بی آنکه بی اعتقادی را دوست داشته باشیم...
پیش دانشگاهی که بودیم چون ف برای کنکور درس نمی خواد مامانش همش تهدیدش می کرد و می گفت: "ف اگه کنکور قبول نشی می دمت زن یه کارمند بشی ببرتت تو یه خونه اجاره ای تو قاسم آباد"...حالا بعد این سال ها وضعیت کارمندی و خانه کوچک اجاره ای و قاسم آّباد چه شده بماند.
ف آن زمان ها کلیدر می خواند.به بالای شیشه در اتاقش روزنامه چسبانده بود و شب ها در اتاقش را قفل می کرد.اما باز مامانش از لای درز روزنامه های بالای شیشه در ، نگاهش می کرد شب ها ببیند ف درس می خواند یا نه... ف هم یاد گرفته بود دور میزش چندتا کتاب قطور می چید و ما بین دفترها و جزوه ها کتاب کلیدر را باز می کرد و می خواند. مامان ف، ف را سپرده بود دست ما .هه . هروقت می رفتیم خیالش تخت می شد و با خیال راحت می رفت به مهمانی ها و خرید هایش می رسید. مثلا برای فیزیک و ریاضی کار کردن می رفتیم توی اتاق به جایش اسکورپینز گوش می کردیم.با نوارهای مکسل قرمز رنگ قدیمی و یک ضبط صوت داغان که همه اش نوارها را پلیسه می کرد.یا شاید همان پلیسه شدن نوارهای مکسل باعث جادویی شدن صدای اسکورپینز ها می شد.
کنکور داشت نزدیک می شد و باران های بهاره آن سال، با بی رحمی تمام در دلبرانه ترین شکل ممکن می آمد.بهار بدترین فصل سال است از جهت درس خواندن و درس یاد گرفتن ودرس حفظ کردن و درس تحلیل کردن. بهار را باید بگذارند برای عاشقیت کردن عوضش بقیه سال جان بکنند...
نصفه شب ها باران آمدن، وسط درس خواندن صدایش را شنیدن و بلند شدن و پنجره را تا ته باز کردن و لبه اش نشستن و ازش آویزان شدن ...فقط من و خیابان خیس و تک چراغ روشن و سکوت و سیاهی شب و صدای باران و بوی خاک ... لحظه هایی جادویی که با وجود کوتاهی شان جاودانه می شود و در عرض زمان جاری می گردند. لحظه هایی که زمان و مکان می ایستد برایشان و سجده می کند گذشته و آینده در برابرشان...هی فلانی.چه باک که کنکور قبول شوی یا نشوی یا چه دانشگاهی و چه رشته ای و چه شهری باشی یا نباشی یا زن کارمند یا غیرکارمند شوی یا بروی قاسم آباد یا غیرقاسم آباد زندگی کنی...
ف همان سال در عین بهت و حیرت همگان دانشگاه آزاد یک شهر کوچک قبول شد. یک دفتری بود توی دفتر مدرسه مان می دادند بچه هایی که کنکور قبول شده اند تویش چیزی بنویسند. یک ستون هم داشت که دلیل موقتتان چیست. همه تمام ستون را نوشته بودند :لطف خدا.ف نوشته بود: شانس.
آهو خانوم بالا بلند ماه پیشونی سرو سمند...

گردویی:
طرفدار مدل سنتی و آسانش هستم. مغزهای گردو را خورد می کنید. نه خیلی زیاد . آن قدر که دیده شود و زیر دندان بیاید. چند تا زرده تخم مرغ را خوب هم بزنید تا تغییررنگ دهد سپس با نسبتی از شکر آن را مخلوط کنید. خمیرش زیاد سفت نیست. مایعیتش شبیه ماست یک ذره چکیده است... ورق روغنی داخل دیس فر پهن کنید .خمیر شبه ماست چکیده را داخل قیف و ماسوره ریخته و گردویی ها را قالب می زنیم.
