چراغ ها را من خاموش می کنم

اگر نخوانده اید:  مرامنامه بفرمایید شام – اولین شب بفرمایید شام وبلاگی

 

 

 

دومین بفرمایید شام وبلاگی 

 

پیش غذا : کوکوی سبزی و کوکوی سیب زمینی

غذای اصلی: کباب فیله نگینی مخصوص

دسر: پای سیب  و چای

 

تم : فروردین سال 1400

 

 

جارو برقی را کناری نهاده ام .دو زانو نشسته ام کنار گلدان ها . با آب پاش آبشان می دهم  و تک و توک برگ های زردشان را می چینم . صدای بوق بوق ماشین از بیرون می آید.

-         بدو مامان... بدو یه ساعته منتظرن

دوان دوان از پله ها پایین می آید. یک کوله گنده قرمز رنگ  همراهش  است که آن را به سختی از پله ها پایین می کشد. یک تی شرت سفید آستین کوتاه پوشیده با شلوار جین آبی کمرنگ.

-          کاپشنت کو ؟

دور و برش را نگاه می کند.

-         توی کوله س

-         بپوشش مامان جان هوا تازه س...تازه خوب شدی ها

 

نزدیک در ورودی می نشیند روی زمین و زیپ کوله را باز می کند.کامیون اسباب بازی و پلی موبیل و پلی استیشن و کلی خرت و پرت  دیگر می ریزد بیرون .کاپشنش ته کوله است. بیرون می آوردش و می پوشدش ...یواشکی سرش را بالا می آورد و  در جواب دست به کمر ایستادنم ˛ به زور همه چیزهایی که در آورده می چپاند توی کوله و زیپش را به سختی می کشد ... صدای  بوق بوق ماشین دوباره می آید...  می روم دو زانو روبرویش می نشینم و کمک کنم  سریع تر بند کفش هایش را ببندد.

-         کیا میان جشن؟

-         جشن که نیست عزیزم. یه دورهمی معمولیه...خاله مهتاب . دایی بهروز و دایی حسین (اخمش توی هم می رود چون از حسین دل خوشی ندارد. آخر حسین همیشه لپ هایش را می گیرد و آنقدر محکم می کشد تا قرمز شود. اما مطمئنم بزرگ شود شیفته و مریدش خواهد شد. عوضش عاشق خاله مهتاب است.از بس همیشه برایش اسباب بازی و لگوهای اصل آورده.دایی بهروز هم که  همیشه بلد بوده مخ بچه ها را کار بگیرد و باهاشان بازی کند.همیشه از کودکی روی کولش می گذاشته و اینور آنور می بردتش)

-         هدیه هم میاد؟(عاشق هدیه است)

-         نه . هدیه با مامانش رفته قشم (کاپشنش را مرتب می کنم) پسر خوبی باش...به حرف خاله جونم گوش کن...شلوغم نکن

ماچش می کنم و روانه اش می کنم.

 

     *********

 

پرده های مخمل را کنار می کشم . حجم نور سرازیر می شود توی خانه و می نشیند روی مبل ها و قالی ها و اثاثیه...یاد پیش بینی خنده دار گزارشگر دیشب می افتم که گفت امروز هوا بارانی است.

باید همیشه موقع جارو برقی کشیدن آواز خواند .بس که صدای آدم توی هوم هوم جاروبرقی تونالیته می شود ... کارها را توی مغزم لیست می کنم ... برنج ها را که توی آب خیسانده ام ... گل کلم های خرد شده و کلم قرمز را هم که گذاشته ام توی سرکه سیب(ترشی یک روزه محشری می شود). ورقه های گوشت و فیله های مرغ را هم که صبح زود خوابانده ام توی آبلمو پیاز زعفران و تکه های کوچک کیوی و نمک و اندکی پودر خردل .  وقتش است از توی یخچال درشان بیاورم و روی تخته چوبی با گوشت کوب دندانه دار خوب بکوبم ... .اندک نگرانی ام بابت باران است که اگر آمد باید فیله ها را توی فر کباب کنم . فیله ذغالی چیز دیگریست. یادم باشد که بادبزن حصیری بالای کابینت هاست  و بیارمش پایین...بعدش هم  می ماند تهیه خمیر پای ...

 

 

 

زرده ها و سفیده ها باید از هم کاملا تفکیک شوند. اول سفیده ها را با همزن خوب می زنم تا کاملا سفید می شود و کف می کند و بالا آید...  کره را گذاشته ام کمی باز شده با آرد مخلوتش می کنم . نوبت زرده های تخم مرغ است و اضافه کردن اندکی شیر(یا ماست) و اندکی بکینگ پودر و وانیل و سر قاشق چایخوری نمک... سپس اضافه کردن سفیده های تخم مرغ و ورز دادن. آرد پاشیدن و ورز دادن و ورز دادن تا خمیر لطیفی بدست آید... خمیر را چند دقیقه ای استراحت می دهم تا خوب شکل بگیرد... درفاصله استراحت خمیر˛ سیب ها را پوست می گیرم و به ورقه های نازک چیپس مانند برش می دهم. رویشان اندکی آبلیمو می ریزم تا بدرنگ نشود...

خمیر را روی سطح پهنی ترجیحا روی یک ورقه کاغذ روغنی کاملا پهن می کنم. رویش ورقه های سیب را در راستای  یک خط پهن  می می ریزم .روی سیب ها  کشمش پلویی فراوان می پاشم .سپس دارچین فراوان و شکر فراوان...بعد نوبت رول کردن خمیر است. به آرامی یک سر کاغذ روغنی را بالا می کشم و  خمیر را می گیرم و رول می کنم. کاغذ روغنی را می گذارم کف سینی فر و با قلمو ˛ روغن رویش را پخش می کنم و اندکی آرد می پاشم...رول پای را به آرامی توی دیس می گذارم .موقع سرو مثل رولت بریده خواهد شد. رویش را زرده تخم مرغ با قلم مومی زنم تا طلایی شود و با چنگال رویش چند تا سوراخ هوا ایجاد می کند تا خمیر نترکد... درجه حرارت فر را روی حرارت کم می گذارم.

