سیگارهایی که باهم کشیده ایم

 

وقت هایی هم هست جوری می شود که یک چیزی که از جنس مهر است می آید می نشیند روی تنت جای عشق... مثل عشاق توی جمع... نه آن هاشان که تنگ هم چسبیده اند و بی قرارند  و منتظرند زودتر جمع تمام شود و یک جوری بشود دوتایی تنها شوند... و نه آن ها که سخت مشتاق همند اما یاد گرفته اند نشانش ندهند...آن هایی که با آرامش خاطری درونی و خیالی راحت هرکدام سویی نشسته اند و مشغول گپ و گفت ...هر از گاهی سر را می چرخانند و طرفشان را نگاه می کنند لبخندش می زنند و جواب لبخندش را می دهند و شکوفا می شوند و باز ادامه صحبتشان...یا وقت هایی که یکیشان مشغول سخنرانی است و دیگری در دورترین نقطه ممکن  دست به سینه نشسته و حمایتگرانه تماشایش می کند ...


یک چیزی از جنس مهر است وقتی که خیالت راحت است به تمامی برای اویت تایید شده ای... باتمام کم و کاستی هایت و عیب هایت پذیرفته شده ای . به تمامی  همه چی تمام و عالی ای... به تمامی برای اویت، شناخته شده و فهم شده و درک شده و مورد پسند شده و  قبولی...


یک چیزی که از جنس مهر است می آید خاموش می کند شعله تمام نگرانی ها و تردیدها و بایدها ونباید ها را... فراغ بالی است که گرمایش را می گستراند روی وسعت تمام خیال های شیرینت و رویاهای درخشانت و مرزهای پذیرندگی ات...

 

از آن وقت ها...

 

   + - ۱:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱٥

شمال و جنوب جهان را با شما یاد می گیرم

 

من شما را کجا دیده ام؟


شما را کجا دیده ام که وقتی می بینمتان بی هیچ دلیل و منطقی به سویتان می شتابم. یک قدم از شما و صد قدم از سوی من دویدن... یک جوری خودم را بهتان می رسانم .سلام می کنم .دست میدهم .اسم واقعیم را می گویم و هرطور شده یک ورق به دستتان می رسانم می گویم" این شماره تلفن منه این ایمیل منه این وبلاگ منه اینم فتوبلاگه منه"  و در حین دادن برگه˛ دلم ذوق کرده و لبخند پت و پهن روی لبم افتاده و با چشمان هیجان زده و مشتاق خجولم می ایستم و منتظر نگاهتان می کنم.

من شما را خیلی خیلی دوست دارم.

 

   + - ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٩

 

 

 

 حواسم نیست. اما می دانم حواسش هست.

   + - ۱:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱٥

 

 

همان چندسال پیش یک دفعه نوشتم درباره آدم هایی که برق می زنند. آدم هایی که در میان آدم های محو دیگر برای شما می درخشند . پر رنگ تر می شوند.نشانه اش برای من این است که با این آدم ( خانم یا آقا ) در آینده  یا یک جایی از مسیر زندگی سرو کار خواهم داشت... به هر نحوی. اینی که می گویم منطق ندارد و شاید خرافات محض باشد . شاید هم هست و اثر تلقینی دارد یا هرچی...

مثلا دخری با پالتوی کرمی در ایستگاه راه آهن آمد جلو و ساعت را پرسید و بعد رفت. برای من آن دختر پالتو کرمی برق زد. فهمیدم که به زودی خواهم  دیدش و دیدمش.هم کوپه ایم بود...  یا آقای س را اولین بار در بیمارستان میان هجوم بقیه عنترن ها دیدم ولی او درخشید و آن درخشش و رنگش و حضورش بعدها برایم باقی ماند.

حالا که دیگر به خودم ایمان آورده ام . هرگاه کسی می درخشد , موقع خداحافظی و جداشدن  و رفتنش , آسوده تماشایش می کنم و بدرقه اش می کنم : برو جانم...  برو. همین روزها دوباره خواهمت دید...

 

   + - ۱:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۱٠

 


آرام باش

حوصله کن

آب های زودگذر

هیچ فصلی را نخواهند دید

از ریگ های ته جوباره شنیده ام.



من از اندوه آدمی آموخته ام

که امید

عین عبادت است.



ما نباید بمیریم

رویاها بی مادر می شوند





علی صالحی


   + - ٦:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۳٠

 

مسلما قصدشان خیر است.شک ندارم.

 مهربانند و دلسوز . عزیزند و محترم و همیشه در دل بنده جا دارند. جا داشته اند و خواهند داشت.

