غزل بگو به سادگی بگو...
دلم به طرز ساده لوحانه ای خوشحال است . انگار یک رسالت گنده بشری به آدمی سپرده باشند و مدام بگویند رسالتت در حال حاضر دیدن است و لبخندزدن است و خندیدن است و امید بستن است و بس ...یا یک دلخوشی و بی قراری کودکانه که قرار است و منتظر است و قند توی دلش آب است و غنج می زند که قرار است خوش بگذرد...حتی اگر بعد هر گریه ای خنده باشد و بعد هر خنده ای گریه ای و گاد هم جلس باشد تا زمانی که طلسمش نشکسته و جادویش تمام نشده باید این لحظات را (شاید برای روز مبادا )ذخیره کرد...
دلم بیشتر این چند روز عید خانه بوده و خوشی کرده و خوب خوش گذرانیده است. یا مشغول مهمان بازی بوده و به بزرگ های فامیل خیره شده و دیده که عه .چقدر این ها دارند هرسال پیر و پیرتر می شوند و چقدر هرسال دارد فاصله نسل ها از بین می رود و چقدر داریم مثل هم می شویم و انگار دیگر اثری از آن آدم های خیلی خیلی بزرگ و خیلی خیلی قوی نیست ... یا حسابی شیرینی خورده و دقتش روی طعم شیرینی های مشابه خانه های مختلف بیشتر شده عوضش آجیل اصلا نخورده ... یا سرش توی مشقش بوده و داشته حساب کتاب می کرده و جدول می کشیده یا برنامه ها ومجلات سینمایی خاله زنکی دیده و خوانده و قاه قاه خندیده و کلی فکر کرده رابطه های افلاطونی آدم ها و بازیگرها را ...یا نشسته فیلم دیده یا بهتر بگویم کلی فیلم رد کرده...ناگفته نماند که بیشتر ترجیح داده راس ببیند و منتظر تغییرات میمیک صورت راس بوده تا ناخواسته ته دل آخی ای بگوید(بلی بنده طرفدار راس هستم نه چندلر و جویی)
عزیزی نوشت پذیرندگی خوب است .سخت و غمناک است و درد دوست داشتنی ای دارد.همان دل سرخوشانه ام برایش جواب داد: حق نداریم زود پذیرنده باشیم.موقعی که رفتیم وجنگیدیم و اون قدر زخم خوردیم که نای بلند شدن نداشتیم اون وقته که اجازه پذیرندگی داریم.کاش سال جدید آن قدر شهامت داشته باشم که هی جلو بروم و از زخم و زخمی شدن نهراسم...پارسال فهمیدم که چقدر زیاد کمم . و چه جاهایی بیشتر کم است و باید زیاد شود و چه جاهایی بسش است زیادی هم رشد کرده و تکثیر کرده و زیاد شده .
فردا برویم بیرون ببینیم در شهر چه خبر است
هرکجا هست خدایا به سلامت دارش
باید روی یک لایه نازک پلاستیکی بنشینی . سپس دراز بکشی . یک نفر هم مامور است (شغلش این است ) که هلت بدهد... هلت می دهد و تو وارد دالان طولانی پیچ در پیچ سیاه تاریک مطلق که اندازه نیم متر جاقبر ارتفاع دارد می شوی و همراه با جریان آب کمی که در زیر لایه جریان دارد از لوله تاریک اندازه نیم متر جاقبر ارتفاع عبور می کنی ... ترس و هیجان آدم را می گیرد اما آدرنالین آن قدرها که فکر می کردی ترشح نمی شود...نمی توانی جیغ بزنی ...عوضش دندان روی جگر می گذاری و چشم هایت را می بندی و ته دل دعا می کنی که زودتراین تفریح احمقانه تمام شود ... توی لوله طولانی پیچ در پیچ قل می خوری و قل می خوری و از این طرف و آن طرف پیچ و تاب می خوری و سرت دنگ دنگ به اینطرف وآن طرف می خورد... تا در نهایت در نقطه ای دور˛ یک نور سفید می بینی که دارد با سرعت به تو نزدیک می شود...نور سفید نزدیک تر و نزدیک تر و بزرگ تر و بزرگ تر می شود تا در نهایت بهش می رسی و بعد همانطور دراز کشیده پرت می شوی توی یک استخر بزرگ آب ... احساس غرق شدگی بهت دست می دهد و کلی آب قورت می دهی ... چشمانت باز است...اولش دست و پا می زنی اما می بینی همه جا آبی آسمانی می شود... تسلیم می شوی یک جوری انگار خیالت راحت شده باشد که انگار به آرامش رسیده ای و همه چیز تمام شده است ... داری لبخند می زنی ... ناگهان دستی خشن ˛ محکم بازوات را می گیرد و بلندت می کند و به سطح آب می آوردت. غریق نجات عوضی است...