 

زنگ در را می زنند . پیک موتوری است و گل هایی که سفارش داده بودم آورده. گل ها را بغل می گیرم و با پشت پا در را می بندم...گل های میخک زرد برای روی میز در ورودی. آزالیاهای سفید و صورتی برای روی میز نشیمن. آزالیاهای قرمز برای روی میز آشپزخانه. داوودی ها را هم توی دو تا گلدان بلور می گذارم.یکیش برای روی میز غذا خوری .دیگری روی کنسول نیم دایره توی هال. برای روی میزهای کوچک هم که چندشاخه از گل های یاس توی حیاط  چیده ام.

 

ساعت را نگاه می کنم... مهتاب قرار است زودتر بیاید. گفته دست تنهایی ˛ می آیم کمک.خرد کردن کاهو ها و کلم ها و تزیین سالاد را گذاشته ام برایش.خوب می دانم کار کشیدن از مهمان ها آداب و مقرراتی دارد. قرار شده به کسی نگوییم همدست داشته ام. قبل مهمانی می خواهیم دوتایی بنشینیم  و حرف بزنیم و حرف بزنیم و حرف بزنیم و...

 

سیب زمینی ها را گذاشته ام آب پز شوند. توی فاصله آب پز شدنشان می روم سراغ کوکو سبزی.سبزی های خرد شده را توی یک کاسه بزرگ می ریزم و رویش دوتا تخم مرغ می شکنم.بعد نصف لیوان گردوی خلال شده و  نصف لیوان زرشک می پاشم.  اندکی هم بکینگ پودر تا  موقع پختن خوب پوک شود.ته ماهیتابه را روغن می ریزم و ماهیتابه را می گردانم تا روغن ها خوب پخش شود .می گذارمش روی اجاق تا داغ شود.  صدای جیلیز ویلیز  که آمد موقع ریختن مواد کوکو سبزی است. ...در شیشه ای ماهیتابه را می گذارم و حرارتش را کم می کنم تا خوب مغزپخت شود. هیچی نشده بویش پیچیده توی هوا...سیب زمینی ها را چنگال می زنم ببینم کاملا پخته اند یا نه. بعله. توی سبدی خالی شان می کنم و پوستشان را می گیرم. همراه یک پیاز بزرگ رنده شان می کنم و بعد اضافه کردن تخم مرغ و کمی شیر و همان مخلوط بکینگ پودر و نمک و اندکی فلفل سیاه و زعفران و زردچوبه... برای وسطشان هم از قبل کمی پیاز و گوشت چرخ کرده و رب و اندکی زرشک تفت داده ام...توی ماهیتابه دیگری روغن می ریزم و می گذارم روی اجاق تا خوب داغ شود.دراین حین اندازه کف دست خمیر کوکو را باز می کنم و یک قاشق از مواد پیاز گوشت زرشک می ریم تویش و بعد خمیر کوکو را می پیچم و شکل می دهم و می اندازم توی روغن داغ  تا خوب طلایی شود...

حین شکل دادن به کوکوها با نوک انگشتان ˛ تلفن زنگ می زند... با دست دیگرم گوشی را برمی دارم و می گذارمش روی شانه  وگردنم. تهیه کننده عوضی است و می گوید تازه از اداره فرهنگ آمده و کارتان اصلاحات می خواهد... انگار قرار است همیشه در تاریخ این مملکت سانسور و ممیزی باشد...می گوید  صحنه اول سناریو باید تغییر کند.چندتا پیشنهاد سردستی هم می دهد برای دیالوگ ها...بهش می گویم ببینید من مغز خودمو که دیگه نمی تونم سانسور کنم.تو مغز من اینطوری اومده ...  بابای ویلیام همیشه نهیبم می زند "کارهای ارجینالت را ترجمه کن بفرست آن وری ها بسازند. اینجا مثل همیشه باید کمدی رومانتیک بنویسی ...کمدی بنویس تا خوش بگذرد.کمدی بنویس تا حال همه خوب می شود". کم کم دارم نرم می شوم...

 

*******

 

اولش پیراهن ماکسی ارغوانی را پوشیدم با گردن بند برلیان.  اما بعد دیدم که خیلی خیلی سنگین و مجلسی است. تازه با این که نمی شود نشست پای منقل و با بادبزن کباب ها را باد زد. برای همین رفتم سراغ لباس های راحت تر و صاحبخانه وار تر .

 

جلوی آینه قدی ایستاده ام .دستم از آرنج به سمت پشت خم شده و به سختی زیپ پشتی پیراهن چهارخانه سفید و قرمز  را بالا می کشم. تا پایین دکمه می خورد و قسمت سینه اش دو تا جیب دارد .کمربند قهوه ای بزرگی هم رویش بسته می شود.

داد می زنم : یهههههههههه ... تا بالاخره زیپ بسته می شود.

صدای بابای ویلیام : این صداها چیه!

صندل های بندی سفید را پا می کنم و گردن بند و دستبند بدلی  قرمز را آویزان می کنم و می دوم جلوی مونیتور.