 شاید غصه ی آدم را می خورند...  شاید خیلی خیلی بیش از اندازه صداقت دارند...شاید خیلی کنجکاوند... شاید خیلی بیکارند... شاید تاپیک برای صحبت و غیبت ندارند... یک در میلیارد شاید گاهی دوز بدجنسی و اذیت کردن خونشان پایین آمده باشد (کافر همه را به کیش خود پندارد) شاید...شاید... شاید


می دانم یواشکی سرک کشیدن در زندگی دیگران کیف دارد. اینکه تکه های پازل را یکی یکی کنار هم بگیرید و بچسبانید و یک سری چیزها کشف کنید چقدر لذت بخش (و گاهی چقدر هولناک) است...اما باور کنید این کار یک ذره مهارت می خواهد. کاربلدی می خواهد. چند اصل اساسی  نانوشته دارد.

چند سال پیش با سین نشسته بودم و حرف می زدم. یک چیزی برایش تعریف کردم خیلی تابلو رنگ نگاهش عوض شد .حالش بد شد و با بغض دلسوزانه ای گفت:" آخی...خیلی بده که"  

 عکس العمل آن موقعم پق خنده و گفتن این  جمله بود که : "خیلی خری .مثلا من اومدم باهات درد و دل کنم" ... اما آن مدل آخی گفتنش مدت ها همراهم بود. بس که توش سوز داشت و چهره اش مثل آیینه ای بود که باعث شد تا مدت ها خودم را توش ببینم و دلم برای خودم بسوزد.

 

گاهی لازم است نقاب بزنید انگار که خیلی چیزها را نمی گیرید و نمی دانید ... اینقدر صریح و صادقانه به رویش نیاورید... خودش همه چیز را می داند. مساله ها را بهتر از هر کس دیگری می شناسد راه حل ها را هم بلد بلد است...اینقدر راه حل توی چشمش فرو نکنید... اصلا گاهی لازم است سکوت کنید و چیزی نگویید... باور کنید خیر و برکت انرژی تان بهش می رسد...بهتر از هر عکس العمل دیگری کمک می کند تا قوی شود...

 

 

   + - ٢:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢٠

 

 

این روزها آرامم. آرامش قبل طوفان شاید. شاید هم نه.

آرام آرام , خورد خورد , ریز ریز  کارهای پایان نامه را انجام می دهم . چون از فکر کردن به آخرش و تحلیل های آماری اش بیم دارم برای همین اصلا به آخرش فکر نمی کنم. همین قدر که هرشب برنامه  فردایم را بچینم کافیست. زندگی روز به روز. لذت بخش است ؟ آری . مخصوصا که همه اش به این فکر می کنم که کاریست که تا به حال نشده و اثری ارزشمند قرار است از ما دراین گنبد دوار بماند و اینکه قرار است کلی حرف ها و عقاید و نظرات شخصی ام را لا به لایش بنویسم ...

 

 

نشسته ام توی لانه . پرده را آرام می کشم و از لابه لای چشمان نیمه بسته نیمه خواب  بیرون را تماشا می کنم .زندگی بیرون تند و پرشتاب می گذرد... یکی از رفقا بچه اش به دنیا آمده و درگیر شب بیداری های نوزادش است. یکی می خواهد فیلم بسازد... یکی دیگرشان سخت غصه  دارد و دارد درد هجران می کشد...  عوضش یکی دیگر خیلی خیلی خوشحال است چون بالاخره به عشقش رسیده و دنبال مدل و رنگ لباس مجلس و جواهراتش است... یکیشان فشرده زبان می خواند که زودتر امتحان بدهد و برود... یکی دیگرشان... جالب تر اینکه همه شان نسخه شان را برای بقیه تجویز می کنند. می گویم لانه ام را دوست دارم.

 

 

می گویم لانه ام را دوست دارم.  آرام و تاریک و گرم است و جان می دهد برای خواب زمستانی. می گوید : بلند شو تنبل خان .ایمان بیاور به آغاز فصل سرد...

   + - ۱:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱٩

 

پیرزن درونم عاشق بافتنی کردن است.

می رود مغازه کاموا فروشی. با دقت و وسواس همه کامواهای مغازه را زیر و رو می کند. از تنوع رنگ ها گیج می شود. سر آخر کاموای رنگ و جنس دلخواهش را  پیدا می کند و می گیرد و شادمانه می آید بیرون. توی راه هم همش به این فکر می کند که اگه آن بوکله آبیه را خریده بود چه شکلی می شد ؟  فلان رنگ آیا به فلانی می آید؟ تک رنگ ببافد یا داخلش کاموای رنگ دیگر کار کند؟

... روی مبل لم می دهد. میل ها را در دست می گیرد و سی تا دانه برای شال گردن سر می اندازد.تصمیم می گیرد دو تا زیر دو تا رو ببافد. دلش می خواهد شل ببافد اما می گویند سفت ببافد تا شال گردن گرم تر باشد...شروع می کند به بافتن. می بافد و می بافد و می بافد. هم شال گردن...هم رویا.

اصلن بهترین زمان برای غرق رویا شدن موقع بافتنی کردن است. تلویزیون روشن باشد . بیرون خانه تصادف شده باشد و صدای آژیر پلیس بیاید . از خانه همسایه صدای نوحه سرایی محرم بیاید... یا اصلا نه .  همه جا سکوت باشد. بیرون برف بیاید و فقط صدای هرم آتش شومینه بیاید...  پیرزن درون لبخند محوی ته صورتش نشسته و دستانش دارد می بافد و می بافد و می بافد...هم شال گردن . هم رویا.

باکی هم ندارد اگر رویاهایش هیچ گاه رنگ واقعیت نگیرند... این لحظات شیرین را با هیچ چیز در دنیا عوض نمی کند...

ای کسی که قرار است این شال گردن را بپوشی . حواست باشد... اگر روزی از روزهای زمستان این شال گردن را پوشیدی و گرمت شد بدان که رویاهای شیرین  پیرزن درون  یک نفر داخل تک تک تار و پودهایش جاریست. شاید شیرینی آن رویاهاست که گرمت می کند.

 

   + - ۱:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱٥

 

یک نقطه ای هست توی زندگی آدم.

که قبل رسیدن به آن نقطه انگار آدم خیلی سخاوتمند و دست و دلباز است  . وهمه چیزهایش را به اشتراک می گذارد و در جهان پخش می کند و حتی می بخشد. منظور همه چیزهایی است که خودش جان کنده و بدست آورده شان.  وسایل شخصی اش.خنزل پنزل ها و خرت و پرت هایش. پول هایش . حرف هایش. فکرها و ایده هایش . آدم هایش. رابطه هایش  و الی اخر...

بعد که به آن نقطه رسید (در تراکم چند لحظه آگاهی) نگاهی از بالا به خودش می کند و می بیند که خالی خالی است. یا هرچه داشته انگار دیگر مال خودش نیست.  شاید به سبب افزایش سن یا محافظه کاری ذاتی انسان ها در آن نقطه تصمیم می گیرد که زندگی را از نو برای خودش بازچیند. نه اینکه خسیس شود ولی دلش می خواهد آن وسایل و خنزل پنزل ها  و حرف ها و ایده ها و آدم ها  مال خودش شوند. خودی خودش...بعد آگاهانه با دقت فراوان شروع می کند به سلکت کردن ...آرام آرام....یواش یواش یاد می گیرد این همه را ازآن خود  کند . یک حوزه استحفاظی بسازد و همه را برای خودش نگه دارد...

شاید هم آدم دلش نمی خواهد دفعه بعد در تراکم چند لحظه آگاهی احساس کند  خالی خالی است.

آها؟

از آن وقت ها

   + - ۱:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱۳

 

از آن وقت هایی که

دلش سکوت و بی خبری کامل می خواست اما می دید که ناخواسته دارد آخرین اخبار و اطلاعات را کاوش و جستجو می کند.

دلش یک کلبه چوبی جنگلی آرام شبیه کلبه پرین با یک سنجاب کوچولو می خواست اما خودش را توی سروصدا و ازدحام و شلوغی شهر گم می کرد.

دلش حرف زدن و درد دل می خواست اما تمام زمان و صحبت هایش حول خاطرات و یاد ایام و غیبت و شوخی و خنده می چرخید.


آها؟

از آن وقت ها

   + - ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱

 

از آن وقت هایی که

در کسری از ثانیه یک چیزی که نمی دانم چیست ولی جنسش شبیه شیشه است در درون آدمی شکست و در همان کسر ثانیه با بالاترین سرعت و بیشترین نفوذ و قدرت , میلیون ها خورده شیشه همراه با جریان خون به تمام سلول های بدن کشیده شد.بعد در همان کسر ثانیه جهان ایستد .همه چیز متوقف شد و فقط قلوپ قلوپ ضربان قلب شنیده شد...
در همان کسر ثانیه آن میلیون تا خورد شیشه روی سطح تک تک سلول های بدن آدمی نشستند.نه اینکه فقط بنشینند. جذبش شدند. با تک تک سلول هایش یکی شدند.

آها؟
از آن وقت ها

   + - ٩:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢٢

 

یک وقت هایی هست که با یکی هستی .همه چیز خیلی رومانتیک است و ظاهرا دارد خیلی خوش می گذرد .

در تراکم لحظه ای آگاهی (که شاید یک هزارم ثانیه هم طول نکشد) نگاهت را می بری بالا و از آنجا خودت را نگاه می کنی.
بعد در همان یک هزارم ثانیه می فهمی که این تو نیستی و اویی که مقابلت است نسخه اصل آدم مال تو نیست. نسخه ای بدلی است. بعد حالت از خودت از آن وضعیت شبه دروغ و نقش آدم خوشحالی که داری بازی می کنی بهم می خورد. در همان یک هزارم ثانیه مچ خودت را می گیری و می فهمی که داری پشت می کنی به تمام احساسات و باورها و رویاها و امیدها و تمام داشته هایت. حتی ممکن است در همان یک هزارم ثانیه دلت برای اویی که روبرویت نشسته بسوزد و از این فریبی که جفتتان را در بر گرفته متنفر شوی.و بدتر اینکه آدم دروغ به خود گفتن نباشی.
از خودت بدت می آید و شرمنده خودت می شوی. بخاطر همه چشم بستن هایت . به خاطراین همه بی احترامی به احساسات پاک و باورها وامید ها و رویاها و داشته هایت . و خیانت به آدم اصلت.
و به احتمال زیاد در همان یک هزارم ثانیه تصمیم به کات کردن می گیری. و به دنیا بر می گردی. 

 

آهان؟

از آن وقت ها

هلو ورلد.

   + - ٩:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢٢

 

 

بعضی غم ها مقدسند. 

نباید با شادی ساختگی زایلشان کرد

   + - ٩:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢٢

 

 

نگاه می کرد ولبخند می زد. بهش گفتم : ببینن ... منو ببین... من قشنگ می فهمم اینی که داری نگاه می کنی من نیستم... من می خوام خودمو ببینی نه اون چیزی که فکر می کنی من باید باشم. من می خوام خودم دیده بشم. خود خود خودم. با همه ناخراشیدگی های خودم ... من اون موجود اثیری پس ذهن تو نیستم . و نمی خوام باشم... من نمی خوام و نمی تونم نقش کسی رو بازی کنم...



پاییز من از امروز شروع شده. همیشه شش ماهه دوم سال جدی تر می شم. بیشتر کار می کنم. بیشتر اهل عملم. بیشتر پایداری و شکیبایی دارم. بیشتر کتاب می خونم. جدی تر موسیقی گوش می دم و فیلم می بینم. بیشتر می نویسم. و می دونم که باید بیشتر افسار این قدرت تخیل و رویاهای سودا زده رو بکشم. همیشه شش ماهه دوم سال واقعی ترم. 

گاهی بدترین و خطرناک ترین چیز توی دنیا نشخوار کردن دوباره و دوباره خاطراته. گاهی باید کند . گاهی باید انداخت دور. بی انصافیه اگه بگم مثل یک دندون پوسیده... مثل یک گنج گرانبها. باید گذاشتشون توی صندوق و در صندوق رو بست و صندوقو توی پستو قایم کرد. نباید جلو چشم باشن. نباید بهشون مجال خودنمایی و بزرگ نمایی داد.
باید زنده موند . باید نفس کشید. حالا هر چقدر غروب ها دلگیر باشن. هر چقدر برگ های پاییز زرد و زردتر بشن و صدای چیریک چیرکشون بیشتر بشه. هر چقدر هوا بوی پیاده روی های دونفره بده. هرچقدر هوا سرد وسرد و سردتر بشه ...


ناو بشریت در دستان توست
از رودخانه درد بگذر
بی خرد
گاه خفتن نیست


حالا من اینجاام. من هستم. ادعایی برای راندن ناو بشریت ندارم. اما کشتی خودم را می رانم. و سعی می کنم خوب برانم. حالا آسمان بالای سرم هر رنگی می خواهد باشد و دریا هرچقدر 
خواست طوفانی شود... هر کس باید مراقب خودش 
و خاطراتش
و خلوتش 
و کشتی اش 
باشد.

   + - ٩:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢٢

 

باز انگار چراغ ها اتصالی پیدا کرده اند و یکی یکی خاموش می شوند. گاهی یکیشان جرقه بزرگی می زند و خاموش می شود. گاهی همه باهم چشمک زنان خاموش و روشن می شوند. گاهی هم همه باهم خاموش می شوند و آدمی هر چقدر کورمال کورمال توی تارکی راه می رود و روی دیوارها را می کاود , کلید و پریزی برای روشن کردنشان پیدا نمی کند. آدمی در تلاش است چراغ ها را روشن نگاه دارد . از تاریکی واهمه ای ندارد ولی ( خودش نمی داند چرا) تاریکی مطلق را مساوی پایان می داند. برای همین به هر ترفندی دست می زد تا نورها خاموش نشوند. 

یک روز آدمی ازاین همه خاموش و روشنی خسته شد. نشست با خودش فکر کرد .همه کتاب های آمار و احتمالات را مرور کرد. به این نتیجه رسید شاید لازم است بیشتر باهوش باشد .تا یاد بگیرد که باید به تاریکی هم مجال بروز و ظهور دهد. بگذارد یک بار هم که شده تاریکی همه جا را احاطه کند. بگذارد همه چراغ ها خاموش شوند و همه شمع ها فوت شوند و همه پایان ها پایان گیرند . همه آن هایی که باید بروند بروند . همه آن هایی که می خواهند بمیرند بمیرند. آن دیوارها و خرابه هایی که قرار است ویران شوند ویران شوند.... چیزی شبیه سرسپردن به جریان سیال و روان رودخانه زندگی

آدمی فکر کرد به آقای سرگیجه بگوید بیاید و تا هر وقت خواست بماند .شاید ایشان وقتی بیایند بنشینند جا خوش کنند قلیانی بکشند چای دبشی نوش جان کنند و ببینند این سرشهرخبرخاصی نیست و حلوا پخش نمی کنند آدمی را به حال خودش بگذارند تا به چراغ ها و شمع هایش برسد.بعد بلند شوند کتشان را بتکانند و تنشان کنند. بروند و بروند و بروند تا تمام شوند .

   + - ۸:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢٢

 

یادت هست
در رقت انگیز ترین حالت ممکن بودم. خم شده بودم و مرتب عق می زدم. تف های لزج چسبناک از دهانم سرازیر شده بود و تمامی نداشت. واصلا نمی دانم اشک هایم برای چه داشت می ریخت .چه وحشتناک بودم. آمدی  خم شدی و کنارم نشستی . لبخند زدی و یک بسته ی دستمال کاغذی به سویم گرفتی .نگاهت کردم . چه آرام شدم.

به آشپزخانه کوچک فکستنی تان راهنماییم کردی . من نشستم و تو برایم یک چایی پررنگ جوشیده ریختی و مرتب می گفتی راحت باش. غریبگی نکن.  مرتب حرف می زدی و حرف می زدی.از شاگردانت خاطره تعریف می کردی و می خندیدی . اغلب شوخیت هایت بی مزه و قدیمی و حداقل مال بیست سال پیش بودند .اما می خندیدیم. دنبالت می گشتند و از بلندگو پیجت می کردند. اما تو باز هی  حرف می زدی. نرس هایت به دنبالت آمدند اما تو ردشان کردی .یادت هست . حتی آبدارچی هم آمد و به ما متلک انداخت .

آن روز سرم خیلی شلوغ بود. آمده بودی و سوال پیچم می کردی و من اصلا حوصله جواب دادن نداشتم و جواب های بی سر و ته می دادم . یکی از همین روزهای سرد و ابری و دلگیر زمستانی بود.نزدیک بود سرت داد بزنم که جمله ای گفتی که گلوکاگن خونم را بالا آورد .هر آن نزدیک بود پخش زمین شوم. بعد با خودم گفتم : هی . این چه نازه . بی خیال کارهای عقب افتاده شدم وتکیه دادم به صندلی و همه چیز را سپردم به تو.  بعد تو صمیمانه ترین اعترافاتت را کردی . فقط تو بودی و صدای تو و چشمان تو. و اطرافت همه آدم ها و صداها مبهم و مه شده بود. آن شب راه تا خانه پیاده را رفتم و به همه ماشین ها و چراغ ها و آدم ها و خیابان ها و درخت ها لبخند زدم.

چند سال بعد : سالن تاریک شده بود و فیلم داشت شروع می شد که تو آمدی. سعی میکردی در تاریکی سینما جایت را پیدا کنی .تو را از ببخشید گفتن هایت شناختم. صندلی سر دقیقا پنج ردیف جلوتر ازما نشستی. با دوستانت بودی و دوستانت زودتر برایت جا گرفته بودند. فیلم شروع شد ... فیلم شروع شد و تمام شد . اما من تمام مدت از پشت سر به تو نگاه کردم و لبخند زدم.

   + - ۸:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢٢