من دولت تعیین می کنم...
عکستان را از توی فیسبوک پیدا کردم و سیو کردم .گذاشتم کنار برای روز مبادا. این روزها که دارم جدی تر می نویسم گذاشتمش توی بک گراند. شما ایستاده اید توی یک خیابانی .دارید به روبرو نگاه می کنید و دارید می خندید.آفتاب روی شانه چپتان افتاده و معلوم است واقعا شاد هستید. لبخندتان عمیق و از ته دل است.نه از آن لبخندهای الکی که برای فیگور و خوش تیپ افتادن در عکس می اندازند.
گه گداری که خسته می شوم و مغزم دیگر نمی کشم صفحه ورد را پایین می آورم و تماشاتان می کنم.توی عکس شما سردتان است. دست هاتان را مشت کرده اید.یک خانمی هم از پنجره بالای یکی از ساختمان های توی عکس پرده را کشیده و دارد نگاه می کند.نگاهم با نگاه آن خانم تلاقی می کند. بهش لبخند می زنم . دلم می خواهد برایش دست تکان دهم.
جاهایی هست که دنده سنگین و عرق ریزان پیش می روم . مغز مغشوش و گیج می شود. خط خطی می شود. اعصاب به هم می ریزد. کارها پیش نمی روند .امورات روی قلتک نیست...اماعکس شما آن جاست. می گویم: هی ببین فلانی هم این راهو رفته.این سختیا رو کشیده...تو هم می تونی... انگار تا بوده همین بوده. آدمیزاد به عکس روی دسک تاپ نیاز دارد.
یک سطح فکری هم کشف کرده ام که در آن سطح همه چیز به صفر می رسد و اهمیتش را از دست می دهد. هر زمان لازم است درجه فکر را می چرخانم و می برمش روی آن سطح. مثل آب سرد روی آتش است....دریا آرام می شود...امیدم به آن قشنگ ترین لحظه بعدش است. آن وقتی که تمام می شود و بار به مقصد می رسد...می دانم که بعدش هم چیزی قرار نیست بشود و همان قدر طبیعی می شود که الان غیر طبیعی است اما آدمیزاد است دیگر... نیاز به بازی دارد. خودش ورق ها را می چیند .خودش تاس اول را می اندازد.خودش می رود دنبال رویاهایش. همش که نمی تواند زیر سایه درخت چنار لم بدهد و قلیان بکشد...
یک سطح فکری دیگر هم کشف کرده ام.آن نهایت بعد از خوشگذرانی است...انگار آدم همه فراغت ها و خوشی ها و لذائذ را برده باشد و همه چیز در حد بهشت کسل کننده باشد ... آدم آنقدر اشباع باشد که بگوید: بس است...می خواهم کارکنم... کار سخت...کار مرد افکن...
پ ن: کشف یک استعاره است.
اینجا چراغی روشن است
گاه چون ماری در دل میخزد
و زهر خود را آرام در آن میریزد،
گاه یک روز تمام چون کبوتری
بر هرهی پنجرهات کز میکند
و خرده نان بر میچیند
گاه از درون گلی خواب آلود بیرون میجهد
و چون شبنمی بر گلبرگ آن میدرخشد
و گاه حیله گرانه تو را،
از هر آنچه شاد است و آرام
دور میکند
گاه در آرشهی ویولونی مینشیند
و در نغمهی غمگین آن هق هق میکند
و گاه زمانی که حتی نمیخواهی باورش کنی
در لبخند یک نفر جا خوش میکند...
( ۱۹۱۱- آنا آخماتووا )

پشت فواره جاوید اساطیر زمین...
اولش سوزش داشت. عین همان سوزش هایی که صدبار گفتم( در یک صدم ثانیه مثل جریان الکتریسیته تمام تن را در می نوردد و همراه با جریان خون در تک تک سلول ها جاری می شود ). سر را کمی عقب بردم و چندتا نفس عمیق کشیدم... به گونه خود آزار منشانه ی سادیسم مانندی دلم خواست آن سوزشه ته نشین بشود... دردش عمیق ترشود و به عمق جانم برسد... بیشتر حسش کنم... دردش , سوزشش , هرچه که بود لذت داشت... چند تا نفس عمیق و پشت سرش مجبور شدم بلند شوم و دور اتاق چندقدمی راه بروم...