          - این خوبه؟

         - اوووم. اون بنفش کمرنگه که توش یه ذره قرمز ریختن...اونم امتحان کن 

         - سوسنیه؟ نه. برش عصایی داره چاق نشونم می ده

چشم هایش را ریز می کند و می آید جلوتر و دقیق می شود

-         پرفکت

پرفکت گفتن هایش مخصوصا وقتی مردمدک هایش ریز و دقیق می شود  و یک ابرویش بالا می رود یعنی دربست پرفکت.حتی اگر پرفکت نباشم و بدانم نیستم .اصلا یکی از دلایل خوب بودن حالم پرفکت گفتن های اوست. ور فمینیستی ام می گوید یعنی که چه منتظر تایید اویی. ور آنتی فمینیستی ام میگویدکاش امروز که دست تنهایم ˛  بود  و کمکم می کرد.

 

*******

 

پای سیب را از فر در آوردم و رویش یک پارچه نخی انداختم ( تا پفش نخوابد )که  مهتاب آمد. وای که این دختر روز به روز شهلاتر می شود . دم در در آغوشش می کشم . یک کاسه گود  زیبای سفالی حلیم بادمجان آورده. بهش می گویم این ها را قایم می کنم نصفه شب که مهمان ها رفتند تنهایی می خورم.

 فرق کج خیلی بهش میآید. دامن بلند مخمل قهوه ای سوخته پوشیده با بلوز حریر کرمی که در تناسب کامل با موهای قهوه ای بلند لختش است. موهایش را دورش ریخته و یک تل مخمل قهوه ای بالایشان زده... همراهش یک بغل عکس آورده است.احتمالا ره آورد سفریک ماهه  ایرانگردی اخیرش با لورنزو  است...

امسال چند واحد درسی توی هنرهای زیبا برای تدریس بهش داده اند. شنیدم که لورنزو  از ایران خیلی خوشش آمده و قرار است بیاید ایران زندگی کند...برایشان خیلی خیلی خوشحالم.

می آید توی آشپزخانه و در حال حرف زدن دو و بر می پلکد .در یخچال و تک تک قابلمه ها و تابه ها را باز می کند ومی بندد و  حرف می زند و حرف می زند . وسط صحبت هایم چشمم به کاهو ها و کلم ها می افتاد می دهم دستش.

 

یک هو مچش را می آورد جلوی صورتم.

-          ببین ببین اینو لورنزو درست کرده. (یک دستبند چوبی است که رویش نمادهای بودا حک شده)

-         ببینم...چقد خوشگله...

دوتایی می نشینیم روی کاناپه بزرگ  تمشکی و مشغول سالاد درست کردنیم .از سفرش تعریف می کند .نکته دوستی با مهتاب این است که بیشتر از  احساسات و اتفاقات درونمان حرف می زنیم تا اتفاقات عالم بیرون... مدام هم ازین شاخه می پریم روی شاخه بعدی.عکس های چاپ شده را تند تند ورق میزنم.

-         بمیری مهتاب چقدر فیت همین

 

موهایش را به طنازی از توی صورتش کنار می زند و دوباره با شور و شوق تعریف می کند.توی صورت آدم زل می زند و چشم هایش که خیره اند ثابتند. اما بقیه عضلات صورتش مشغول حرف زدن با هم. مهتاب ترکیب تضادهای منحصر به فردی است .

 - وااااای بذار برات تعریف کنم ....

 

 

 زنگ در را می زنند. بهروز است. امروز صبح تازه از قشم آمده...جیمز کامرون دارد آواتار 3 را در قشم می سازد و بهروز که توی فعالیت های جلوه های ویژه اسم و رسمی بهم زده˛  شده مسئول جلوه های ویژه این قسمت.

در را برایش باز می کنم.

-         سلاااام.... از هاوایی اومدی یا قشم؟ (پیراهن آستین کوتاه گل گلی قرمز و زرد پوشیده با شلوارک جین کرمی و صندل قهوه ای)

 مهتاب هم تا می بینتش از خنده دولا می شود... بهروز یک ظرف بلور آورده تویش پر صدف های زیبا.سوغات قشم است.

بهروز می آید با کلی خبر داغ و جدید. می نشیند کنارمان . عین خودمان اهل تفریحات خاله زنکی است.دمش گرم.

 

-         بهروز: خبر جدیدو دارین؟

-         از کی... از کی؟

-         بهروز:حسین

منتظر نگاهش می کنیم و می بینم صورتش پر خنده است

-         بهروز:سکرته  ها ...خواهر علیرضام داره بدنیا میاد

آمار تمام بچه های دوستان را می دهد و قاه قاه می خندیم.

-         مهتاب:خب نفر بعدی کیه؟

-         بذارین بذارین حسین هم بیاد دور هم بیشتر می چسبه.

-         بهروز:نه حسین بیاد نمی ذاره غیبت کنیم.دعوا می کنه

-         باشه باشه و آمار می دهد...

 

میثم که مدیرعامل ایران خودرو شده و اکنون با دوقلو های شیطانش بارسلونا است ... وحید هم که تازه ازدواج کرده و ماه عسل است.صالح اتریش است و معماری می خواند .صوفی که پا جای هوشنگ گذاشته و هوشنگ بالاخره اعلام بازنشستگی کرده و  صوفی را به سردبیری مجله فیلم منصوب کرده. احسان هم که درغیاب محمود کلاری˛  فیلمبردار کار جدید اصغر است.

 

 

می روم توی آشپزخانه تا چای دم کنم که از پنجره بنز حسین را می بینم .دارد پارک می کند.

-         اوه مای گاد

بهروز و مهتاب می آیند پشت سرم ببینند چه خبر است.

-         مهتاب: اینجا رو....

پیاده می شود. کت و شلوار و پیراهن مشکی پوشیده با  کراوات زرشکی براق... پنجره را باز می کنیم و برایش سوت می زنیم  و دست تکان می دهیم.نگاهمان می کند اما محلمان نمی دهد...عوضش می رود سمت صندوق عقب و از تویش یک دبه زیتون در می آورد. دبه به دست می آید طرف خانه. اون هم ترکیب تضادهای منحصر به فردی است.

