بذار باور کنم یه تکیه گاهم
نوروز 80 یا 81 عادل فردوسی پور را آورده بودند شبکه سه در ویژه برنامه تحویل سال...آن زمان ها عادل را خیلی خیلی بیشتر دوست می داشتیم. بی غل و غش تر از الان ها بود... دم سال تحویل, مجری برنامه ازش احساسش را بابت ورود به سال جدید پرسید. عادل توی فکر فرو رفت و صادقانه گفت دهه هفتاد , دهه تحصیل و کار و بدست آوردن آن کسی که دوستش داشتم بود... (نقل به غیر مضمون)
آن سال یا سال بعدش کنکور داشتم و وقتی عادل این را گفت به فکر فرو رفتم بابت دهه جدید( هشتاد) خودم... فکر می کردم به این دهه هشتادی که قرار است بیاید و بشود دهه شروع به تحصیل و کار و بدست آوردن کسی که دوستش خواهم داشت است.
حال و هوای عجیبی دارد این روزها... از اشباع و کیفیت عجیب رنگ آبی آسمان بگیر تا درخشش هوا و نسیم ملایمی که صورت و گونه های آدم ها را می نوازد... در پس تمام لحظات شاد و تبریک و تهنیت های عزیزانم و شکر خدا و خوشحالی بابت وجود تک تکشان , طوفانی آن توها جریان دارد...هوایی هستم.اشکم دم مشکم است و خیلی زود قطره های خیسش می نشینند ته ته چشمانم... تیریج قبایم نازک شده (سلام سپیدار)...دلم می خواهد لحظه ها کشدار شوند. کشدار بمانند.نروند... می توانم ساعت ها وساعت ها یک جا بنشینم و در سودا فرو روم و کرخت و مست باشم... بی هیچ دلیلی حواسم پرت می شود ... در کنار تمام این لحظات خوشی و سرمستی می دانم که باید بنشینم و جمع ببندم. یک سرجمع کردن ساده شاید...یا یک مرور برای مطمئن شدن بابت تمام شدن مرحله ای از زندگی...کارهای شده و ناشده... اندیشه های گذشته و نگذشته...حرف های بیان کرده و بیان نکرده...احساسات بروز داده و فروخورده شده... جاهای رفته و نرفته...بغض ها یا لبخندهای زده و نزده...
بزرگ شدن عجیب است...بالغ شدن عجیب است...استخوان های آدم به معنای کامل کلمه , تیر می کشند و کش می آیند.
امسال خیلی خیلی بزرگ شدم...خیلی چیزها یاد گرفتم.منظورم از خیلی مقایسه فاصله سال قبل ترش با پارسال و پارسال تا امسال است...
نظرات ()
