آن وقت است که آدم به خودشناسی( و مرحله بعد خداشناسی) می رسد. منظور دیدن قاب هایی متعدد از زوایای مختلف خود است. معمولا آینه آدم را چند بعدی و گاهی محدب تر یا مقعرتر نشان می دهد. عکس است که واقعیت دارد. واقعیت می آفریند. بعدش آدم بنشینید از سرصبر قاب ها را یکی یکی مرور  کند. مثل خوانش خود آدم از زاویه چشم یک ناظر بیرونی ... در اینجا زیبا بودن یا نگاه زیباشناسانه و نقادانه به عکس ها داشتن مطرح نیست.. آدم باید سایه ها و انحناها و فرورفتگی هایش را ببیند... تک تک نقصان ها یا زائده های حجم تنش را از نزدیک حس کند... نگاه هایش را کشف کند... حتی از زوایای زشت خودش به خودش بنگرد...



 از مجموعه عکس های براد پیت از آنجلینا جولی.

 


یک مکتبی هست که جامعه شناسها  بهش می گویند کنش متقابل نمادین.  یک آقایی از اساتید فن این مکتب هست به نام آقای مید و آقای مید می فرماید : خود و شخصیت یک آدم از کنش با آدم های دیگر شکل می گیرد. وقتی یک نفر به شما چیزی می گوید یا برچسبی می زند آن نظر وارد ناخوداگاه شما شده و شما دفعات بعد در برخورد با آن آدم بنا به نظر آن شخص حرکت وعمل می نمایید... حالا عکس هم شده حکایت همان داستان.

 

   + - ٩:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٧

خواب ِتو، بیدار تواَم

 

-          روژه باید باهم حرف بزنیم.

روژه خندید و گفت:

-          حرف بزنیم! گمان می کنم که ما جز به این کاری نمی کنیم.

-          نه, منظورم سخن های مهربانی و خوش آمد نیست.جدی حرف بزنیم.می خواهم از خودم با شما حرف بزنم.

-          از خودتان؟ در این صورت جز چیزهای دلچسب نمی تواند باشد.

-          صبر کنید! صبر کنید! پس از آنکه گوش کردید شاید دیگر همچون چیزی نگویید.

-          شما دیگر حالا چه می توانید به من بگویید که مایه تعجبم بشود؟ این همه روزها که باهم هستیم , همه چیز را آیا به هم نگفته ایم؟

-          من به سهم خودم جز این که سرجنبانده ام کاری نکرده ام. همیشه شما بودید که حرف می زدید.

-          می خواهید بگویید که من این همه پرگو هستم؟ آیا همه حرف هایم درباره شما نیست؟

-          نه نه روژه جان, حرف زدنتان را من دوست دارم.ولی وقتی که درباره من حرف می زنید , می مانم و گوش می دهم. و بس که قشنگ و زیباست می گویم: خدا کند....ولی کار از این قرار نیست.

-          شما اولین زنی هستید که از زیبا بودن تصویر خودش گله دارد.

-          بهتر می دانم که تصویر من خودم باشد. شما که نمی خواهید یک تصویر زیبا را به دیوار خانه تان آویزان کنید.من زنی هستم زنده, و این زن برای خودش اراده ای, اندیشه ای و سودایی دارد.آیا مطمئن هستید که او بتواند با همه بار و بندیلش وارد خانه شما شود؟

-          من با چشم بسته می گیرمش.

-          من از شما می خواهم که چشمانتان را باز کنید.

-          من روح زلالتان را می بینم که بر چهره تان نقش می بندد.

-          روژه بی نوا...روژه مهربان...شما نمی خواهید نگاه کنید.

-          دوستتان دارم...برای من همین کافی است

-          من هم دوستتان دارم و این برایم کافی نیست.

-          برایتان این کافی نیست؟

-          نه .من احتیاج به دیدن دارم.