بعد که روی سطح آب رسیدی کلی سرفه می کنی.کلی کلر توی ریه هایت رفته است...جمعیت خوشحال را می بینی که آن بیرون ایستاده اند و تشویق می کنند و دست می زنندو سوت می کشند... یعنی برای هر کسی که از درون لوله سیاه توی استخر می افتد دست می زنند و سوت می کشند... آب کلرهای خورده شده را بالا می آوری و منگ نگاهشان می کنی...خب حالا بریم سراغ تفریح بعدی...
از آن وقت هاییست که فکر می کنم ترومن نمایش ترومن شده ام و هزارتا دلیل و اتفاق می افتد تا ثابت شود که بله بله چیزی شبیه نمایش ترومن دارد اتفاق می افتد.
اینکه یه عالم از دوستان و نزدیکانتان یک چیزهایی می دانند که شما نمی دانید یا فکر می کنید یه عالم چیزهاست که می دانید و بقیه نمی دانند اما آن ها می دانند یا یه سری چیزهایی قرار است فقط در فکر شما باشد اما آن ها را از زبان بقیه می شنوید یا حواستان نیست و یک هو به خود می آیید و می بینید چند نفر آن بیرون با ذره بین مشغول پاییدن شمایند یا.....
احساس تلخی دارد ولی ته تهش یک جور بیخیالی برایم می آورد. انگار که کاری از دستتان ساخته نیست و توی بازی ای شرکت جسته اید که تویش قدرتی ندارید. چمی دانم
تنها کاری که ازم برمی آید این است که شانه هایم را بالا می اندازم
از آن وقت هاست
یاد بگیرم جهانم و دنیایم را بزرگ تر کنم.
یکی یک جا گفته بود" همین ایرانی بودن کافیست تا در زندگی مچاله شوید"...
یکی از راهکارهای ضد دمغ بودنم (اگر یادم باشد و حواسم باشد) این است. اینکه سرچ می کنم و نگاه می کنم وبلاگ ها و وبسایت های جوانک های خارجی هم سن وسال خودم را . می خوانمشان... عکس هایشان را ورق می زنم... کامنت بازی هاشان را نگاه می کنم... کار ما که از حسرت خوردن و حسودی کردن گذشته است. انگار مال یک دنیای دیگر , مال یک سیاره دیگرند.
بعد نگاه می کنم مقایسه می کنم ببینم دغدغه های من چی اند و دغدغه های آن ها چی اند. می دانم مقایسه فیل و فنجان است. ولی فیل بودنشان (بزرگ بودنشان) آرامم می کند... شادابی شان , جوانی کردنشان , آزادی حرف زدن و رفتار کردنشان, لباس پوشیدنشان , جشن گرفتن هاشان , دوستی هاشان , نوآوری ها و خلاقیت هاشان ... سیستم و مدل درس خواندن و پژوهش هاشان ... همه چیزهایی که دوست دارم اینجا داشته باشم , ولی سخت بدست می آید.. .سخت بدست می آید و نگه داشتنش سخت تر است.