خوب و سریع و خوشمزه وهمیشه در دسترس و آسان...مثل اکثر اتفاقات خوشمزه زندگی... از آن شیرینی هایی است که حواسمان نیست و زیاد می خوریم ...یعنی وقتی دل درد گرفتیم و مزاجمان به هم ریخت می فهمیم زیاد خورده ایم... عجیب سنگین است. جوش صورت و تبخال لثه و کلسترول هم می آورد...می گویند کم بخورید تا دچار این عوارض نشوید...اما به دردسر عوارضش می ارزد...چه باک. بهار است و هوا خوب است و روزها بلند است و پارک نزدیک است و زانویمان هم خوب شده است ...امسال بیشتر می دویم. بیشتر ورزش می کنیم. بیشتر در زمان حال می باشیم .بیشتر انرژی می ریزیم.
حاج بادومی:
چرا پیشوند حاج به این یکی اضاف کرده اند بماند. شیرینی خوبی است.ماندگاری اش بالاست و حتی تا یک سال بعد می ماند...همین چند روز پیش از ته فریزر یک جعبه دست نخورده که مال عید پارسال بود یافتم . در پوست نمی گنجیدم...
مغز بادام را در آب می خیسانید .پوست قهوه ای رویش را گرفته و بادام های بدون پوست را پودر می کنید و با نسبتی از پودر قند مخلوط می نمایید.سفیده تخم مرغ و روغن دارد . خمیرش آسان و بدون اذیت درست می شود و ورز زیاد نمی خواهد .خود بادام ها روغن پس می دهند... رویش را همیشه با پودر قند تزیین می کنند.رنگش اغلب سفید است ...بوی اهورامزدا می دهد. انگار از عالم الوهیت آمده. مثل شیربرنج مقدس است و دور تک تکش هاله ای ابر پیچیده شده...نترسید.هرچه قدر هم بخورید هیچی تان نمی شود.
سال نود مثل شیرینی بادومی بود...چندتا موج بلند خیز زدند و آمدند...فکر می کردند به صخره می خورند و با تلاطمی شدید تر و تیزتر برمی گردند اما دیگر خبری ازصخره تیز نبود...جایش یک ساحل یک دست آرام و یک آبی بی انتها بود با چندتا سنگ چین مرجانی که صدف ها بهش چسبیده بودند...سال سکوت بود.سال شفا بود. این بار موج ها باشدت می آمدند اما رام تر و آرام تر می رفتند سوی سرنوشت...خیالشان راحت بود که ساحل همیشه هست اما خیال ساحل راحت نبود که همیشه هست
نارگیلی:
آسان آسان است. بدون هیچ مشکل خاصی. تنها مشکلش این است که زود خشک می شود. عین بیسکوئیت است بیشتر. فنش نبودم زیاد...ولی چون می شود رنگ مثلا کاکائو قاطیش کرد و به دیس های شیرینی سنتی عید رنگ و بو و حلاوتی دیگر بخشید محبوب خاص و عام است.
امسال زیاد قدم زدم. از شدت استهلاک یک دست کفش واکینگ رانینگ پارسال معلوم است...امسال باران هم زیاد آمد. باران ریز ریز. از آن هایی که صاف می رود توی روزنه های ریز پوستت و مستقیم به روحت می رسد...امسال پاییز را دیدم.
پاییز و زمستان امسال رنگ نارگیل بود. دورش ضخیم و نفوذناپذیر و داخلش شیره حیات.فکر می کردی نفوذ به داخلش سخت است اما دیدی که نه. قلق دارد و چه آسان دو نیم می شود و دست آدم به آن شیره جاری زندگی می رسد...