اگه دو سه سال پیش بود احتمالا دلم می خواست بروم پارک و یک عالمه بدوم... اما الان نه. نشستم روی تخت. اینکه شوکه شده باشم یا اینکه مسخ باشم یا اینکه این همان پذیرندگی معروف لعنتی است.
دو سه تا درس امروز زندگی را مرور کردم. باید بیشتر برایشان تمرین کنم. باید روزی هفت هشت بار مرورشان کنم و هر روز سه چهاربار از رویشان بنویسم.تمرین تمرین تمرین. این ها دیگر مثل امتحان های مدرسه نیستند که با اطلاعات قبلی بتوانی حلشان کنی.آخ آخ که یک معلم سخت گیر عینک ته استکانی بداخلاقی با یک چوب محکم در دست آن تو نشسته که مدام نهیب می زند.
و این شد که الان خوب خوبم. به نحو عجیب غریبی که باورم نمی شود خوبم. درس هایم را بلد شده ام.
شاید هم دارم بزرگ می شوم.
شکل کدوم حقیقته؟
برای اولین بار ایستاده بودم توی حاشیه جاده... و چون داشت شب می شد باز هم برای اولین بار سوار آن پژوی مشکی رنگ ناشناس شدم تا هم از هیاهوی جاده و کامیون ها فرار کنم و هم زودتر به مقصدم که شهری دیگر بود برسم... چه شد که آن غروب به آن جاده رسیدم بماند . آن موقع آن اعتماد و خیال آسوده از کجا آمده بود که حالا که اینجا دارم این ها را تایپ می کنم دست و پایم از لحظه لحظه اش می لرزد...
چهره راننده که شبیه خفاش شب بود.کچل . نسبتا لاغر. قد متوسط. انگشتان ظریف. چشمان مرموز. داشت زیرلبی با کناری اش حرف می زد . یک جور رمزمانندی. شاید هم لهجه شهرشان بود... توی ذهنم محاسبه می کردم اگر یک در میلیارد ( که در آن غروب احتمالش خیلی بیشتر می بود) اتفاقی می افتاد چه می کردم... ترس برم داشت و قلبم شروع کرد کم کم کوبیدن...خیلی سریع حساب کردم داخل کوله ام چه ها دارم... چقدر پول و چقدر چیز به درد به خور... نه آن قدرها به دردشان نمی خورد...
آقای بغل دستی سی دی داخل ضبط گذاشت. شجریان بود... های و هایش که شروع شد اندکی دلم آسوده شد...دزد و خلافکار جماعت که شجریان گوش نمی دهند ... می دهند؟
به بعدترش هم فکر کردم...مثلا بعد ماوقع بروم پیش پلیس یا نه.. . اصلا زنده می مانم که بروم پیش پلیس و پلیسه نمی گوید نوش جانت.آن موقع کنار جاده چه می کردی تو... یا چه بگویم یا چه جوری بگویم... یا حتی بدتر مثلا اگر حامله شدم چه؟ یک عده ای هستند دنبال کلیه و اینجور چیزهایند... یک عده را هم هفته پیش توی روزنامه خواندم که جسد را تکه تکه می کنند و آتش می زنند و می اندازند توی بیابان... یا حتی اینکه اگر روی سنگ قبرم نوشتند: " جوان ناکام " روحم را به خواب کی بفرستم که آن عبارت کذایی را پاک کند...من ناکام نیستم... نمی خواهم ناکام باشم.
بعد فکر اینکه اگر زنده ماندم به کجا وپیش کی ها می توانم پناه ببرم . پیش کی ها می توانم بروم و یک دل سیر گریه کنم.
بعد در عالم واقع حواسم بود که تابلوهای سبز مسیر را ببینم یا اگر خدای نکرده به مسیر انحرافی پیچید متوجه بشوم و بعدا آن را در جریان پلیس قرار دهم. یک ذره هم خودم را نفرین کردم که چرا قبل سوار شدن یک جوری شماره پلاک ماشین را نخواندم یا حفظ کنم که لااقل برای کسی اس ام اسش کنم...