 

 - کو مامان علیرضا

 -  حسین :امشب خونه مامانش مولودی دعوت بود عذرخواهی کرد .

 - مهتاب:من برا علیرضا پلی موبیل جدید آوردم ولی عمرا بدمش به تو ... می ری به اسم خودت بهش کادو می دی.

        -  حسین: آقا لوری چطوره؟ (هروقت میخواهند مهتاب را حرص دهند لورنزو  را اینطور ادا می کنند)

        - مهتاب: چرا منو همیشه اینقد اذیت میکنین  ...

حسین و بهروز با لبخندهای شیطانیشان نگاهش می کنند . می دانم از پس جفتشان بر خواهد آمد .پس  بلند می شوم و می روم سراغ آب کش کردن برنج ها...صدای جیغ و دادشان می آید.

حسین بعد ممنوع الچاپ شدن دو تا از کتاب هایش مدتی دمغ بود و افسردگی ماژور گرفته بود . اما آخرش مجبور شد برای گذران زندگی برود دنبال  کار اصلی اش˛  بساز و بفروشی... توی این سال ها چندتا برج ساخت و کار و بارش سکه شد... الان هم که دنبال مجوز برای دفتر انتشاراتی اش است...

 

 

بعد از تمام شدن پخت ته دیگ زعفرانی رفتم سرا غ آبکش کردن و دم کردن برنج ها . حسین می آید توی آشپزخانه  آب بخورد .

-         حسین:کمک نمی خوای آبجی

-         کمک که چرا .ولی کمک کنی نمره ازم کم می شه... کار و بارا چطوره؟

-         حسین:خوب نیس. از من می شنوی... این مردا رو تنها تنها نفرس اینور اونور

-          ینی می گی براش زن بگیرم بره اینور اونور

-   حسین:  حالا هی تحویل نگیر حرفای لبوفسکیو.وقتی سرت هوو آورد می فهمی

 در تابه را برداشته و دارد ناخنک می زند. با کفگیر تهدیش می کنم ...بهروز و مهتاب  هم می آیند توی آشپزخانه.

-         مهتاب : چه معنی میده... اینا باز مشغول تبانی ان.

        - چه معنی می ده مهمون بیاد تو آشپزخونه...بچه ها چای یا شربت

        - حسین : فقط همینا تو خونتون پیدا می شه...

        - ما فقیریم

        - مهتاب : من سردمه چایی می خوام

        -  بهروز:خب خواهر من یه لباس پوشیده تر می پوشیدی

من و مهتاب به بهروز چشم غره می رویم.

-         مهتاب :بهروز این همه سال گذشته هیچ فرقی نکردی...

داد و قالی است که توی آشپزخانه آرامم راه انداخته اند...

-         بیرون... بیرون...بیرون

با سینی شربت بهار نارنج پشت سرشان راه می افتم. هدایتشان می کنم به سمت بالکن. حین رفتن به سمت بالکن حسین به یکی از  قاب های دیوار اشاره می کند. نقاشی پرتره بزرگی است از مراسم نامزدی ام.

-         حسین: اینو نیگا . الان هم چاق شده  هم پیر...

بهش می خندیم .  بعد این همه سال دیگر معنای پنهان و مستتر تیکه هایش را گرفته ایم...

 

 

تا مشغول شربت خوردن هستند می روم توی آشپزخانه تا فیله ها را به سیخ بکشم. ورقه های نازک گوشت را بر می دارم . یک طرفش یک تکه سینه مرغ می گذارم و  بعد  می پیچمش و رولش می کنم. از توی سیخ ردشان میکنم. سیخ ها را می گذارم توی سینی بزرگی و به همراه یک ظرف قارچ و گوجه فرنگی و فلفل دلمه ای و چند تا سیخ کباب نازک تر می برمش توی بالکن.

 

مشغول آماده کردن منقل می شوم . بهروز می آید کمک . بطری حاوی نفت را خالی می کند روی آتش و شعله زبانه می کشد طرف من و مهتاب.هردو جیغ زنان عقب می کشیم.

-         بهروز:  ببخشید فک کردم ته بطریشه

-         مهتاب: یه آتیش بلد نیستی درست کنی

-         برین کنار اصلن برین کنار کار خودمه

-         حسین: باز این تو کار مردا دخالت کرد

 

******

 

سرویس ظروف سرامیک قرمز را برای صرف شام امشب انتخاب کرده ام...مشغول چیدن میز هستم...ظرف ها و لیوان ها و قاشق چنگال و کاردها را که چیدم  می روم می روم سراغ آوردن ظرف سالاد و ترشی ها و سالاد شورها...در آخر هم می روم سراغ شمع های کوتاه استوانه ای قرمز. جلوی هر نفر یک عدد و وسط میز در فاصله ای کم از گلدان داوودی چندتایشان... بچه ها صندلی هاشان را گذاشته اند کنار منقل و  مشغول زیر و رو کردن کباب هایند...

 

- مهتاب : تم امشب چیه

-  تم ؟ (بهش فکر نکرده بودم˛ فی البداهه می گویم) امشب باید آواز بخونین

- بهروز:خوبه این یکی آسونه

- حسین: با حرکات موزون

 

صندلی ام را بر می دارم و می روم پیششان.مشغول به سیخ کشیدن گوجه فرنگی ها و قارچ ها و فلفل دلمه ای ها می شوم.

 

          - بهروز: ستاره ها رو....

          - مهتاب: هوا عالی شده ... ازمون دیگه عکس نمی گیری؟

          - وقتی مشغول خوندنین چرا

         - بهروز:آها نمایشگا چی شد؟

          - مودش نیست بهروز جان.شاید سال دیگه

        - مهتاب :می گم عکساتو ببر تو نمایشگاه دوبی.