کیف می کنم از سرزندگی شان...از امید به زندگیشان... از چند بعدی بودنشان...از اینکه مثلا باهم قرار می گذراند یک تاریخی را همگی در وین کلیسای فلانک باشند.حالا حساب کنید هرکدام یک سوی جهان و مال یک قاره اند... یا عمده بحث هاشان یا سر جنبش سبز(محیط زیست ) است یا سر این است که آخرین ماهواره ای که به فضا پرتاب شده در چه سالی به کجا می رسد ... یا اینکه به فکر اینند که در سازمان ملل یا سازمان های غیرانتفاعی مردمی استخدام شوند و سهم و توان خودشان را در کمک به دیگران بپردازند...
پ ن: به جوانک های خارجی خوشبخت حسودی ام نمی شود... ولی به نمونه داخلی اش چرا.
از خانوم های محترمی که لاغرند و چادری و مقنعه چانه دار می پوشند می ترسم. عین مادرشوهر ها می مانند. منظورم کانسپت مادرشوهر است. موزی و محافظه کارند با چشم های ریزی که با یک نگاه سرتاپایت را چک می کنند. همه معلم های پرورشی ام این شکلی بوده اند. و همه ناظم های بد عنق دبیرستان و راهنمایی...یا خانم اعتبار معلم دینی اول راهنمایی که سرکلاس همه پرده ها را می کشید چون فکر می کرد از بیرون پسرها ما را دید می زنند. وقتی هم اعتراض میکردیم می گفتیم کلاس تاریک است می گفت :بگذارید نور دین بتابد ...
هرچقدر هم لبخند بزنند می ترسم ازشان.
پ ن : یکبار مامان از مکه آمده بود و از این مقنعه ها برای خودش خریده بود. در یک عملیات سری یواشکی مقنعه را از کمدش دزدیدم و قاطی لباس های خیریه گذاشتم ...
رابرت جرعه ای چای نوشید و به او نگاه کرد. قدش حدود یک متر و هفتاد بود. سنش چهل یا کمی بیشتر. صورتی زیبا و بدنی متناسب و گرم داشت. رابرت به جاهای زیادی سفر کرده و زن های زیبای زیادی دیده بود. این ویژگی جسمانی جالب بود با این وجود برای او هوش و رنج حاصل از زندگی ، توانایی حرکت و به حرکت درآمدن با ظرافت های ذهن و روح ارزش واقعی داشت. به همین دلیل زن های جوان علی رغم زیبایی ظاهری او را جذب نمی کردند. آن ها از پیچ و تاب زندگی گذر نکرده و به قدر کافی سختی نکشیده بودند ....
پل های مدیسون کانتی – رابرت والر
ترکیب( زمان – تجربه – خوانش زندگینامه بزرگان ) آموخت که لزوما هر شاعری ربطی به شعرهایش ندارد . لزوما هر نویسنده ای ربطی به نوشته هایش ندارد.
اگر نزار قبانی تاثیرگذارترین ها و بهترین ها را در وصف احساسات خویشتن و در وصف معشوقگان می سراید لزوما عاشق خوبی نیست. و اگر ارنست همینگوی درباره شکارهایش در تپه های سرسبز آفریقا و درباره جدال پیرمرد درونش با دریا برایمان می گوید لزوما شکارچی زبده یا جنگجوی ماهری در جدال با سختی ها نیست.
زندگی آدم ها چندلایه تر چند وجهی تر و پیچیده تر از این حرف هاست و احتمالا هرازگاهی یکی از لایه ها و وجوه است که پررنگ می شود.و اگر نظریه "جهان های موازی " درست باشد هرکدام از ما نه نفر ( نه همزاد) هستیم که در بعدهای مختلف زمان و مکان زندگی می کنیم. اگر بنا باشد هر کدام از ما نه همزاد ̨ چندلایه و چند وجه داشته باشد حساب کنید هر کداممان چند نفر می شویم و چند مدل احساسات و هیجانات و بعد و لایه و شخصیت داریم....
