آهو خانوم بالا بلند ماه پیشونی سرو سمند...

 

 

 

گردویی:

طرفدار مدل سنتی و آسانش هستم. مغزهای گردو را خورد می کنید. نه خیلی زیاد . آن قدر که دیده شود و زیر دندان بیاید. چند تا زرده تخم مرغ را خوب هم بزنید  تا تغییررنگ دهد سپس با نسبتی از شکر آن را مخلوط کنید. خمیرش زیاد سفت نیست. مایعیتش شبیه ماست یک ذره چکیده است... ورق روغنی داخل  دیس فر پهن کنید .خمیر شبه ماست چکیده را داخل قیف و ماسوره ریخته و گردویی ها را قالب می زنیم.

خوب و سریع و خوشمزه وهمیشه در دسترس و آسان...مثل اکثر اتفاقات خوشمزه زندگی... از آن شیرینی هایی است که حواسمان نیست و زیاد می خوریم ...یعنی وقتی دل درد گرفتیم و مزاجمان به هم ریخت می فهمیم زیاد خورده ایم... عجیب سنگین است. جوش صورت و تبخال لثه و کلسترول هم می آورد...می گویند کم بخورید تا دچار این عوارض نشوید...اما به دردسر عوارضش می ارزد...چه باک. بهار است و هوا خوب است و روزها بلند است و پارک نزدیک است و زانویمان هم خوب شده است ...امسال بیشتر می دویم. بیشتر ورزش می کنیم. بیشتر در زمان حال می باشیم .بیشتر انرژی می ریزیم.

 

 

حاج بادومی:

چرا پیشوند حاج به این یکی اضاف کرده اند بماند. شیرینی خوبی است.ماندگاری اش بالاست و حتی تا یک سال بعد می ماند...همین چند روز پیش از ته فریزر یک جعبه دست نخورده که مال عید پارسال بود یافتم . در پوست نمی گنجیدم...

 مغز بادام را در آب می خیسانید .پوست قهوه ای رویش را گرفته و بادام های بدون پوست را پودر می کنید و با نسبتی از پودر قند مخلوط می نمایید.سفیده تخم مرغ و روغن دارد . خمیرش آسان و بدون اذیت درست می شود و ورز زیاد نمی خواهد .خود بادام ها روغن پس می دهند... رویش را همیشه با پودر قند تزیین می کنند.رنگش اغلب سفید است ...بوی اهورامزدا می دهد. انگار از عالم الوهیت آمده. مثل شیربرنج مقدس است و دور تک تکش هاله ای ابر پیچیده شده...نترسید.هرچه قدر هم بخورید هیچی تان نمی شود.

سال نود مثل شیرینی بادومی بود...چندتا موج بلند خیز زدند و آمدند...فکر می کردند به صخره می خورند و با تلاطمی شدید تر و تیزتر برمی گردند اما دیگر خبری ازصخره تیز نبود...جایش یک ساحل یک دست آرام و یک آبی بی انتها بود با چندتا سنگ چین مرجانی که صدف ها بهش چسبیده بودند...سال سکوت بود.سال شفا بود. این بار موج ها  باشدت می آمدند اما رام تر و آرام تر می رفتند سوی سرنوشت...خیالشان راحت بود که ساحل همیشه هست اما خیال ساحل راحت نبود که همیشه هست

 

 

 نارگیلی:

آسان آسان است. بدون هیچ مشکل خاصی. تنها مشکلش این است که زود خشک می شود. عین بیسکوئیت است بیشتر. فنش نبودم زیاد...ولی چون می شود رنگ مثلا کاکائو قاطیش کرد و به دیس های شیرینی سنتی عید رنگ و بو و حلاوتی دیگر بخشید محبوب خاص و عام است.

امسال زیاد قدم زدم. از شدت استهلاک یک دست کفش واکینگ رانینگ پارسال معلوم است...امسال باران هم زیاد آمد. باران ریز ریز. از آن هایی که صاف می رود توی روزنه های ریز پوستت و مستقیم به روحت می رسد...امسال پاییز را دیدم.

پاییز و زمستان امسال رنگ نارگیل بود. دورش ضخیم و نفوذناپذیر و داخلش شیره حیات.فکر می کردی نفوذ به داخلش سخت است اما دیدی که نه. قلق دارد و چه آسان دو نیم می شود و دست آدم به آن شیره جاری زندگی می رسد...