آقای ابی یک سری آهنگ هایی دارد که تم غمناک دارد اما آن ها را با عشوه و شادترین ریتم ملودی اجرا می کند .مثل آن جایی که می گوید " بهار پشت زمستون پس از تو برام قصه ی غم داشت...نبودی که نبودی پس از تو بهارم تو رو کم داشت " انگار زیاد برایش مهم نیست چه شده و دارد می گوید فدای سرم...یا حتی با خاطره هایش می رقصد و قر می دهد.شیرینی نارگیلی هم مثل همان ترانه هاست.
نخودی:
سخت ترین خمیر دنیا. خمیری که مطیع نیست .این یکی باید بیست و چهار ساعت بعد از خمیر شدن بماند... خمیری است که به هیچ صراطی مستقیم نیست و همیشه خدا پودر است...وقتی موسم قالب زدن فرا رسید باید تکه تکه ازش جدا کنید و آهسته همان تکه کوچک را ورزدهید و ورز دهید ...حتی بعد این همه ورز دادن هم در دستان پودر می شود. همان خاصیتی که وقتی پخته اش را داخل دهان می گذاری و پوک وپودر می شود را دارد ....گرمای دستان مثل همیشه به یاری می شتابد و خمیر را در دستان نرم می کند... حال همان تکه کوچک را روی سطح صاف بدون خش شیشه مانند پخش کنید. به قطر یک تا یک و نیم سانت .نهایت ابعاد خمیر می شود اندازه کف دست... با قالب دو پر یا چهارپر قالب بزنید.
دو قاشق مربا خوری کاکائو یا قهوه را با چندقطره آب جوش حل می کنیم. روی هرکدام از نخودی ها یک نقطه مثل خال( هندی مانندی) می گذاریم. تزئین سنتی اش این است.
شیرینی نخودی دقیقا مثال عاشقی است که می خواهد بگوید اما نمی گوید .نمی گوید. نمی گوید......به جایش فقط معشوق را نگاه می کند و وقتی مطمئن شد که معشوق به خواب شیرین عمیق رفته ˛ جرات میابد و آهسته در گوشش زمزمه می کند ... معشوق این همه را می شنود...معشوق نمی خواهد لو دهد و لب هایش محکم به هم دوخته شده اند... اما لبخندی که زیرپوست گونه اش در حال دویدن است را چه کند...
برنجی:
پلو خوب است. همیشه خوب است . هر مدلی اش خوب است.خوردنش در هر وعده ای از شبانه روز می چسبد.چه کته باشد چه استانبولی و عدس و لوبیا پلو باشد چه سفید ساده باشد.چه طارم چندستاره باشد چه اصل آستانه چه دم سیاه و چه محسن...وچه تبدیل به شیرینی اش کنند.
برنج را طی فرآیندی آرد می کنند و بهش می گویند آرد برنج . سپس با آرد سفید و روغن قنادی و پودر قند و سفیده تخم مرغ خمیری درست می کنند که باید چهل و هشت ساعت بماند. روز اول هرچه ورز دهید امکان ندارد روغن ها بروند توی برنج ها...روغن ها می ماسند .اما وقتی این همه را داخل کیسه نایلونی کنید و جای گرمی ( نه آنقدر که تخم مرغ هایش پخته شوند) ملایمی بگذارید و بگذارید چهل و هشت ساعت کاری بماند می بینید که خمیری لطیف و منعطف در دستانتان است...حال به هرشکلی که می خواهید در می آید. زیباترین و ظریف ترین شیرینی های برنجی دنیا را می توانید بسازید.مدل قدیمی ایش این بود که گردالی های کوچک درست می کردند (اندازه نصف بند انگشت) و بعد با انگشت اندکی نازک می کردند و با قالب چوبی ای که رویش شکل حک شده است رویش نقش می زدند...و اندکی پودر بارهنگ برای تزیین رویش...باز هم تکنولوژی به داد نسل ما رسید. وسیله ای اختراع کرده اند بانام عامی بیسکوئیت زن.خمیر را به شکل استوانه ای درآورده و تویش قرار می دهند. و به اشکال متنوع دلخواه قالب می زنند.