        -بهروز:  نه نه . چاپش کن عین کتاب ایران.ناشر و سرمایه گذارش هم میشه همین حسین.

-         مهتاب: چه بوییییی

-         این حسین فک کنم فقط کتابای خودشو چاپ کنه.

-         حسین:  نه خیر لبوفسکی به همه می رسه.

 

کوکو ها را توی دیسی می کشم و دورش را با ورقه حلال مانند گوجه فرنگی و فلفل دلمه ای و چند برگ جعفری تزیین م یکنم...برنج ها را هم توی دیس بزرگی می کشم و رویش را با زعفران و زرشک تزیین می کنم... کباب ها آماده شده اند ...

بچه ها دور میز نشسته اند که یک هو یادم می آید روی فیله ها کره نزده ام.

-         صب کنین...صب کنین...نخورین

و می دوم سمت آشپزخانه و کره های آب شده را بر می دارم تا روی فیله ها بکشم. اما وقتی برمی گردم می بینم نصف ظرف خالی شده است و همه مشغول خوردنند.

-         (بهروز با دهان پر برمی گردد) ما اصلا دست نزدیم

 

غذا فوق العاده خوشمزه شده است... بهروز با آب و تاب جزئیات پروژه جدیدش با جیمز کامرون را می گوید . ما هم مشغول پرسیدن سوالات مخصوص خودمان.

 

-         الان جیمز با کیه؟ بازیگرا مشخص شدن؟

-         جورج کلونی  و فیلیپ سیمور

واااای حالت غش زدگی بهمان دست می دهد.

-         دختر مختر کی بازی می کنه؟

-         اما استون...مثلث عشقیه.

 

******

 

بچه ها آنقدر خورده اند که به حالت نزدیک به غش روی صندلی هاشان افتاده اند.مشغول جمع کردن بساط روی میزم.

 

-         حسین: ظرفا رو کی می شوره؟

-         مهتاب : اینا کارگر فیلیپینی دارن

-         حسین:آره یادمه چشم و ابروی قشنگی داشت

 

 

همگی دور میز نشسته ایم و قرعه کشی می کنیم اول کی بخواند. اسم ها را روی تکه روزنامه ای می نویسیم و مچاله می کنیم. حالا می ماند که نوبت کیست که کاغذها را بردارد. پلن پولون پیلیچ می کنیم. بهروز پلن پولون پیلیچ را با سنگ کاغذ قیچی اشتباه گرفته و باعث می شود هر کداممان از خنده به سمتی بیفتیم.... باز هم به بهروز می افتد. اول مهتاب˛ بعد حسین˛ بعد بهروز و بعد هم من.

 

-         مهتاب :من دلم میخواد امشب شب مهتابه رو بخونم

-         حسین :حق نداری. امشب همه باید جواد بخونیم

-         اگه می خوای لیلا فروهری باشه دل ای دلو بخون

-         بهروز: حرکات موزون هم یادت نره

 

مهتاب می رود .یک دستش را هم تکیه می دهد به نرده ها و امشب شب مهتابه را می خواند. صدایش رسااست.  اولش از جدی گرفتنش خنده مان گرفته و می خواهیم بخندیم اما وقتی می بینیم قطره اشکی توی چشمش جمع شده خاموش می شویم . تمام که می کند برایش دست و هورا می کشیم.هیچ کدام فکر نمی کردیم همچین صدایی داشته باشد.

-         (فریاد می زنیم) دوباره...دوباره

 

آرام و متین می آید می نشیند. نفر بعدی حسین است که بلند کردنش از روی صندلی سخت است. دستش را می کشیم اما می گوید من همیجا می خوونم...دامن کشان ساقی میخواران را می خواند...او هم خوب می خواند.تحریر ها دارد صدایش.

 

 نوبت بهروز است. می رود جلوی جمع و بوی جوی مولیان را می خواند. منتها مصرع اول را که می خواند همه می زنیم زیر خنده. جا می خورد. آخر با آن لباسش اصلا چنین شعر جنتلمنانه ای  بهش نمی آید.

نوبت من است.تا بهار دلنشین را می خوانم . اما دو پرده بالاتر می خوانم با تحریرهای بیشتر...وسط هایش قطره بارانی می چکد روی گونه راستم که محلش نمی دهم. اما نم نم قطره ها لحظه به لحظه بیشتر و بیشتر می شود. بی خیال ادامه اش می شوم و  همگی می دویم سمت خانه...باران شدید شده است.پشت پنجره ایستاده ایم و تماشایش می کنیم.

-         بهروز: بقیشو اینجا اجرا کن

-         وقت نیس. اختتامیه ساعت چنده؟

-         حسین (ساعتش را نگاه می کند): نمی دونم

 می روم سمت تلویزیون.

-         بهروز: این داره می پیچونه قبول نیس

 

 تلویزیون را روشن می کنم. مراسم اختتامیه جشنواره کن شروع شده. رضا و محمد برای اولین فیلم بلندشان  کاندید نخل طلا شده اند...همگی می نشینیم دور تلویزیون و وقتی تصویر رضا و محمد را نشان می دهد جیغ و هورا می کشیم....یادم می آید که پای سیب ها را نیاورده ام.

-         بچه ها چای روی غذا می خورین؟

-         حسین:آره

-         سمه ها...آهنای بدنتون جذب نمی شه

-         مهتاب: این آهنش کجا بود...همش پاره سنگه

 

می خندم و می روم سمت پای سیب ها. آن ها را بصورت رولت می برم و توی دیس می چینم. می گذارمش روی میز نشیمن . همگی نشسته ایم دور تلویزیون و مشغول  تماشای اختتامیه .ماییم و  مسخره کردن بازیگران  بیرون و درون فرش قرمز و در حال خوردن پای سیب ها و ته دل آرزوی موفق شدن دوستان....