-          چه می خواهید ببینید؟

-          دلم می خواهد ببینم چه جور دوستم دارید.

-          شما را بیش از همه چیز دوست دارم.

-          من از شما نمی پرسم چقدر دوستم دارید.می پرسم چه جور دوستم دارید...می دانم که شما مرا می خواهید ولی از من به درستی چه چیزی میخواهید بسازید؟

-          نیمه وجودم

-          ها! همین... ولی می دانید.من یک نیمه نیستم. من یک آنت درسته هستم.

-          چه چیزی نگرانتان می کند آنت؟ این فکرها چیست؟ شما دوستم دارید و عمده همین است. نگران باقی چیزها نباشید. باقی به من مربوط است. خواهید دید. من و خانواده ام چنان خوب زندگیتان را مرتب می کنیم که دیگر کاری جز این نخواهید داشت که بگذارید روی دست ببرندتان.

آنت چشم بر زمین دوخته با نوک پا چیزهایی بر خاک ترسیم می کرد.

-          نگاهم کنید روژه...آیا پاهای خوبی ندارم؟

-          هم خوب و هم زیبا.

-          حرف سر این نیست.آیا من استعداد خوبی برای راه پیمایی ندارم؟

-          البته که دارید  . و من برای همین دوستتان دارم.

-          خب آیا گمان می کنید من می گذارم دیگران مرا روی دست ببرند؟ شما بسیار بسیار مهربانید و من ازتان تشکر می کنم.ولی بگذارید خودم راه بروم.از خستگی های راه پیمایی می ترسم اما اگر بخواهند این خستگی ها را از من دریغ بدارند شور و اشتهای زنده بودن را از من دریغ داشته اند...

 

                                                                 جان شیفته- رومن رولان(م .ا. به آذین)

   + - ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۱

سالی دیگر

 


 

 

گاهی  هم یک روز خوب اینجوری می شود. روزی  می شود که از صبحش سرد درد و سرگیجه داشته باشید و دکتر هم گفته باشد حضور پای هرموجودیتی که اشعه ازش ساطع می شود ( کامپیوتر – تلویزیون –موبایل و....) قدغن است و شما بگویید  بروووو بابا.... بعد بشینید و صفحه گوگل ریدر را باز کنید  ببینید  تمام کسانی که دوستشان دارید و نوشته ها شان را  می خوانید  همه به ترتیب آپ کرده اند ... ماگ شیرنسکافه که توش یک ذره بیشتر میت ریخته اید  را  بگذارید  کنار دستتان ( نخوریدش)  تا همراه با جریان دم  و استنشاق هوا, بخار وعطر بی نظیرش آرام آرام پره های بینی تان را نوازش کند ... بعد از سر صبر و حوصله یکی یکی وبلاگ ها را بگشایید . بخوانید. تک تک جمله هایشان را  مزه مزه کنید و فرو دهید...  ببینید که حال همه شان خوب است  و مشعوف شوید . بعد متصور شوید  ایشان ها را که نشسته اند و دارند  این ها رو می نویسند و  از یاد و خاطره شکل نشستن و نحوه تمرکز و تفکر کردنشان مشعوف ترتر شوید... بعدش بروید سراغ ایمیل ها. عکس های عزیزانتان رسیده باشد و از شدت آب زیرپوست رفتگی و  شعف و شادمانی و سرحال بودن تک تکشان به وجد بیایید...

بلی بلی دوستان من  بنویسید.زیاد بنویسید. هرجا که دلتان خواست بنویسید ولی بنویسید .همان که هزاران  بار گفته اند به خدا که راست است: بنویسید تا جوان بمانید. کرم های مرطوب‌کننده را دور بریزید، نوشتن بهترین درمان برای هر درد و درمان چین و چروک است(فاطمه مرنیسی)

 

 

بوی اسفند دارد می آید . این یعنی که همه چیز خوب می شود...


   + - ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۳