موبایل راننده زنگ خورد... جوادیثاری بود... دوباره تبدیل شد به خفاش شب... در همین اثنا فکرمی کردم که چه شکلی می خواهند شروع کنند... می تواند ناگهان برگردد ویک چاقو جلوی آدم بگیرد... می تواند ناگهان برگردد و یک دستمال آغشته به ماده بیهوشی جلوی بینی ام بگیرد.. کیفم را با دو دست محکم روی زانوام گرفته بودم و با هر تکان و حرکت کوچکی که همراه راننده می خورد (مثلا فندکش را از توی جیب در می آورد) آماده عکس العمل می شدم...
چاقوی مسافرتی داشتم . از این تاشو ها. ولی کوچکتر از آن بود که بتواند زخمی کاری ایجاد کند... هیچ چیز سنگین دیگری هم نبود که باهاش بتوانم بزنم توی سرشان... آهان کفش هایم خوب بود. کیکرزهایی که لژ محکم سنگین طبقه طبقه دارند... اما می دانید برطبق قوانین کشورمان اگر بخواهید از خودتان دفاع کنید چه می شود؟ در بهترین حالتش می افتید زندان... دیه هم که خداتومن شده...یعنی باید گر اتفاقی افتاد دستتان را جلوی خلافکار بگیرید بالا و بگویید :آ... بفرما.
اتفاقی نیفتاد و به سلامت به مقصد رسیدم.
مسافرت زیاد آدم را کولی می کند. کولی وش و کولی ذهن و کولی گر و کولی نگر. شاید بی خیالی است شاید هم نه . بیخیالی اینجور وقت ها پناهگاهی امن است برای در امان بودن از هراس ها و ناشناخته ها... یا یک جور آمادگی می دهد برای مواجه شدن با شرایط عجیب و غریب... یا یک جور آمادگی برای تصمیم گیری سریع و انعطاف پذیری بالا هنگام ری اکشن در برابر همان شرایط عجیب و غریب... دومی و سومی یکی اند.عیب ندارد اگر منظورم را متوجه نشدید .
با کله دارم می روم. کجا را نمی دانم. یا بهتر بگویم می دانم اما آن بی خیالی گری و کولی گری به ندانستن تشویقم می کند. یقین کلمه زیبایی است. دوستش دارم. می روم تا به یقین برسم.
این روزها مچ خودم را زیاد می گیرم…
یاد بگیرم جهانم و دنیایم را بزرگ تر کنم.
یکی یک جا گفته بود" همین ایرانی بودن کافیست تا در زندگی مچاله شوید"...
یکی از راهکارهای ضد دمغ بودنم (اگر یادم باشد و حواسم باشد) این است. اینکه سرچ می کنم و نگاه می کنم وبلاگ ها و وبسایت های جوانک های خارجی هم سن وسال خودم را . می خوانمشان... عکس هایشان را ورق می زنم... کامنت بازی هاشان را نگاه می کنم... کار ما که از حسرت خوردن و حسودی کردن گذشته است. انگار مال یک دنیای دیگر , مال یک سیاره دیگرند.
بعد نگاه می کنم مقایسه می کنم ببینم دغدغه های من چی اند و دغدغه های آن ها چی اند. می دانم مقایسه فیل و فنجان است. ولی فیل بودنشان (بزرگ بودنشان) آرامم می کند... شادابی شان , جوانی کردنشان , آزادی حرف زدن و رفتار کردنشان, لباس پوشیدنشان , جشن گرفتن هاشان , دوستی هاشان , نوآوری ها و خلاقیت هاشان ... سیستم و مدل درس خواندن و پژوهش هاشان ... همه چیزهایی که دوست دارم اینجا داشته باشم , ولی سخت بدست می آید.. .سخت بدست می آید و نگه داشتنش سخت تر است.
کیف می کنم از سرزندگی شان...از امید به زندگیشان... از چند بعدی بودنشان...از اینکه مثلا باهم قرار می گذراند یک تاریخی را همگی در وین کلیسای فلانک باشند.حالا حساب کنید هرکدام یک سوی جهان و مال یک قاره اند... یا عمده بحث هاشان یا سر جنبش سبز(محیط زیست ) است یا سر این است که آخرین ماهواره ای که به فضا پرتاب شده در چه سالی به کجا می رسد ... یا اینکه به فکر اینند که در سازمان ملل یا سازمان های غیرانتفاعی مردمی استخدام شوند و سهم و توان خودشان را در کمک به دیگران بپردازند...