آقای ابی یک سری  آهنگ هایی دارد که تم غمناک دارد اما آن ها را با عشوه و شادترین ریتم ملودی اجرا می کند .مثل آن جایی که می گوید " بهار پشت زمستون پس از تو برام قصه ی غم داشت...نبودی که نبودی پس از تو بهارم تو رو کم داشت " انگار زیاد برایش مهم نیست چه شده و دارد می گوید فدای سرم...یا حتی با خاطره هایش می رقصد و قر می دهد.شیرینی نارگیلی هم مثل همان ترانه هاست.

 

 

نخودی:

سخت ترین خمیر دنیا. خمیری که مطیع نیست .این یکی باید بیست و چهار ساعت بعد از خمیر شدن بماند... خمیری است که به هیچ صراطی مستقیم نیست و همیشه خدا پودر است...وقتی موسم قالب زدن فرا رسید باید تکه تکه ازش جدا کنید  و آهسته  همان تکه کوچک را ورزدهید و ورز دهید ...حتی بعد این همه ورز دادن هم در دستان پودر می شود. همان خاصیتی که وقتی پخته اش را داخل دهان می گذاری و پوک وپودر می شود را دارد ....گرمای دستان مثل همیشه به یاری می شتابد و خمیر را در دستان نرم می کند... حال همان تکه کوچک را روی سطح صاف بدون خش شیشه مانند پخش کنید. به قطر یک تا یک و نیم سانت .نهایت ابعاد خمیر می شود اندازه کف دست... با قالب دو پر یا چهارپر قالب بزنید.

دو قاشق مربا خوری کاکائو یا قهوه را با چندقطره آب جوش حل می کنیم. روی هرکدام از نخودی ها یک نقطه مثل خال( هندی مانندی) می گذاریم. تزئین سنتی اش این است.

شیرینی نخودی دقیقا مثال عاشقی است که می خواهد بگوید اما نمی گوید .نمی گوید. نمی گوید......به جایش  فقط معشوق را نگاه می کند و وقتی مطمئن شد که معشوق به خواب شیرین عمیق رفته ˛ جرات میابد و آهسته در گوشش زمزمه می کند ... معشوق این همه را می شنود...معشوق نمی خواهد لو دهد و لب هایش محکم به هم دوخته شده اند... اما لبخندی که زیرپوست گونه اش در حال دویدن است را چه کند...

 

 

 

برنجی:

پلو خوب است. همیشه خوب است . هر مدلی اش خوب است.خوردنش در هر وعده ای از شبانه روز می چسبد.چه کته باشد چه استانبولی و عدس و لوبیا پلو باشد چه سفید ساده باشد.چه طارم چندستاره باشد چه اصل آستانه چه دم سیاه و چه محسن...وچه تبدیل به شیرینی اش کنند.

برنج را طی فرآیندی آرد می کنند و بهش می گویند آرد برنج . سپس با آرد سفید و روغن قنادی و پودر قند و سفیده تخم مرغ خمیری درست می کنند که باید چهل و هشت ساعت بماند. روز اول هرچه ورز دهید امکان ندارد روغن ها بروند توی برنج ها...روغن ها می ماسند .اما وقتی این همه را داخل کیسه نایلونی کنید و جای گرمی ( نه آنقدر که تخم مرغ هایش پخته شوند) ملایمی بگذارید و بگذارید چهل و هشت ساعت کاری بماند می بینید که خمیری لطیف و منعطف در دستانتان است...حال به هرشکلی که می خواهید در می آید. زیباترین و ظریف ترین شیرینی های برنجی دنیا را می توانید بسازید.مدل قدیمی ایش این بود که گردالی های کوچک درست می کردند (اندازه نصف بند انگشت) و بعد با انگشت اندکی نازک می کردند و با قالب چوبی ای که رویش شکل  حک شده است  رویش نقش می زدند...و اندکی پودر بارهنگ برای تزیین رویش...باز هم تکنولوژی به داد نسل ما رسید. وسیله ای اختراع کرده اند بانام عامی بیسکوئیت زن.خمیر را به شکل استوانه ای درآورده و تویش قرار می دهند. و به اشکال متنوع  دلخواه قالب می زنند.

