یا به رازداری دامان تو اعتمادی اگر بتوان داشت
لابد لازم بوده تیک آفی رخ دهد و به حرکت بیفتد تا تلاطم درونش جاری شود ... انبوه اشک هایش چنان بود که بلافاصله یاد گریه های خط مانند بارباپاپا افتاد و در شگفت ماند که مگر آن غده ی کوچک زیرچشم چقدر فضا دارد برای این همه...
اندکی بعدتر نگاه های زیرچشمی و سکوت سایرین بود. چه خیالی... شده بود ترکیب غریبی از بهت زدگی و اطمینان . غرور و تمنا . وحشی و مطیع...
هق هق ها خوب بلندند خودشان را گم کنند... چه توی خشونت صدای هود آشپزخانه باشد چه زیر ضربه های چک چک آب دوش حمام باشد چه توی قهقهه ها و خنده ها و ذوق زدن ها باشد چه توی دلتنگی دم غروب پنج شنبه شبی باشد چه توی حجم تن یک نفر باشد . یک عینک دودی کافیست.

این عکس را دوست دارم. آدم هایش را دوست دارم. انگارتک تکشان را سال هاست می شناسم.
شور و شوق و شعف توی چهره هایشان, ذوق زدگیشان , سرزندگی شان را خریدارم. آن کالسکه قرمز و بچه هشت ماهه داخلش ...آن آقایی که دارد توی دستمال فین می کند... آنی که ژستی شبیه جورج کلونی گرفته (کفش های خردلی دارد)...آن خانم میانسالی که کاپشن آبی دارد و لبخند باوقارش مرا یاد آوای آکادمی گوگوش می اندازد...آن دو تا ژاپنی که یکیشان لب هایش را گرد کرده...چکمه قهوه ای سوخته آن دخترک...آن سنگفرش خیس...آن روز بعد بارانی...آن حال و هوا و آن سرمای ملس...آنجا پراگ است. یادم باشد که یک روز باید بروم.
از آن عکس هاییست که باید در قطع خیلی خیلی بزرگ قاب بگیرم بزنم روی یک دیوار پهن. و جلویش بشینم وساعت ها تماشایش کنم. یکی از آرزوهای محالم این است. یک روزی همه کسانی که دوستشان دارم یک جا جمع شوند و چنین عکسی ازشان داشته باشم...
بنشینم برای تک تک آدم های این عکس داستان بسازم...
پ ن: صاحبخانه اینجا کامنت دانی اش را یک مدت بسته بود.برخی اعتراض کردند. به حرفشان گوش نکرد. بعد یکی از خوانندگان یک چیزی گفت که صاحبخانه به فکر فرو رفت و تصمیم گرفت باز کند. صاحبخانه اینجا را باز کرد. صاحبخانه قصد توهین به مخاطب را نداشت و نه می خواست ثابت کند که چاردیواری اش اختیاری است. فقط یک مقطعی به همراهی در سکوت احتیاج داشت ...شاید در آینده هم به سکوت نیاز پیدا کرد...بهش حق بدهید.
خیابان بلندی که مرا در آغوش کشید.
پیاده رویی که همراه دل تنگم شد و آرام آرام راهیم نمود.
نسیم ملایمی که صورتم را نوازش کرد.
مغازه ای که جاذبه ویترینش مرا گرفت ونگه داشت تا بتوانم چند نفس عمیق بکشم.
و آن اتاق پرووی
که پناهم شد تا چند دقیقه ای از دنیا امان بگیرم و دو زانو بنشینم و چشم ترم را بشکنم.
و کوچه پس کوچه های فرعی که کمک کردند تا گم شوم....
پنجره کدری که شبح نیمه تاریک کوه بلند را نشانم داد
و دیدن شکوه و افراشتگی اش کافی بود تا قدرت بگیرم
بلند شوم
و ردیف درختان چنار وسپیدار دو طرف خیابان که نمی دانم برای چه
همراه باد برایم کف زدند و کف زدند .
و خدایی که یواشکی از پشت ساختمان های بلند تماشایم می کرد
1- من همیشه فریفته بلوزهایی می شم که یقه هفت کشیده نسبتا بازی دارند و قسمت انتهای یقه به دو سه تا دکمه ختم بشه و یک نیم یقه شکاری داشته باشن.
هیچ وقت هم نتونستم بر خودم غلبه کنم و با این وسوسه کنار بیام . همیشه چه توی ویترین مغازه چه توی رگال وسط فروشگاه چه توی دست دستفروش کنار مترو˛ هرجادیدم از کنارش آهسته عبور کردم.چند قدم رفتم . بعد سریع برگشتم و خریدمش.