شیرینی برنجی سبک و نازک و باریک و شکننده است.عین لیلا حاتمی می ماند.لیلا حاتمی که چادر سفید پوشیده و دارد توی لیلا نماز می خواند و حواسش به علی پشت سرش هست اما علی اش نمی داند. از آن لیلا ها.
مینیاتوری:
عین اسمش است...ظریف ترین وهیجان انگیز ترین شیرینی خانگی دنیا با طعمی خارق العاده...همیشه می شود توی درست کردنش خلاقیت به خرج داد و چیز جدیدی خلق کرد...می شود رنگ های مختلف قاطیش کرد.می شود شکل های مختلف پیچیدش...می شود بعنوان تزئین سایر شیرینی ها ازش بهره برد...
سال جدید درسم تمام می شود و دست تقدیر آماده است زودتر دفاع کنم و ورق بزند و برسد به صفحه بعدی...سخت بود.یک جاهاییش از فرط ناشناخته بودن هراسناک بود اما در کل شیرین و لذت بخش بود...چیزهایی که دانشجو بودن به آدم یاد می دهد فراتر از علم آموزی است...استیو جابز گفت نقطه های زندگی تان را در گذشته به هم وصل کنید ببینید پیوستگی خطش را و به سرنوشت ایمان بیاورید... به اینکه هیچ چیز در این دنیا تصادفی نیست.
تابستان سال نود و یکم را بو می کنم می بینم طعم شیرینی میناتوری می دهد. دلم می خواهد بروم گرافیک بخوانم شاید هم معماری شاید هم بروم پی عکاسی شاید ادامه تحصیل همین رشته شاید هم دنبال کتابفروشی شاید هم هیچ کدام...حداقل در این چهارسال یاد گرفتم به درس به عنوان زنگ تفریح زندگی نگاه کنم .
باقلوا:
همه جای نقاط ایران و خاور میانه باقلوا دارند. باقلوا شیرینی سنگینی است وبسیار سخت درست می شود و مقادیر زیاد و غیر قابل باوری روغن نباتی و شکر می بلعد. اغلب چهره جذاب را می بینیم و جذب درخشش و رنگ و عطرش می شویم. اما اگر پزنده اش باشید احساس می کنید که دارید یک قاشق روغن نباتی خالی را می بلعید...اگر هم پزنده نباشید که هیچ. از عطر و طعم و شکل و مزه اش لذت وافرتر می برید.پختش چنیدن و چند مرحله تخصصی دارد.چندبار داخل و خارج کردن از فر و شربت ریختن لای تک تک درزهایش. کوبیدن مواد تویش...صبر و حوصله ایوب می خواهد چون دو حالت بیشتر ندارد. یا باقلوا می شود یاباقلوا نمی شود...سو سو است.اگر باقلوا نشود و درست عمل نیاید دیگر هیچ چی نیست...حتی برچسب شیرینی هم از رویش برمی دارند.
یک لایه نازک از خمیر را داخل دیس فر پهن می کنید ...رویش با قلم مو روغن بمالید .این لایه زیری نقش ته دیگ دارد.برای این است که نسوزد و اگر هم سوخت به قسمت اصلی داستان آسیبی وارد نیاید.لایه بعدی که اندکی کلفت تر از لایه اول است را پهن کرده و رویش مخلوط پورد پسته یا پودر بادام و پودر قند و هل می ریزیم.بعد با گوشت کوب پودر ها را آن قدر می کوبیم تا به حالت خمیری شکل در آید. روی همه ی این ها یک لایه مجدد خمیر پهن می شود.قبل از پخت باید برش بخورد.چون آنقدر پوک و شکننده است که ممکن است ترک بخورد. روی هرکدام از قطعات برای تزئین خلال پسته پیشنهاد می شود. هر چند دقیقه یکبار از فر خارج شود و داخل شیارهایش با قوری ای که سرنازکی دارد شربت هل ریخته شود و مجدد داخل فر و ...