 

 

   + - ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢٥

شمال و جنوب جهان را با شما یاد می گیرم

 

من شما را کجا دیده ام؟


شما را کجا دیده ام که وقتی می بینمتان بی هیچ دلیل و منطقی به سویتان می شتابم. یک قدم از شما و صد قدم از سوی من دویدن... یک جوری خودم را بهتان می رسانم .سلام می کنم .دست میدهم .اسم واقعیم را می گویم و هرطور شده یک ورق به دستتان می رسانم می گویم" این شماره تلفن منه این ایمیل منه این وبلاگ منه اینم فتوبلاگه منه"  و در حین دادن برگه˛ دلم ذوق کرده و لبخند پت و پهن روی لبم افتاده و با چشمان هیجان زده و مشتاق خجولم می ایستم و منتظر نگاهتان می کنم.

من شما را خیلی خیلی دوست دارم.

 

   + - ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٩

به سختی کندن پوست یک پرتغال رسیده...

 

 - رامک بعد مدت ها آن شده بود و باهم صحبت می کردیم .بعد دیدم که ناخوداگاه دارم تایپ می کنم و می گویم و می گویم و دلم می خواهد باز هم بگویم و خدا بهش رحم کرد که لحظه ای قطع شدم و حرف هایم نصفه ماند و توی همان توقف کوتاه برهه قطع و وصلی یادم افتاد از درد شانه هایم.

رامک  به نژاد جان های سخت و قوی تعلق دارد....ذهن نایاب سالم و متعادلی دارد. دوراندیش است و زاویه نگاهش به مسائل از بالاست  و وقتی باهاش حرف می زنی با منطق دوست داشتنی ویژه خودش مسائل و حرف ها را می گیرد و می فهمد و کلنجار می رود باهاشان و به خودت پس می دهد... (به قول ال رامک خیلی خفن است ) و آدم ها این را از مواجهه و دیدار اول باهاش بو می برند و حس می کنند ... سنگ صبور است و با اینکه خاله نیست اما دوز خاله بودگی اش هزار برابر من است.

 

 روزهایی بود که حسابی خاله بودم ...آدم های عزیزم می آمدند می گفتند و می گفتند . نقل حرف و درد دل و نوشته ودغدغه و...

کم کمک دیدم که درد می کنم . شانه هایم سنگین شده بود. خم شده بودم .آنقدر ظرفیت کوچکم پر شده بود که حالت تهوع داشتم...آدم های عزیزم حواسشان نبود که شانه های آدم کوچک است . حواسشان نه به آدم بود و نه به شانه های آدم.  می آمدند غولی خفته را بیدار می کردند... کبریتی آتش می زدند... نمکی روی زخمی می پاشیدند...و می رفتند.

 گاهی آرام کردن آدم های عزیز بدجور آدم را آرام می کند .حتی خیلی وقت ها آرام نمی گیری تا آرام نکنی...اما...

 کاش بشود یک جوری که همه بشود خاله هم باشند. گیرم همه اینکاره نباشند. شانه ها مدام خالی و پر شود توی راهی که رفتنش به تنهایی دشوار است.گرچه گوش بودن تخصص می خواهد. حرف کشیدن از آدم ها تخصص می خواهد. همانطور که حدیث گفتن تخصص می خواهد. حرف زدن و سبک شدن و خود را خالی کردن تخصص می خواهد...اما میشود برایمان مهم باشد که فرابگیریمش.

 

- یادمان می رود گاهی انگار.وقتی کسی اعتماد می کند و چیزهایی می نویسد و آن را با دیگران شریک می شود خلاف قوانین نانوشته دنیای مجازی است که آن ها را به رویش بیاوریم یا درموردش ازش بپرسیم یا راه حل ارائه دهیم یا به چالش بکشیمش یا ...به قول دوستی مثل این می ماند که یواشکی داشته باشیم توی کمد وسایل شخصی کسی را نگاه کنیم.

   + - ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٢٤

چیزهایی هست که می دانی

 

- یک نفر اینجا هست که خیلی خوب بلد است به آدم عذاب وجدان وارد کند...یعنی بلد شده است این نقش را  با ظرافت تمام بازی کند. خیلی آرام و باریک و شکننده می آید درخواستی می کند .از آن درخواست هایی که شما اولش با خودتان می گویید: خب خودش انجام بده کاری نداره که...بعد مغموم ترین چهره دنیا را می گیرد و شما به خودتان فحش می دهید که چه آدم بدجنس پلید رذلی هستید و خود را به زمین و زمان می کوبید و برایش انجام می دهید و تحویلش می دهید.اندکی بعد با گردن کج و قیافه مغموم تر سر می رسد و یک کار کوچولوی دیگر و باز این دور ادامه دارد...یک جایی می رسد که شما هستید که واقعا کم می آورید...الان از آن وقت هاست...هرچه هم از صبح آهنگ قردار گوش کرده ام افاقه نکرده.