پ ن: به جوانک های خارجی خوشبخت حسودی ام نمی شود... ولی به نمونه داخلی اش چرا.
تمام داستان از آن روزی شروع شد که به خودم گفتم: هی... تو اگه تو مملکت خودت , میون همزبون های خودت , میون هم فرهنگ های خودت نتونی از پس خودت بربیای یعنی که دیگه خیلی داغون و ول معطلی...
وقتی درمیان ناملایمات زندگی هستید, وقتی در میدان عملید, وقتی در گود هستید و مشغول چلنج یا مبارزه یا سلو کردن پرابلم ها یا هرچه هستید, وقت هایی هست که هزاران فکر جورواجور خسته و دردآور و گاها عقده مانند به طرفتان هجوم می آورند و هرآن امکان دارد که همانجا بشکنید .حالتان بد شود و درهم فرو بریزید. اینجور وقت هاست که مدریت می کنید آن هزاران فکر جورواجور را و بهشان می گویید: عزیزکانم (نباید سرشان داد بزنید)... بعدا به شماها رسیدگی خواهم کرد... الان وقتش نیست...موقعش که شد میام سروقتتون ...و آن هزار فکر جورواجور را باناز و نوازش به سمتی دیگر هل می دهید و هدایت می کنید.
خدا هم بله هست. اما این خدای عزیز و مهربان گاهی بغلتان می کند و راحت بی دردسر عبورتان می دهد. گاهی هم که می خواهد بزرگتان کند ,قوی تان کند,یادتان دهد , پشت در دست به سینه منتظر می ایستد و تماشاتان می کند.
آهان. از همان وقت ها بود آن شب سرد و تاریک و بی چراغ زمستانی که گم شده بودم. هیچ موجود زنده ای نبود(چه رسد به آدمیزاد) و هیچ آدمیزادی(چه رسد به مزاحم) و هیچ چراغی نبود مگر هراز گاهی از دورترها سوسوی چراغ ماشینی که از جاده می گذشت و اندکی مسیر نیمه بیابانی را روشن می کرد تا حضور و وجود اشیایی ( سرنگ های نیمه شکسته افتاده روی زمین , کاندوم ها , قوطی های درباز کنسرو و...) را ببینم و تخیلم بابت اتفاقات نیفتاده به کار افتد... همان زمان بود که آن هزاران فکر جورواجور ردیف جلویم نشستند منتظر به تماشا و چقدر دلم می خواست که همانجا بنشینم و تک تکشان را تماشا کنم ...اینقدر زل بزنم در چشمانشان تا تمام شوند... چقدر دلم می خواست دنیا همان جا تمام می شد... اما بایستی می رفتم و رفتم و برمبنای شهود راهم را پیش رفتم تا به مقصد رسیدم... همانجا بود که به خودم بالیدم. برای اولین باربه طرز بسیار خودشیفته آنه ای به خودم افتخار کردم. آگاهانه و به طرزی شفاف به خودم احترام گذاشتم و بلند شدم و برای خودم کف زدم. رسیدن به مقصدم مهم نبود. کوله بار تجربه برای هندل کردن شرایط و هندل کردن آن فکرهای جورواجور هم مهم نبود. هیچ چیز مهم نبود...کشف آن لحظه , دوست داشتن و بغل کردن خویشتن مهم بود...یک دوستت دارم به خود گفتن مهم بود...
پ ن : وقتی رسیدم به مقصد , اژدر (یک طوطی بزرگ آفریقایی است) در میان بهت همه خیلی آرام آمد کنارم نشست.آخر می دانید اژدر به همه تازه از راه رسیده ها می پرد و جیغ جیغ می کند و چنگشان می زند ...
در مقابل جسارت های باگستر اعتراضی نداشت. فکر کرد: چرا داشته باشم؟ باگستر هم مثل دیگران است. در این دنیا دیگر مردی نیست که دوستش داشته باشم... و بیرون از این مدار هیچ چیز مهم نیست. پس چرا اجازه ندهم - به قول باگستر- یک دوری بزنند...
جان کلام – گراهام گرین
نظرات ()