امسالم چندتا نقطه کوچولوی درخشان داشت...از آشنایی با چندتا آدم عزیز بگیر تا چندتا خبر خوب خوش ذوق آور و دو سه تا غم هجران عزیزسفر کرده ...هرچه هست هرچه که بود فرآیندی است که آغاز شده و دارد می رود.حالا چه باقلوا بشود چه نه.مهم آن " گذشتنه " و جاری بودن در آن "گذشتنه" است.
چشم بیندازید و دل ببندید
به آن انجیلی کوچک آلبالویی ته کمدم قسم که اشیا هم جان دارند .
خنزل پنزل هایمان را می گویم. یا تمام خورده ریزه هایی که معمولا جایشان ته کمد است. ته کمدند یا توی صندوق مخفی یا چمدان در بسته قفل زده یا پستوی زیرزمینی جایی ... چون دلمان نمی خواهد توی دید باشند. نه توی دید خودمان نه توی دید بقیه.
هرچندماه یکبار که می روم کمدهایم را مرتب کنم همه را می ریزم بیرون. کف زمین چهارزانو می نشینم تا با تک تکشان تجدید میثاق کنم. یا مثل دخترک " اینجا بدون من" با وسواس گردشان را بگیرم . معیار زمان سپری شده ام هم تعداد بارهایی است که مامان می آید و می رود .می آید و می رود و می بیند همچنان چهارزانو نشسته لبخند زنان مشغول وارسی هر کدامم.
آن انجیل کوچولوی آلبالویی ته کمدم ماجرا دارد. تک و تنها و غمگین و شکست خورده و خاک گرفته گوشه ی ویترین کتابفروشی نه چندان معروف پشت بقیه کتاب های بزرگ کالینگور افتاده بود. از آن ظاهرهایی داشت که هیچ کس نگاهشان نمی کند...چشمکی زد بهم و بدون ثانیه ای درنگ گرفتمش تا به کسی هدیه بدهمش. اما بعد پشیمان شدم . یعنی آن لحظه ای که می خواستم آن را بعنوان هدیه روبان ببندم و کادو کنم فریاد می زد ضجه می زد می گفت: من می خوام مال تو باشم... منو کادو نکن...
یا آن شاخه گل های خشک شده که روبانشان هنوز دورشان است. برای مراسم تولد دنبال روبان بودیم ولی دلم نیامد جدا کنمش... یا کارت پستال شاهرودی. بقیه روزنامه های تلاش و مجله ها و عکس ها و پوسترها را در یک چهارشنبه سوری همان سال ها سوزاندم اما این یکی را نه. بازم دلم نیامد. عمرا شاهرودی بداند همچین فن با معرفت و با مرامی دارد...یا تیکه روزنامه عکس جیمز روبین عزیزم. یا شکلات های رنگی رنگی قلبی که احتمالا فاسد شده اند اما دلم نیامده بخورمشان ...یا آن سیب خشک شده چروک شده سیاه شده ...
شاید بعدها مجبور شوم برای سبک تر شدن بارم این ها را هم به کسی هدیه دهم یا بعضی هاشان را بسوزانم یا بیندازم دور... آهان می دانید عکس را وقتی می سوزانید چه شکلی می شود؟ کاغذش یواش یواش آب می شود و سیاه می شود و یک لایه توری رنگ قهوه ای ازش می ماند...بخار بدبویی هم دارد که می گویند مسموم کننده است. پس حتما در هوای آزاد از این کارها بکنید. اصلا همان چهارشنبه سوری خوب است. یا شاید فلسفه چهارشنبه سوری همین باشد.
دل آدم می آید ؟...... بله می آید.
می فرمایند:بگذارید و بگذرید...
باید گذشتن را بلد شد... عبور کردن را می گویم... به نظرم گذر کردن یاد گرفتنی است.
چند بخش دارد و صد البته که فقط مرحله و بخش آسانش " ویران کردن گذشته " است...
اون ململ مه که رو عطر علفا هاج و واج مونده مردد
دارند زمین را تی می کشند و بوی خاک بلند شده است. بویی شبیه بوی خاک باران خورده بهاری. یا شبیه بوی سیب زمینی شسته نشده پوست نگرفته. سیب زمینی بوی زمین می دهد و عوضش به شسته نشده پوست نگرفته بوی بهشت.
رامک بود که اولین بار گفت باید به ریشه ها برگردیم. بعد مدت ها دوباره شروع کردم از روی نت زدن. دو سه سالی هست که سراغ کتاب ها و نت ها نرفته ام و فی البداهه (فله ای) می زنم. مدت هاست ویولن توی زیرزمین خاک می خورد. گرد و خاک گرفته اش را تمیزش می کنم. تا می آیم پیچ آرشه را سفت کنم یه عالمه از موهایش کنده می شود. باید کولیفوم بزنمش. کولیفوم مثلا آن زمان آلمانی اصل بوده از جایش جدا می شود و پودر می شود می ریزد روی زمین. با بدبختی بالاخره آرشه را نوچ می کنم ...
خوش صدا نیست. مدت هاست کسی کوکش نکرده. استاد یک دفعه یادم داد با بوق ممتد تلفن کوکش کنم که یادم رفته...حوصله تیونر هم ندارم.استاد دستم را فشرد و گفت:همینجور پیش بری مطمئنم یه نوازنده بزرگ می شی. که البته همانجور پیش نرفتم. یعنی اصلا نوازنده بزرگ بودن را نمی دانستم چیست و نمی خواستم بشوم . هیچ جای رویاهایم نبود. فقط دلم می خواست زودتر آهنگ هایی که دوستشان دارم بتوانم بزنم. الان ترجیح می دهم کنار مترو بشینم و بنوازم .
استاد که مدت هاست نیست... بعد یک مدتی دیدم نت ها و فاصله ها دارد یادم می رود گفتم به چندنفر (ترجیحا بچه که سر در نیاورند از اشتباهات و سوتی های آدم) درس بدهم. فراخوان دادیم در فامیل و نهایت سه تا بچه (دوتا زیر دبستان و یکی اول دبستان) آمادگی حضور یافتند .که از سه تا بچه طفلی هم دوتاشان آمدند.قرار شد از اول الفبا و نت خوانی شروع کنیم. تا سل را به زور بهشان یاد دادم روی کاغذ بتوانند بخوانند. با ارف هم کار می کردیم البته. یکی از بچه پسربچه شیطانی بود که یک دقیقه بند نمی شد سرجایش و باید هردقیقه ای یک بار بلند می شد دور اتاق دور بزند و بعد دوباره می نشست .وقت هایی هم که نشسته بود مدام از دختربچه کناری ویشگون می گرفت. زمانی که نوبت دیدسرایی می رسید وبرایشان نت های ساده را می زدم پسرک می ایستاد و مسخ می شد. یعنی اصلا اولین شنونده جدی کارهایم همان پسرک بود.
غار تنهایی من زیرزمین خانه مان است. و جان می دهد برای وقت هایی که مثلا مهمان های ناخوشایندی آمده اند .به هوای آوردن چیزی به زیرزمین پناه ببرم و یکی دو قطعه سریع بزنم و جان تازه بگیرم و بعد با روی خوش و لبخند پهن برگردم پیششان. هر خانه ای باید یک غار تنهایی داشته باشد. ساکت باشد. دنج باشد. تاریک باشد. دیوارهایش عایق باشد. غار تنهایی کودکی هایم کمد رختخواب ها بود .
آهان از وقتی آمده ام اینجا ( در راستای تغییرات بنیادین) گفته بودم میزهای مطالعه خواهران و برادران تفکیک نباشد. به نظرم تفکیک کردنشان نوعی توهین به آنها ست. خود بچه ها رفته اند اعتراض کرده اند و خواسته اند از هم تفکیک باشند... مملکتی داریم
طول کشید تا یاد گرفتم جای اینکه بخواهم فضا را شاد کنم یا خودم را به نادانی بزنم و نبینم یا ببینم وهمه چیز را طبیعی جلوه دهم باید توجه کنم... باید همدردی کنم.
نوازش کردن را دیرتر یاد گرفتم. و دست ها... و نقششان را که خیلی خیلی مهم است.
نقاب ها را باید کند و انداخت دور.
اولین بار که ددی حالش بد شد تنها کاری که به ذهنم رسید این بود که بدوم سمت تلفن و اورژانس را بگیرم. اما دیدم مامان بهتر از هرپرستار دیگری در دنیا ددی را آرام روی تخت نشاند . ماهرانه شانه ها و پشتش را ماساژ می داد و نوازش می کرد . آرام آرام آرامش می کرد و باهاش همراهی می کرد تا حمله تمام شد.
روزهایی ست که درد جانکاه با سرعت پیش می رود ... تن را در می نوردد .استخوان ها را تخریب می کند.پلاکت ها به کمترین مقدار رسیده اند . پلاسماسل ها و ام ها مرتب زیاد و زیادتر می شوند...
روزهای سختی اند؟ نمی دانم. از داخل گود آدم نمی تواند تشخیص دهد...کاش قوی تر باشم.
یادم باشد این روزها غافل نشوم از مادرم...مادرم...مادرم...
از آن وقت هایی که
یک خواب شیرین و قشنگ می بینی. از آن خواب هایی که درش لبخند پت و پهن روی لبت می آید و وقتی بیدار شدی دوباره چشمانت را فشار می دهی شاید دوباره خوابت ببرد تا ادامه رویای شیرین را ببینی. از آن مدل خواب هایی که بلکل خستگی ات را دور می اندازد و آرامت می کند.از آن هایی که تا چندروز بعد هر اتفاق ناخوشایندی می افتد به یاداوری خاطره رویایت پناه می بری و حالت خوب می شود.از آن هایی که باعث می شود در خیابان به عالم و آدم و درخت و ماشین و مغازه و خیابان لبخند بزنی. از آن هایی که وقتی بیدار شدی خدای را برای دیدنش سپاس می گویی.
آها؟
از آن وقت ها
صبح زود یک روز پاییزی برفی که رنگ هوا گرگ و میش بود و بیرون خیابان ها یخ زده بود و صدای چیریک چیریک شکستن یخ ها توسط لاستیک ماشین ها می آمد چشمانم را باز کردم و از کشف و شهود واقعه ای چشمانم برق زد و مغزم روشن شد و باعث شد اول صبح آن روز پاییزی برفی لبخند بزنم.
گاهی گستاخ می شود . گاهی بداخلاق و سنگدل و خشن و نخراشیده است. اما هرچه هست رفیق است. رفیقی ناب.رفیقی کیمیا مدل رفاقت های فیلم های کیمیایی وار. از آن دسته آدم هایی است که آدم خودش را در کنارشان دوست دارد.از آن هایی که وقتی پیششانی از تصویر خودت خوشت می آید (نه مثل زن عمو که از دست حرف هایش که صد سال دیگر هم بگذرد و بزرگ شوم در مقابلش همان دخترک مغرور خجالتی می مانم )
یک جور ملایمی یک جور لطیفی یک جوری که خودم شاید حواسم نیست (ولی هست ) و ناآگاهانه (بخوانید با آگاهی کامل) حرف هایی بهش گفته ام که نباید به هیچ کس دیگری بگویم و درد و دل هایی کرده ام که نباید با کس دیگری بکنم .و چیزهایی از ته ته حفره ها ی قلب و چین و چروک های مغزم بیرون آمده است ... حالانه اینکه خیال کنید سنگ صبور خوبی است یا شنونده عاقل و فهمیده ای که آدم مشتاق به صحبتش باشد. ابدا... حتی گاهی چنان جمله بیرحمانه ای در جوابت می گوید ...گاهی چنان جواب دندانشکنی می دهد... گاهی چنان چیزی را بهت یادآوری می کند که مثل پتک واقعیت تلخ توی صورتت منفجر می شود. بارها از دستش شکستم. یادم نرود و نمی رود زمانی چیزی گفت که تا خود فرداصبحش اشک ریختم و منزجرانه فقط بهش گفتم :ازت متنفرم...ازت متنفرم....
گیرنده های خوبی دارد و زود و چه خوب می گیرد. لازم به توضیح زیادی نیست. سکوت هایش به موقع است . تعریف ها و تحسین هایش از ته دل و بی دلیل و بی غرضانه است.وچه خوش است و لذت دارد و به آدم می چسبد... بس که صادقانه است.
یک بار امد و گفت:فلانی تو الان تنها دوست و رفیق من هستی ...و بعد شروع کرد به تعریف کردن ماجراهایش...گفت و گفت و گفت و پیش خودم لبخند زدم :آخ جان ... منم بلد شدم ازش حرف بکشم... تا مدت ها بعد شگفت زده بود و می گفت: چرا من اینا رو به تو گفتم! یا وقت هایی که کار دارم و باید بروم خودش را لوس کند و بگوید: نرو...یه ذره بیشتر بمون.
گاهی مدت ها خبری ازش نیست . دلتنگش می شوم؟ نه زیاد... چون می دانم مواظب خودش است و خوب به خودش می رسد و بلد است خوش بگذراند . تنها کسی است که وقتی آمد جرات می کنم خیلی راحت حرف ته دلم را بهش بگویم : آی آی...فلانی سرت تو کدوم آخوری بند بود؟ و بخندد و مو به مو همه چیز را تعریف کند. و تنها کسی است که جرات می کند دهن کجی کند که هرازگاهی که عصبانی ام و بی منطق و غرغرو بی رحمانه بگوید: یه یه یه...برو عروسکتو بغل کن بگیر بخواب .
یا وقتی روز تولدش زنگ زدم تبریک بگویم ووقتی با عجله و تند و سریع در جواب گفت:مرسی ممنون و سریع خداحافظی کرد و قطع کرد نمی رنجم و لبخند می زنم و ته دل بگویم: این نالوتی باز با کی کجا داره تولدشو جشن می گیره ؟!
بارها شگفت زده ام کرد و ترساندم . بس که خوب می فهمد. بس که جلواش بی نقاب و برهنه بودم. بس که تک تک حباب ها وخلاهای ریز و درشتم را شناخته. از معدود کسانی است که روبروشان نیازی به نقاب ندارم...نیاز به نقاب دارم . ولی بس که آدم را شناخته نقاب در مقابلش کارساز نیست. باید همین باشم که هستم. خود خود خودم.
یک بار که در خود فرو رفته بودم خندید و گفت: من بلدم چه جوری از تو حرف بکشم....
تا مدت ها فکر می کردم چطور بلد شده ازمن حرف بکشد و صبح زود همان روز پاییزی برفی فهمیدم که چه می کند و چگونه حرف می کشد...
مرسی که ترسناک نبودی
مرسی که معمولی معمولی بودی
مرسی که یک عالم عیب و ایراد داشتی اما تلاش و تظاهری برای پنهان کردن و پوشاندشان نمی کردی
مرسی که خود خود خودت بودی
مرسی که خودمانی و نزدیک و قابل دسترس بودی
مرسی که خیلی تابلو بودی و ته ته ته دلت راحت خوانده می شد
مرسی که خیال آدم را راحت می کردی
مرسی که پرفکت نبودی قهرمان نبودی پوشالی و توخالی هم نبودی
مرسی که ارزشمند بودی و هستی
چون جز آدم های کم روی زمینی که اینچنینی
نظرات ()