شیرینی برنجی سبک و نازک و باریک و شکننده است.عین لیلا حاتمی می ماند.لیلا حاتمی که چادر سفید پوشیده و دارد توی لیلا نماز می خواند و حواسش به علی پشت سرش هست اما علی اش نمی داند. از آن لیلا ها.

 

مینیاتوری:

عین اسمش است...ظریف ترین وهیجان انگیز ترین شیرینی خانگی دنیا با طعمی خارق العاده...همیشه می شود توی درست کردنش خلاقیت به خرج داد و چیز جدیدی خلق کرد...می شود رنگ های مختلف قاطیش کرد.می شود شکل های مختلف پیچیدش...می شود بعنوان تزئین سایر شیرینی ها ازش بهره برد...

سال جدید درسم تمام می شود و دست تقدیر آماده است زودتر دفاع کنم و ورق بزند و برسد به صفحه بعدی...سخت بود.یک جاهاییش از فرط ناشناخته بودن هراسناک بود اما در کل شیرین و لذت بخش بود...چیزهایی که دانشجو بودن به آدم یاد می دهد فراتر از علم آموزی است...استیو جابز گفت نقطه های زندگی تان را در گذشته به هم وصل کنید ببینید پیوستگی خطش را و به سرنوشت ایمان بیاورید... به اینکه هیچ چیز در این دنیا تصادفی نیست.

تابستان سال نود و یکم را بو می کنم می بینم طعم  شیرینی میناتوری می دهد. دلم می خواهد بروم گرافیک بخوانم شاید هم معماری شاید هم بروم پی عکاسی شاید ادامه تحصیل همین رشته شاید هم دنبال کتابفروشی شاید هم هیچ کدام...حداقل در این چهارسال یاد گرفتم به درس به عنوان زنگ تفریح زندگی نگاه کنم .

 

 

باقلوا:

همه جای نقاط ایران و خاور میانه باقلوا دارند. باقلوا شیرینی سنگینی است وبسیار سخت درست می شود و مقادیر زیاد و غیر قابل باوری روغن نباتی و شکر می بلعد. اغلب چهره جذاب را می بینیم و جذب درخشش و رنگ و عطرش می شویم. اما اگر پزنده اش باشید احساس می کنید که دارید یک قاشق روغن نباتی خالی را می بلعید...اگر هم پزنده نباشید که هیچ. از عطر و طعم و شکل و مزه اش لذت وافرتر می برید.پختش چنیدن و چند مرحله  تخصصی دارد.چندبار داخل و خارج کردن از فر و شربت ریختن لای تک تک درزهایش. کوبیدن مواد تویش...صبر و حوصله ایوب می خواهد چون دو حالت بیشتر ندارد. یا باقلوا می شود یاباقلوا نمی شود...سو سو است.اگر باقلوا نشود و درست عمل نیاید دیگر هیچ چی نیست...حتی برچسب شیرینی هم از رویش برمی دارند.

یک لایه نازک از خمیر را داخل دیس فر پهن می کنید ...رویش با قلم مو روغن بمالید .این لایه زیری نقش ته دیگ دارد.برای این است که نسوزد و اگر هم سوخت به قسمت اصلی داستان آسیبی وارد نیاید.لایه بعدی که اندکی کلفت تر از لایه اول است را پهن کرده و رویش مخلوط پورد پسته یا پودر بادام و پودر قند و هل می ریزیم.بعد با گوشت کوب پودر ها را آن قدر می کوبیم تا به حالت خمیری شکل در آید. روی همه ی این ها یک لایه مجدد خمیر پهن می شود.قبل از پخت باید برش بخورد.چون آنقدر پوک و شکننده است که ممکن است ترک بخورد. روی هرکدام از قطعات برای تزئین خلال پسته پیشنهاد می شود. هر چند دقیقه یکبار از فر خارج شود و داخل شیارهایش با قوری ای که سرنازکی دارد شربت هل ریخته شود و مجدد داخل فر و ...

امسالم چندتا نقطه کوچولوی درخشان داشت...از آشنایی با چندتا آدم عزیز بگیر تا چندتا خبر خوب خوش ذوق آور و دو سه تا غم هجران عزیزسفر کرده ...هرچه هست هرچه که بود فرآیندی است که آغاز شده و دارد می رود.حالا چه باقلوا بشود چه نه.مهم آن " گذشتنه " و جاری بودن در آن "گذشتنه"  است.

 

   + - ٩:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٢۸

جرس فریاد می دارد که بربندید محمل ها

 

نقطه ای هست در فاصله بالای سینه ها و ابتدای شروع گردن. بالاهای قلب . قبل از آنکه آن استخوان زیبا و فریبنده گردن پدیدار آید... یک برآمدگی کم انحنا و بی ادعای تن است...  یک مثلث آرام...

همیشه فکر می کنم که جان آدم ها آن جاست. از آن جاست که جانشان بیرون می آید. از آن جاست که جانشان سرشار می شود... در فاصله مساوی از قلب و بغض قرار دارد

یک چیزهای ارزشمندی که نمی دانم جنسشان از چیست و اسمشان چیست از آدم های آدم به آدم می رسد آن جا ...و دقیقا در همان نقطه جان است که ته نشین می شود... و برای ابد می ماند و ماندگار می ما ند... یک سری چیزهای بی همتا و بی مانندی که مال آدم های آدمند و آدم ها آن ها را مال خود می کنند.درخشندگی برق نگاهی˛ در دل تاریکی شبی...فشار ملایم دستی برشانه ای˛ هنگام عبور از خیابانی...یکی از ابروها را بالا بردن˛ هنگام دقت و تمرکز روی حرف هایی... طعنه های دلنشین˛ همراه لبخند نازک گوشه لبانی ... شور و جذبه و اشتیاق بوسه های نقطه مانندی... حس دلپذیر خیرگی و ریز شدن مردمک هایی ˛ در ازدحام آدم هایی ... رگ های طپنده و قوی شبه شاخ و برگ مانند دستانی...

آدم ها می آیند. می روند. قانون طبیعت چنین است...آدم ها از جای زیاد به جای کم حرکت می کنند.اگر انیشتن زنده بود اثباتش می کرد...چیزی که ماندگار و (به زعم بنده) واقعی است آن مال خودکردن هاست. آن چیزهایی ست که در فاصله قلب تا بغض قرار می گیرند... جنسشان از خاطره باشد یا احساس یا تخیل یا هرچیز دیگری.جایشان همانجاست. بعد از قرار گیریشان در آن نقطه˛ دیگر مهم نیست چه شده و چه می شود.در عالم واقع چه اتفاقی حادث می شود یا خواهد شد... چون آن چیزارزشمند ˛ مال آدم شده است... هدیه و ثروتی است که یک جای امن و مطمئن برای همیشه جاویدان است...


 

پ.ن: یادم آمد که یکی از چاکراها هم آنجاست.

پ ن 2: همان"دیدمت ای زیبا‌رو و دیگر از آن منی-‌ حال چشم به راه هرکه خواهی گو باش- و چه باک که من هرگز دیگر نبینمت؟ تو از‌آن منی و سرتاسر پاریس از‌آن من است و من از‌آن این دفتر و قلمم" ارنست جان..

 

   + - ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱٧

 

 

 

 

شکسپیر که گفته " بودن یا نبودن مسئله این است"  اشتباه کرده. چون مسئله اصلی این نیست که.

 مسئله اصلی ارزش هاست.

 ارزش نه به معنای هنجار یا باید و نبایدی که همه دارن یا همه باید رعایت کنند  یا همه  به عنوان بهترین معرفی می کنن.و نه به اون معنایی که فرهنگ و مذهب و اجتماع می گه... ارزش به معنی ولیو . که یه چیز شخصی و خصوصی و دلی وناخودآگاهانه ایه.   

یعنی یه سری ویژگی ها و صفاتی که شما اون ها رو توی ذهنتون ارزش می دونید. بعد ناخودآگاه جذب کسانی می شید که اون ارزش ها رو دارند یا اینکه شما یک سری چیزها رو بعنوان ارزش در درون خودتون می شناسید و اون ارزش ها رو به شدت دوست دارید و ناخودآگاه جذب کسانی می شید که اون ها رو می بینن...

آها؟

از آن وقت ها

 

 

   + - ۸:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۸