اگه آستین سه ربع هم داشته باشن که دیگه هیچی. من همونجا موقع خرید آمادگی غش و ضعف کردن دارم. آستین های سه ربع دست ها و بازوان رو کشیده تر و خوش ترکیب تر و با شکوه تر نشون می دن و اگه با هماهنگی اون یقه هفت کشیده که سه تا دکمه داره و از پشت یه نیم یقه شکاری داره ترکیب بشن که دیگه هیچی. در مقابل این ترکیب جادویی فقط سر تعظیم فرود میارم و سکوت می کنم. آه و وایلا اگر که دو تا جیب کوچیک تزئینی هم داشته باشه .
امروز یه دونه سرخابیشو خریدم . در پوست خود نمی گنجم. اصلا دلم نمیاد تنم کنم. از چوب لباسی آویزونش کردم و گذاشتم جلو چشمم. هی نیگاش می کنم... هی نیگاش می کنم.
2-امروز موقع پیاده روی به جایی رسیدم که یک دادگاهه و موقع خروج زندانی ها ˛ توی پیاده رو دو تا در بزرگ آهنی به موازات هم می ذارن تا یک راهرو ایجاد بشه و زندانی ها عبور کنن وسوار اتوبوس بشن.
داشتم راه می رفتم و تو عالم خودم بودم که یه هو چند تا پلیس اومدن و گفتن: خانوم کنار واستا...کنار واستا
بعد خیلی سریع رخ داد. یک در آهنی بزرگ باز شد و اومد جلو چشمام. یک سری انسان که لباس های زشت و کدر خاکستری زندان تنشون بود توی صف ایستاده بودن .به پاهاشون زنجیر بسته بودن لخ لخ کنان هدایت می کردن تا سوار اتوبوس بشن.
زنجیر به پا.زنجیر به پا. تو قرن بیست و یک داریم زندگی می کنیم.
لباس های زشت و کدر خاکستری زندان تنشون بود. سنشون زیر سی. اما چهره هاشون .یکیشون عینک داشت با موهای معمولی آلمانی . حاضرم قسم بخورم که دانشجو بود .سرشو پایین انداخته بود و از شرم حضور جمعیت می خواست تندتر برسه به اتوبوس. یکیشون برعکس سرشو آورده بود بالا و با یک لبخند محو (امان از این لبخندهای محو) بدون ترس و با بی خیالی کامل یکی یکی آدم ها رو برانداز می کرد. شاید دنبال کسی می گشت... این دو تای اولی رو که دیدم دیگه خجالت کشیدم بقیشونو نگاه کنم. سرمو انداختم پایین. دلم می خواست می تونستم برم هاگشون کنم وهمدردی کنم.
هیچ کس حتی سنگدل ترین قاتلها هیتلر و صدام یا همین خفاش شب خودمون ˛ گناهکار نیست. به خدا نیست. چه برسه به این جرم های مسخره کوچیک و بزرگی که به خاطر قوانین عجق و وجق ما به خاطرش انسان ها می افتن توی زندان.
کرامت انسان ها
هه هه
3- من از دست خودم شرمگینم. عصبانی ام چون مثلا یک انسان رها و آزاد و فری هستم که صبح یک روز پنج شنبه توی هوای خوب رفته پیاده روی. لابد یک لحظه دلش براشون چهارتا جوون سوخته. بعد برای اینکه حالش خوب بشه رفته یک بلوز یقه هفت کشیده نسبتا بازی که قسمت انتهای یقه به دو سه تا دکمه ختم می شه و یه نیم یقه شکاری داره خریده تا حالش خوب شه.
من عصبانی ام چون دستم به جایی بند نیست. نمی تونم هیچ کاری براشون بکنم. عصبانی ام چون یاد گرفتم سرم تو کار خودم باشه و محافظه کار باشم و با دیدن یک بلوز.... شاد شم. ناراحتم چون اون قدر ظرفیت نداشتم که برم سمت جامعه شناسی مسائل اجتماعی تا لااقل بتونم یه کار کوچیک براشون انجام بدم . چون حتی توی همون چند تا پروژه درسی اینقدر تحت تاثیر قرار می گرفتم که شب تا صبح مغزم در حال منفجر شدن و کارم گریه و ناله و شکایت از کار خدا و جهان بود .
نظرات ()