برای شناختنش
باید وقت گذاشت و گشت و گشت و گشت
باید در عمق وجودش شنا کرد
باید دیواره های روحش به آرامی با نوک انگشتان لمس نمود
باید در ماورای چشمانش غرق شد
باید هراس هایش را دوست داشت
باید خلا ها و کاستی هایش را درک کرد و نوازش کرد
باید غوغاها و نداهای درونش را شنید
باید کودک درونش را یافت و با او دست دوستی داد
حرف برای گفتن بسیار است. اما دل ودماغ و گوشی برای شنیدن شاید نه
ماجرای همان دستان سرد و کیبورد سنگی
- الف همبازی ما بود. بزرگترها مرتب می بردندش دکتر و بیمارستان . حتی آن روز که تن بی جان و بیرمقش را در بیمارستان دیدم نفهمیدم باید یک طوریش باشد. چون با وجود سرم در دست و خون در دست دیگر و لوله اکسیژن به بینی هنوز چشمانش برق می زد وقتی که می خندید و حرف می زد. همراه الف در باغ می دویدیم و بازی می کردیم . بزرگترها دعوایش می کردند که ندود و یک جا بنشیند. حتی برای پیاده روی معمولی هم اجازه نمی دادند تنها باشد . روز به روز موهای بلند و لخت الف کم و کمتر می شد. حتی با وجودی کچلی کامل شیطنت های خاص خودش را داشت . هنوز هم توی باغ می دویدیم. ما را دور خود جمع می کرد و ناخنش را نشان می داد که به راحتی دولا می شود. ما همی می خندیدم و می گفتیم خوش به حالت. حتی روزی که مادر الف آرام داشت برای یکی از خانم های فامیل توی آشپزخانه گریه می کرد ومی گفت : "بچم داره جلو چشمم پر پر می شه " باز هم نفهمیدم. الف ما خوب بود. سالم بود. حتی زمانی که شده بود پوست و استخون و موهایش کاملا ریخته بودند هنوز هم حرف می زدیم و خاطره های عشقی برای هم تعریف می کردیم و ریز ریز می خندیدیم....تا اینکه صبح یک روز شاید جمعه مامان آمد بیدارمان کرد یادم نیست چه گفت فقط صورتش را دیدم که از شدت گریه قرمز شده بود. مامان خیلی کم گریه می کند.
روزی که الف مرد بزرگ شدیم .
- شین عزیز و مهربان کاملا اتفاقی به بیماریش پی برد. و کاملا اتفاقی پی به بی خبریش اش برد که توده هه دوسالی است که در بدنش حضور دارد و رشد می کند. طی این دوسال چه کارها که نکرده بود. بعد از عمل جراحی و بیمارستان و حین شیمی درمانی دیدمش. هنگام رفتن به خانه شان تمام مدت فکر می کردم که چه شکلی شده است و چه بگویم. لاغر شده بود .خیلی خیلی زیاد.موهای باقی مانده اش هم تماما سفید شده بودند. وقتی دیدمش تمام حرف هایم پرید. فقط سلام کردم و محکم بغلش کردم ... درباره بیماری اش حرف زدیم و حرف زدیم. درباره مراحل شیمی درمانی . تجربه های سیر بیماری اش. و اینکه الان در کدام مرحله قرار دارد. اینکه هر روز در اینترنت سرچ می کند تا ببیند کجای کار است. و درباره اینکه باید چه کار کند.درباره احساساتش گفت. کاملا واقع بینانه. حرف که می زد لبخند می زد ولی نگاهش چه مصمم بود وقتی گفت : من هنوز خیلی کار دارم.
- ب چند سالی است سرطان دارد.دوستش دارم خیلی زیاد. صداقت و روحیه و انرژی اش را سخت هستم. روزهای اول دکتر گفت شاید زیاد زنده نماند. بیماری اش نادر است و سخت. درد بسیار دارد اما خوب پنهانش می کند. باید موقع حرف زدن ته ته چشمانش را بنگرید تا پی به آن ببرید. آن روزها ما خود را باختیم اما او نباخت. بخاطر همان صداقت و روحیه و انرژی اش دارد مقابله می کند و مراحل بیماری را یکی یکی رد می کند. چه باشکوه است وقتی بلند بلند هر چیزی را تعریف می کند و می خنند. و من چه خوشبختم . دیروز که برگشتم خانه دیدم که آرام خوابیده است. کوچکتر و کوچکتر(نمی گویم ضعیف تر) از قبل شده و من چه می توانم بکنم غیر اینکه حواسم باشد نگرانش نکنم. وخیالش را راحت کنم و نشان دهم همه چیزمرتب است. وقتی بحران از هر نوعش به خانه نزدیک می شود به همه چی رنگ وبوی کمدی ببخشم . حواسم به جز جز تغییر احوالاتش باشد. درمحیط سرد بیمارستان کنارش بنشینم و چرت و پرت بگویم ...
- ماه رمضان آمد. مبارک همه باشد.
درست است که ماه سریال های آبگوشتی تلویزیونی وماه شلوغی و ترافیک سر شب و اعصاب خوردی و پرخاشگری اغلب راننده ها وماه مهمانی های شبه خاله بازی افطار و... است ولی همه این ها (خوب یا بد )جز فرهنگ ماست. . یادمان باشد یک زمانی( شاید چهل سال دیگر) دلمان برای این روزها تنگ می شود. شاید بهترین بهانه و فرصت باشد که برای یکدیگر دعا کنیم. قدر هم را بدانیم .پس با تمام وجود قاطی مهمان بازی ها شویم.
بعضی آدم ها هستند که در شرایط خاصی وارد زندگی بعضی آدم های دیگه می شن و بودن و حضور و وجودشون د ر اون شرایط خاص به قدری اثرگذاره که بدون اغراق اسمشونو می ذارم فرشته های نجات.
این آدم ها هر نقش که داشته باشن خیال آدمو راحت می کنن از اینکه هنوز چنین آدم هایی روی کره زمین وجود خارجی دارند .
و این ها نه مختص کتاب ها هستند و نه مختص شرایط مکانی و زمانی خاص.همین بغل دست ما مثل خود ما توی شرایط ما دارند زندگی می کنند.
در دوره ای که همه جا پره از گله و ناله وشکایت و آه و ناله ( که البته حق هم دارند) همچنان امیدوارند. فعال و پرانرژی اند. هوش هیجانی بالایی دارند و بلدن چطور خودشونو با شرایط تنظیم کنند (حزب بادی نه ها)
اغلب مسیر زندگیشون مشخصه و عاقلانه و آگاهانه می دونن دارن چی کار می کنن.و اونقدر مهارت های مختلف توی آستین دارند که بلدن تو شرایط متغیرمحیطی بهترین عکس العملو نشون بدن. این مدل آدم ها خلاقند و می دونن بهترین شرایط برای ماهیگیری کی و کجاست. و تو زمونه ای که همه دارن آه و ناله و شکایت و داد و فغان می کنند دست به عمل و ابتکار می زنند. نمونش اسکار شیندلر خودمون توی فیلم فهرست شیندلر.یا نمونه ایرانیش آقای اینانلو (سردبیر مجله شکار و طبیعت سابق ) که همه جا ازش تعریف می کنم و دوستش دارم چون توی زندگیش کار نداشته کی رفته کی اومده .انواع و اقسام دولت ها و رئیس جمهورهای مختلفو دیده ولی رفته دنبال کار خودش . دنبال عشق خودش....نمونه ها فراوانند.
بعد آدم های دیگه از قبیل بنده وقتی این ها رو می بینم انگشت به دهان می مونم و دلم می خواد ذوق زده بشینم و ساعت ها و ساعت ها به کارهاشون نگاه کنم و بشنومشون و ازشون یاد بگیرم .
لایک به همشون
نظرات ()