 

 

- خب من خیلی جاها خنگ هستم. خنگول به تمام معنا و حافظه ام هم (اکثر اوقات) مثل دورای درجست و جوی نمو است.یعنی کندذهن تر از این حرف ها یم که کینه شتری و حسادت طولانی مدت و بخل و غرض و این چیزها یادم بماند.یک وقت ه ایی حس های بد هجوم می آورند ولی هیچ وقت نشده در ابتدای امر آن حس ها را به آدم ها نسبت دهم. یک نفری هست آن تو که هروقت حس بدی می آید بنده را محکوم می کند که لابد کم کاری و نقصی و کاستی ای از جانب تو بوده دیگر... برای مطلب بالا هم اضاف کنم که تا مدت ها خودسرزنشی وخودخوری و  خودسانسوری داشتم که این من هستم که مقصرم .  برای همین همان قدر که زود گیج می شوم و زود می ترسم و زود عقب می کشم و زود می رنجم و زود خشمگین می شوم و زود کوتاه می آیم و زود می بخشم و  زود یادم می رود  به همان نسبت ( شاید ناخواسته) زود گیج می کنم و زود می ترسانم و  زود می رنجانم و زود عصبانی می کنم و ... . و خب متاسفانه همه آدم ها که دست آدم را نمی شناسند. و عجق تر اینکه آدمیزاد غرض و بخل و جمیع حس های بد بقیه به خویش را ( دست مامان طلا که هرروز اسپند دود می کند) نبیند و نگیرد... جای دوستی خالی که بیاید دم گوشم بگوید:هی فلانی با توئه ها... و من بگویم :هااااااااا!؟

 الان که این ها را می نویسم یک دخترک غمگین لوس با موهای دم اسبی و بلوز زردم که دلش می خواهد برود  گوشه ی سه گوش دنج کنج اتاق پناه ببرد و روی زمینش دو زانو چمباتمه بزند  و آدم ها را از پایین با گیجی و تردید و ترس نگاه کند و منتظر است بیایند آن هایی که باید و نازش را بکشند و منتش را بکشند و ... زمانه یاد داد چطور دختر بزرگ دختر کوچک درونش را ناز بکشد و منت بکشد و بغل بگیرد و آرام کند...گاهی جواب می دهد گاهی هم نه... اه  که این هم  زود یادم می رود ...

غار تنهایی بچه گی هایم کمد رختخواب ها بود. می رفتم آن بالا و در کمد را می بستم . خیلی خوب بود. نرم و امن و دنج و تاریک و سکوت مطلق...چه نعمت بزرگی بود . توی هرخانه ای باید یکی از این ها بسازند.عمران دان ها و معمار دان ها بدانند.

 

 

 

- از آن قرارهایی که همه از توی ضیافت یاد گرفته اند گذاشتیم...از آن هایی که تا حالا ده ها بار توی حلقه های همکلاسی و هم دانشگاهی و فامیلی و دوستی گذاشته ایم و هیچ کدام را عملی نکرده ایم. قرار شد بیست سال بعد همه بیایند ایران ویلای کلاردشت من...آخر همه شان قرار بود (است) خارج باشند...یکی عشق خیابان ها و ساختمان های بلند نیویورک... یکی عشق پیاده روهای شانزلیزه ...یکی عشق عکاسی از سواحل زیبای موزامبیک...

باران سیل آسا تمام شده بود اما سرمایش ادامه داشت. از لباس ها و سویی شرت هامان چیک چیک آب می چکید... پیتزاها را خورده بودیم و من خوشحال بودم که زرنگی کرده ام و وقتی حواسشان پی بحثی پرت بود بیشتر پیتزا یونانی را خورده ام... جمعیت دوان دوان می رفتند به سوی در خروجی و خانه های گرمشان...گفتیم سرما خوردگی و آنتی بیوتیک و آمپول که روی شاخمان است پس بیشتر بمانیم...دور میز چهارگوش چوبی کوچولوی مرطوب سرد نشستیم و گفتیم و گفتیم. از آینده هامان... از چیزهایی که آن بالا توی مغزمان و توی ابر بالای کله هامان می چرخید...از خواب هایی که دیده ایم و قول و قرارهایمان با خودمان.. قول و قراری که خاک برسرمان اگر بیست سال دیگر بشود و  به این چیزهایی که می گوییم  نرسیم....شب سیاه تر شده بود و ستاره ها پر رنگ تر و هوا سرد تر و آتش گرم تر و آدم ها کم تر و کم رنگ تر...

 

 

   + - ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۱٧

 

چندبار به جمله هه نگاه می کنم تا معنی اش را بفهمم.از بس ترجمه ی گندی دارد. "  آزمون های معطوف به ترکیب احتمالات به لحاظ تفاوت های آماری و متنوع فرضیه های مورد نظر فراتحلیلگر باید با لگاریتم فیشر و اندازه اثر متغیرهای مستقل که برمبنای همبستگی پیرسون به دست آمده اند قیاس گردند"

 

 

  توی تیتر خبری از قول وزیر محترم نوشته اند:" دلیل هجوم مردم به فروشگاه های موادغذایی نشاط آن هاست... مردم نگران نباشند" ...  لنگ دراز قشنگ و تامل برانگیز نوشته" گذاشته‌م دور که شد بنویسمش. غم می‌باس بره توی پرسپکتیو تا قابل نوشتن شه"... یاهو ودر نوشته که از امروز عصر برف ها به این سمت می آیند...


من دلم عکاسی در برف می خواهد... دلم به طرز عجیبی عکاسی در برف می خواهد...عکاسی در برف با ف و م ح و ب  می خواهد...می دانید گاهی پیش می آید آدمیزاد برای فرار کردن از دست یک نفر به بقیه پناه می برد...

اما متاسفانه زمین گرد است . آدم ها به هم می رسند... زمین باید ذوزنقه می بود. لااقل فاصله رسیدن آدم ها به هم طولانی تر می شد... آدمیزاد سعی میکند لبخند بزند و فراموش کند ولی هرکار می کند بازهم دل و روده اش می آید توی دهانش و هرآن ممکن است شیرکاکائوهای صبحی( هر بسته هفتصد و پنجاه تومن ) را بالا بیاورد.

 

 

زلزله این دفعه مهیج بود. طولانی بود و صدای مبهم ترسناکی هم داشت. عین توی فیلم ها... کاملا غریزی و ناخوداگاهانه رفته بودم توی چارچوب در و مامان را نگاه می کردم که روی تخت آرام دراز کشیده بود... بیدار هم بود... هرچه گفتم: مامان بیاین اینجا... فقط لبخند می زد... در جوابش گفتم: چرا می خندین ...بیاین اینجا... از جایش جم نخورد و خیلی بی قید پتو را بیشتر روی خودش کشید... می دانید مامان هشت ساعت زیر آوار زلزله بوده. آن زمان ده دوازده سالش بیشتر نبوده و توی همان هشت ساعتی که زیر آوار بوده صداهای مبهم مردم نجات دهنده و زیرآوار بوده را می شنیده و توی همان هشت ساعت چندتن از عزیزانش را از دست داده... پس لرزه ها هم که همچنان ادامه دارند...زمین از گرد بودنش لجش گرفته . می خواهد ذوزنقه شود.

 

سرگیجه ها دوباره شروع شده اند...سرگیجه هایم بامزه اند... حتی دوستشان دارم. عین یک ویرگول یا مکث کوچک توی زندگی می مانند... وقتی سررا می چرخانی مثل ساعت شنی (که به جای شن توش اکلیل ریخته باشند ) همه جاسیاه می شود و اکلیل ها از این ور به آن ور می روند. البته اکلیل ها صدا دارند. صدایی شبیه صدای باز و بسته شدن گوشی های تاشو سونی اریکسون قدیم.. اصلا زلزله اینبار که آمد اولش فکر کردم اکلیل ها آمده اند... اما طولانی تر شد و رفتم توی چارچوب در ایستادم و... بعدش هم مامان گفت دفعه دیگه توی چارچوب نایست. بالای درها شیشه دارد و خطرناک است...دفعه دیگه برو توی گوشه های داخلی خانه بایست ...

سرگیجه ها مال کلسترول اند...کلسترول خراست. تازگی ها آمده بود پایین...مگر کلسترول با عکس گرفتن از غذاهای چرب هم بالا می رود؟


"  آزمون های معطوف به ترکیب احتمالات به لحاظ تفاوت های آماری و متنوع فرضیه های مورد نظر فراتحلیلگر باید با لگاریتم فیشر و اندازه اثر متغیرهای مستقل که برمبنای همبستگی پیرسون به دست آمده اند قیاس گردند"


   + - ۱:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱

 

 

همان چندسال پیش یک دفعه نوشتم درباره آدم هایی که برق می زنند. آدم هایی که در میان آدم های محو دیگر برای شما می درخشند . پر رنگ تر می شوند.نشانه اش برای من این است که با این آدم ( خانم یا آقا ) در آینده  یا یک جایی از مسیر زندگی سرو کار خواهم داشت... به هر نحوی. اینی که می گویم منطق ندارد و شاید خرافات محض باشد . شاید هم هست و اثر تلقینی دارد یا هرچی...

مثلا دخری با پالتوی کرمی در ایستگاه راه آهن آمد جلو و ساعت را پرسید و بعد رفت. برای من آن دختر پالتو کرمی برق زد. فهمیدم که به زودی خواهم  دیدش و دیدمش.هم کوپه ایم بود...  یا آقای س را اولین بار در بیمارستان میان هجوم بقیه عنترن ها دیدم ولی او درخشید و آن درخشش و رنگش و حضورش بعدها برایم باقی ماند.

حالا که دیگر به خودم ایمان آورده ام . هرگاه کسی می درخشد , موقع خداحافظی و جداشدن  و رفتنش , آسوده تماشایش می کنم و بدرقه اش می کنم : برو جانم...  برو. همین روزها دوباره خواهمت دید...

 

   + - ۱:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۱٠

 

                    

               

عزیزی گفت:هر کسی ستاره خودش را دارد و هرکس با ستاره خودش سفر می کند...


درست همان موقع که گوگل بی شرف داشت تغییر و تحولات روی جی میل انجام می داد و کلی ایمیل قدیمی خاطره انگیز را بعنوان ایمیل جدید و آنرید بالای صفحه میل جلوی چشمان ردیف می چید ...درست همان موقع که داشتم به حرف ح ج  فکر می کردم که  داشت به صالح می گفت : زنها احساس زیبایی نمی کنند تا اینکه بالاخره یکی به آنها بگوید. یعنی مورد تایید زیبایی قرار بگیرند. بعد مرحله ی بعد از این احساس ادارک است. آن که زیبایی رو باورانده می شود عامل باروری... درست همان موقع میم سین خبر داد که قبول شده و اندکی بعدتر  م ج  و ص ن شروع کردند توی فیس بوک عکس رفقای جاویدان فیلم ها را شیر کردن و عمق شدت احساساتشان و دلتنگیشان به اینجا رسید...

میم سین لعنتی. از همین الان دلم برایت تنگ شده.

 

 

داشتم فکر می کردم  " مثل اهالی دهکده سینما پارادیزو که آمده بودند راه آهن  تا توتو را بدرقه کنند و توتو تردید داشت و نمی خواست برود اما اهالی  ده مجبورش کردند که برود "  آیا بار دیگر خواهم توانست جلوی یک نفر بنشینم دستانش را بگیرم آرام به چشمانش خیره شوم  و آمرانه بگویم : برو... برو دنبال زندگی ات...فرصت هایت...موفقیت های بی شمارت... صلاحت در رفتن است...کشف دنیای جدید...کشف فرصت های جدید... .

 و در عوض در راه برگشت داخل ماشین بشینم و بغضم بترکد .گول گول اشک هایم روانه شود و بند نیاید... آن هم در این روزها که مرزهای احساس و منطق˛ باید و نباید˛درست و نادرست  و خوب و بد اینقدر جابه جا شده.

 

   + - ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢٥